از همهي آن چه در غوغاي كوچهي تنگ مسجد قبا گذشت، تصوير خندهي تو از ذهنام پاك نمي شود. پشت نقاب سبز لجني ات كه با سبزي ما فاصلهي بسياري داشت، نگاهات را خواندم كه با هر چرخش باتومات و پايي كه بر زمين مي كوبيدي و تعدادي را هراسان بر سر و كول هم مي ريختي، چه غروري در آن موج مي زد. لذت مي بردي و ناگهان يكي را افتاده بر زمين زير دست و پايت ديدي.
من هم چون بقيه هواي دويدن و فرار داشتم. اما تصويري كه از تو ديدم ميخكوبام كرد تا ضربهي باتومي كه مرا دوباره به هوش آورد. برادر، تا آن جا كه مي زدي چون مامور بودي و معذور را فهميدم، اما خنده ات را نفهميدم. لباس شخصي ها را ديدهام كه با خشم و نفرت مي زنند اما تو چرا خنديدي؟
آيا تصوير زن و مردي كه در تنگي كوچه و با هجوم شما روي هم ريخته بودند يا پسر جواني كه به زمين افتاده و سرش را در پناه دستاناش از گزند باتوم تو مخفي كرده بود تو را به خنده انداخت يا به ريش ما خنديدي كه لحظاتي پيشتر بر روي زمين نشستيم و دوستانه براي خروج از كوچه نداي "نيروي انتظامي، حمايت حمايت" سر داديم؟
بهت مرا ديدي و شايد فهميدي. باورش برايم سخت بود. در آن چند لحظه حتا استاد مصطفي ملكيان و حسين پايا كه در نجابت نمونه اند يا زهره آقاجري و ريحانه كه در آن ولوله گمشان كرده و نگرانشان بودم را فراموش كردم.
مهدي كروبي كه به كوچه وارد شد خودبخود سد نيروي انتظامي براي آمدن به داخل كوچه شكست. جمعيتي كه مثل هميشه بي سروصدا و در كمال مسالمت جويي به سمت مسجد آمده بود و ممانعت نيروي انتظامي را ديده بود، بناي بازگشت داشت و عدهي زيادي هم از همان سركوچهي قبا در خيابان شريعتي بازگشتند. اما به محض آمدن كروبي، نيروي انتظامي به اكراه راه را باز كرد و جمعيت منتظر در پي شيخ وارد كوچه شد. شيخ كه بازگشت به يكي از دوستان گفتم كه او نبايد پيش از بقيه از كوچه خارج شود. جمعيت پس از چند الله اكبر و تقدير از حضور كروبي در جلوي مسجد قبا، به سر كوچه و خيابان شريعتي كه نزديك شد سكوت پيشه كرد. تنها چند لحظه با شعار "نيروي انتظامي، تشكر تشكر" از مسئولان انتظامي جمهوري اسلامي تقدير كردند كه به آن ها فرصت حضور چند دقيقه اي در مسجد و مراسم سالروز شهادت دكتر بهشتي و عرض تسليت به فرزندان وي كه امروز دوستان نزديك تر از پيش ملتاند را دادند !
متاسفانه درست حدس زدم. كروبي كه پا از كوچه بيرون گذاشت، پشت سر او را گارد بست. كسي كه جلوتر بود شنيد كه يكي دستور داد "بي ملاحظه بزنيد". جمعيت بهت زده نمي دانست چه كند. عدهي زيادي هراسان به سمت مسجد مي دويدند. عدهي ديگري فرياد مي زدند "نرويد". چند نفري سعي مي كردند با فرياد جمعيت را هدايت كنند اما ممكن نبود. به مرور همه يك صدا فرياد زدند " نترسيد، نترسيد ما همه با هم هستيم". اين شعار قوت قلب به جمعيت داد. انتهاي كوچه در نزديكي مسجد همه روي زمين نشستند و رو به گارد شعار "نيروي انتظامي حمايت حمايت" سر دادند. آن ها هم چند لحظهيي مكث كردند. گويا با ملاحظهي مسالمت جويي جمعيت منتظر تغيير فرمان بودند تا برادران و خواهرانشان بدون مسالهيي و در پناه آنها كه بايد هم پناهشان باشند، محل را ترك كنند. اما گويي محاسبهي آن ها هم مثل ما از انسانيت آن كه فرمان را بر عهده داشت، اشتباه از كار در آمد. دوباره فرمان حمله و دوباره كتك.
وسط جمعيت بودم كه به دنبال افرادي چون استاد ملكيان و زهره آقاجري گشتن، باعث شد خودم را رخ به رخ گارد ببينم. خواستم برگردم كه به زمين خوردن يكي از برادرانم زير ضربات سنگين باتوم تو در حالي كه مي خنديدي پاهايم را از حركت باز داشت. لحظهيي خيره در نگاه هم شديم. دلم مي خواست گوشهي خلوتي در آن بلوا ازت بپرسم مگر از ما چه شنيدهيي؟ گوش تو را پر كردند كه ما اغتشاشگريم؟ خودت كه بودي و ديدي، سكوت ما را ديدي، با كمترين مماشات تو و فرماندهانات ديدي چهگونه زبان به تقدير گشوديم، در كنارت لبخند ميزديم تا چهرهي تو هم كمي باز شود، تندي چهرهات را به حساب لباسات گذاشتم كه بايد هم به تو هيبت و ترسناكي بدهد. تو قرار است حافظ جان و مال و آبرو و امنيت ما باشي در برابر اغتشاشگران و آشوبگران و قاچاقچيها و اراذل و اوباش. قرار نبود كه راه مرا به سمت مسجد ببندي، كه مرا بزني. به تو گفتند بزن، بزن اما نه با كينه، محكم بزن اما به درد من نخند. فراموش نكن ما برادران و خواهران توييم، حتا آن لباس شخصيها كه ما را به تشخيصي خونمان را حلال دانسته و گردن خودمان گذاشته اند هم برادر و خواهر خود ميدانيم. ما خواهي نخواهي در يك كشور قرار است با هم زندهگي كنيم. اين روزها با تاييد انتخابات يا ابطال آن يا هر صورت ديگري كه بگذرد، ما ژاپن اسلامي شويم يا كرهشمالي اسلامي، باز من و تو ساكن اين سرزمينيم و حذف هيچ كداممان ممكن نيست. مرا بكشي هم باز با محاسبهي آنها كه تو را به جان ما انداختهاند، ما 14 ميليون نفريم. كم نيست به خدا، براي همهي ما يك جا نه قبرستان هست و نه زندان. عيبي ندارد از خيابان ميرويم، اما به آن كه گفت بي ملاحظه بزنيد سلام برسان و بگو به تك تك خانه هاي ما و پشت بامها هم خواهي آمد و خواهي گفت بي ملاحظه بزنيد؟ آيا نميداند كه همهي راهها به خيابان ختم نميشود؟ او براي ماندن بايد ذهن و باور مرا دريابد نه خيابان رفتن مرا. به او سلام برسان و بگو تاريخ را خوانده؟ ميداند عاقبت اين كارها را؟ آخرش چه؟ آخرت به كنار، دنيا دار مكافات است هم نديد بگيريم، او نمي خواهد در خيابان، در بازار با ما چشم در چشم شود؟ گيرم خريدش را تو از بازار مي كني و شيشهي ماشيناش دودي است و با من چشم در چشم نميشود، نمي خواهد بر من و جامعه مديريت كند؟ او به كنار، خودت چي؟ فريب او را نخور، دستورش را اجرا كن، اما نگذار اين چند روزه خدمت يا به قول بهتر پدرانمان "اجباري"، احساس و انسانيتات را از تو بگيرد.
تا سر كوچهي فرعي كه از آن جا به دو گذشتيم دو صحنهي ديگر در برابر هم مرا به فكر واداشت. يكي مردمي كه لاي درهاي خانههايشان را باز ميكردند تا آن كه را كه ميشود به خصوص زنان و مسنترها را پناه دهند و ديگري رودرويي با علي مطهري كه ظاهرا او هم در مسير مسجد بود. بسياري او را كه دستاش به جايي ميرسد و دست كم از اهالي محل براي پناه دادن به ما دستاش بازتر است دوره كردند و از او درخواست كمك ميكردند. عدهيي به او ميگفتند قرارشان با امثال پدرش براي انقلاب، اين نبود. من هم يك جمله به او گفتم. گفتم كه مطمئنام كه اگر پدر او امروز در بين ما بود شايد با ما همراستاي كامل نبود اما حتمن او هم در هفتمين روز از تابستان 88 در كوچهي قبا كتك ميخورد، امروز اصالت انقلاب زير شلاق و باتوم است و گازهاي اشك آور نه فقط ما كه اشك از چشم انقلاب درآورده و نفساش را گرفته. مسجد قبا كنار حسينيه ارشاد اين را شهادت ميدهد.
- موسوي در ترافيك ماند و به مراسم نرسيد. در عوض تلفني و به كمك بلندگوي دستي كه در دست علي رضا بهشتي بود اين مطلب را به حضار در بيرون مسجد رساند.
- شنيدم رضا عطاران هم با لباس سبز آمده بود و با او برخورد شده.
- همايون اسعديان، شمس الدين و علي سياسي راد، فائزه هاشمي و مادرش، محمود دعايي و هادي غفاري از ديگر كساني بودند كه در اين برنامه ديدم يا حضورشان را شنيدم.
كره شمالي كشور بسيار خوبي مي باشد. در آن جا مردم به خاطر نداشتن موبايل در آرامش مي باشند. تلويزيون هميشه آن ها را از نكاتي كه لازم است بدانند آگاه مي كند و جلوي انحراف آن ها را مي گيرد. راديو در حد كفايت است و مثلا راديو پيام دارند تا بدانند خيابان ها شلوغ مي باشد و از دست آن ها كاري ساخته نيست. همه هم سطح مي باشند و عدالت بسيار خوبي در آن جا مي باشد. آن ها در مقابل استكبار جهاني بسيار خوب ايستاده اند و درآن جا آمريكا هيچ غلطي نمي تواند بكند. هر سه ساعت يك بار آژير آماده باش در كل كشور پخش مي شود تا همه آمادگي خود را حفظ كنند. مردم روسا و رهبران خود را خيلي دوست دارند و براي آن ها مي ميرند و اين خيلي خوب است. دزدي كم است، كسي رشوه نمي گيرد و هيچ كس دغدغه ي اين را ندارد كه دنيا به كجا رسيده و آن ها كجا مي باشند، چون اصلن خبر ندارند دنيا به كجا رسيده و آن ها كجا مي باشند. آن ها داراي قدرت بالاي نظامي مي باشند تا دنيا با آن ها مماشات كند. تا وقتي آن ها بمب دارند دنيا در كار حقوق بشر آن ها دخالت نمي كند و همه به فكر توان نظامي آن ها هستند نه اين كه چرا شكنجه مي شوند، اطلاعات ندارند، اينترنت ندارند، روزنامه ندارند، و هيچ چيز ديگري از خود ندارند. آن ها حكومت خوبي دارند كه مواظب آن هاست. اگر هم سر كسي درد نكند آن ها دستمالي به آن نمي بندند.
نه دغدغه ي شغل، نه معيشت و نه هيچ دغدغه ي دنيوي ديگري. همه با هم همفكر، اختلاف را همان كه آب و نانت را به دست گرفته، هم او حل مي كند. هرچه بقيه دارند تو هم داري و حالش را مي بري. حس رقابت وجود ندارد تا رذيلت هاي اخلاقي شكل گيرد. همه با هم مي باشند و تمام وقت مراقب مي باشند كه دشمن به آن جا نفوذ نكند. هيچ وقت هم از آن جا صداي اعتراضي به گوش نمي رسد چون همه راضي از چسب رازي. اگر هم اعتراضي باشد رسانه هاي دشمن حضور ندارند تا جوسازي كنند و آن را به اطلاع ديگراني برساند تا در امور داخلي آن ها دخالت كنند. رسانه هاي داخلي هم هيچ وقت با اغتشاش گران نيستند. مطالب يكي دو روزنامهشان با مصلحت حكومت كه مراقب مردم و برابر دشمن است، هماهنگ مي باشند و لانه ي دشمن نمي باشند. به جام جهاني رفته اند هيچ، تازه ماهواره هم به فضا پرت مي كنند.
كره شمالي از اون كشور خوباس.
به یاد جان باختگان راه آزادی در سرزمينم و تقديم به بزرگمرد اصلاح طلبي، جانباز در بند، سعيد حجاريان
اين روزها وقتي خودم را جاي ميرحسين موسوي مي گذارم حس مي كنم به هيچ وجه طاقت قرار گرفتن در موقعيت او را ندارم. نه من كه خيلي از بزرگان هم ايمان دارم كه توان مديريت و تصميم گيري در شرايطي چون امروز او را ندارند.
او در بخشي از بيانيه ي تاريخي شماره 5 خود كه روز شنبه 30 خرداد منتشر كرد آورده است: «هرگز به خود اجازه نخواهم داد بر اثر عمل من جان کسی درمعرض خطر قرار گيرد. در عین حال بر اعتقاد راسخ خويش مبنی بر باطل بودن انتخاباتی که گذشت و استيفاي حقوق مردم پای می فشارم.»
موسوي و حاميان اش از مردم براي حضور در انتخابات دعوت كردند، به آن ها از صيانت آراء گفتند، قول تغيير دادند و اميد آفريدند. اينك همه ي آن اميدها به ياس و خشم گراييده و او خود را در برابر اين وضع مسئول مي بيند. او مردي است كه نشان داده يا نمي آيد يا اگر بيايد اهل بي تعهدي و بي دردي و ماست مالي نيست. اصول دارد و حالا خوب مي فهميم آن سخن دقيق اش را كه مي گفت: "اصلاح طلبي هستم كه دايما به اصول مراجعه مي كنم." اصول ميرحسين به او اجازه نمي دهد از كنار حق ضايع شده ي كساني كه به او راي داده اند به سادگي عبور كند. اصول گرايي موسوي به او اجازه نمي دهد تمام ارزش هايي كه براي آن ها خون ها ريخته شده و هزينه هاي بي پاياني را موجب شده، با مستي و هوسراني قدرت پرستان به باد هوا رود. او سال هاي سال ثابت كرده درد قدرت ندارد، هيچ كس حتا وقيح ترين دشمنانش هم امكان زدن چنين انگي به او را ندارند، پس او تنها در پي آن چيزي است كه سال ها درد دل بدنه ي اجتماعي و به خصوص جوانان اصلاح طلب بوده است. او شعارهاي نامحدود نمي دهد، در تبليغات انتخاباتي اش وعده هاي آن چناني نداد، از بهشت سخن نگفت و تنها نويد روزهايي كمي بهتر از امروزمان داد. دست كم بازگشت به آن ارزش هايي كه قبلا داشتيم و حالا نداريم، اما پاي همين هدف محدود، مقاومت نامحدودي كرده. او نشان داد كه امثال من در برهه اي در حق او به جفا سخن گفتيم و او ارزش هاي بسياري دارد كه سال ها در حسرت آن بوديم.
اما او دل بسته ي ارزش والاي ديگري هم هست؛ ارزش جان انسان. او مي بيند كه براي ارزش هايي كه او منادي آن ها شده، جان هايي ستانده مي شود. ديو قدرت، چهره ي خود را به تمامي عيان كرده و خون آشامي اش را نه در دخمه ها و بيابان ها و خلوت خانه ها و قتل هاي زنجيره اي و چوبه هاي دار بلكه در كف خيابان و در منظر عمومي به جلوه گذاشته.
موسوي هنرمند است، روشنفكر است، اهل معنويت و دين داري بي رياست، نمازش تنهي عن الفحشا و المنكر است، درد دلش را با معبودش در خلوت مي گويد و در جلوت پاي ايمانش مي ايستد نه آنكه در جلوت اشك ريزان آنچه را بايد تنها بين خود و معبودش باشد را به رخ ديگران بكشد و نيايش را تا سرحد روضه اي براي تحريك ديگران فرو كاهد، مرام دارد، عشق زميني و آسماني را با هم مي فهمد، انقلابي است، وقيح نيست، بي ادب نيست، دروغ گو نيست، ريشوي بي ريشه نيست، ارزش جان آدم را مي فهمد و به راحتي آب خوردن اين و آن را مسئول جان آدميان نمي كند كه اگر كسي را كشتم يا كشته شد مسئولش ديگري است، فرق جان آدمي را از چغندر مي فهمد. اين هاست كه او را در برابر ارزش پايداري بر اصول و حق خود و جامعه اش و بدعت حكومت در انتخابات به تزاحم مي كشاند كه كدام يك را به سود ديگري وانهد. حرمت جان انسان را وانهد يا سر در برابر ذبح جمهوريت نيم بند باقي مانده از جمهوري اسلامي خم كند. آيا مقاومت در برابر اين دو با هم ميسر است؟
به گمانم اين گونه است. مي شود هم بر سر اصول و راي و مدنيتمان بايستيم و هم جان هاي پاك را به مسلخ بربريت نكشانيم. خيابان عرصه ي جولان بربرهاست، اما پشت بام خانه مان كه نيست. ديوارها كه هميشه زير نگاه گستاخ آن ها نيست كه چه بر روي آن ها نوشته مي شود، تحصن را كه هنوز در اين مبارزه نيازموده ايم، بيانيه هاي موسوي را كه هنوز از روي مونيتورها و فضاي مجازي به روي كاغذ و داخل منازل و مترو و بازار نبرده ايم، از حق اعتصاب خود كه بهره نبرده ايم، از نهادهاي بين المللي موجه كه حاصل تجربه ي مشترك بشر است ياري نخواسته ايم، منطق خود را به شهرهاي كوچك و روستاها نبرده ايم، رايمان به يغما رفت مچ بندهاي سبز را كه از ما نگرفته اند، هنوز گلزار شهدا شاهدان آزادي خواهي و عدالت جويي ماست، چرا به آن جا نرويم؟ سنت تاريخي و خوش سابقه ي بست نشيني علماي حق جو، مردمي و غيرحكومتي (غير درباري سابق) در اماكن مقدسه و مورد احترام را چرا احيا نكنيم؟ چرا فلاشر خودروها در خيابان هاي شهر روشن نمي مانند؟ دو انگشت خود به علامت «V» را هميشه به هم نشان دهيم، خانه به خانه برويم و گفت و گو كنيم، فصل جديد حق خواهي ملي مان را در ميهماني ها پاگشا كنيم و به پليس گل، به بسيجي جوان لبخند و منطق و به هم اميد به پايداري هديه كنيم.
ببينيد با هوشياري چگونه شعارهاي ملي و ديني به يغما رفته مان را پس گرفتيم. ببينيد چگونه همه ي قدرت سلاح و نهاد و رانت و رابطه و دين فروشي و خشونت و زندان و زندانبان و باتوم و گاز اشك آور و راديو تلويزيون و سانسور و تحريف و پول و ف ي ل ت ر ي ن گ و اتهام زني و پارازيت و ريا و دروغ و تهمت و افترا و خريدن آدم ها و همه ي هيمنه ي پوشالي شان را با راديكال ترين شعار تاريخ در برابر زورگويان و مستكبران و متكبران به قدرت، شعار توحيدي "الله اكبر" كه نفي همه ي آن قدرت هاست به سخره گرفتيم، فرو ريختيم، زير پايمان له كرديم و با برق چشم هاي متكي به نور ايمانمان در چشم هاي خسته و ترس زده ي آن ها كه سعي مي كنند پشت كلاه خودها و سپرهاشان پنهان كنند، خيره شديم و آتش به خرمن وقاحت نگاه هاي وق زده شان زديم. ايمان دارم كه تيغ خيره شدن به آن ها كه ميدان ها و چهار راه ها را به پادگان تبديل كرده اند از هر سنگ و تيزييي برنده تر است.
ميرحسين ما در همان بيانيه آورده: «براين باورم كه انگيزه و خلاقيت شما مردم همچنان ميتواند حقوق مشروع تان را در چهرههاي مدني جديد مورد پيگيري قرار دهد و محقق كند.» اين ها كه به آن اشاره شد هم در راستاي نظر رهبر امروز آزادي خواهي و حق جويي ملي ما مهندس ميرحسين موسوي است و هم در راستاي ارزش والاي نفي خشونت و كرامت جان انسان. با نفي خشونت بر سر اصول خود بايستيم و در اين مسير تا پيروزي نهايي از پاي ننشينيم.
آن چه اين روزها مي گذرد را عده يي با ماجراي 18 تير مقايسه مي كنند و مي گويند مدتي هيجان و اعتراض است، بعد حكومت جمع اش مي كند و خلاص.
وارد محتواي اعتراض ها نمي شوم كه اظهر من الشمس است. از بلوغ سياسي اعجاب آور عمومي هم چيزي نگويم بهتر است. سري به خيايان ها و شعارها بزنيد ببينيد در چه جامعه يي هستيم. مدت ها بود كه اين قدر به ايراني بودنم نباليده بودم. از نفرتي كه اقتدارگرايان ايجاد كرده اند هم فعلن بگذريم. آن ها به سرعت گام در مسيري مي نهند كه عاقبت آن را در تاريخ به كرات ديده ايم و ما هم جداي از تاريخ نيستيم. با آن ها چنان خواهدشد كه در طول تاريخ، ديگر آزادي خواهان و عدالت جويان با ظالمان كردند. دير و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. اگر خون بهاي آزادي است، خون هم داده ايم.
تنها به پاسخ بحثي مي پردازم كه اين روزها افرادي مطرح كنند. اين كه اين جماعت خشونت طلب اقتدارگرا، اوضاع را جمع خواهند كرد.
مدعاي من اين است كه اين لكه ي ننگ پاك شدني نيست. ماجراهايي مثل 18 تير حاصل يك تقابل و جنايت بود كه چون يك نماد ماند و در تاريخ ما ماندگار شد اما تبعات اجتماعي سياسي اش به سالي يك روز گرامي داشت آن محدود شد. اما آن چه اعتراضات اخير را باعث شد، با توپ و تفنگ و دادگاه و محكوميت ريش تراش دزد و ... جمع شدني نيست. كسي مي خواهد با ادعاي 24 ميليون راي رياست جمهوري كند كه يك سوم اين تعداد هم به درستي اين رقم باور ندارند. حتا بسياري از كساني كه به احمدي نژاد راي داده اند هم اذعان دارند كه او اين تعداد راي را ندارد.
مگر مي شود كسي مستظهر به اين تعداد راي باشد و اين حجم از اعتراض را رودرروي خود ببيند. هركسي 24 ميليون راي واقعي در ايران كسب مي كرد، به طور قطع تمام شهرها تا مدت ها شاهد صحنه هاي جشن و سرور خودجوش مردمي مي شد نه اين همه اعتراض. كيست كه باور كند راي كروبي اين قدر بوده و نخواسته اند به او بفهمانند كه پا از گليمت دراز كرده اي؟ چه كسي است كه در اين كشور زنده گي كند و نداند راي اول براي موسوي بوده؟ احتياج به راي گيري هم نيست، فقط چشم باز و گوش شنوا و يك جو انصاف و شم اجتماعي مي خواهد.
جامعه اين را خوب فهميده و حالا احمدي نژاد مي خواهد با اين تصور عمومي رياست كند؛ من مي گويم نمي تواند. نام احمدي نژاد در جامعه بيش از آن كه يادآور مردي محبوب باشد كه 24 ميليون راي دارد، يادآور دروغ و ريا و تقلب در انتخابات شده است. فردي كه جامعه او را به چنين صفت هايي بشناسد توان مديريت اين جامعه را نخواهد داشت.
او شايد بتواند يك رييس خوب براي يك دولت كودتا باشد اما هرگز نخواهد توانست در اشل ديگري چهره نمايي كند. او به شدت رسوا شده و شكننده تر از روزهايي است كه موضوع ثابت جوك ها و پيامك ها بود. او با حفظ تمام ويژگي هاي جذاب 4 سال گذشته اش تبديل به نماد دروغ شده. لازم نيست من و تو با اين مهم موافق باشيم يا نه، مهم اين است كه اين واقعيت دارد حتا اگر در حق او جفا شده باشد. در خيابان اگر به يك طرفدار احمدي نژاد بگويي "دروغ تو را ياد چه كسي مي اندازد؟" حتي اگر احمدي نژاد را به عنوان الهه ي صداقت بشناسد، از جلوي چشم اش نام احمدي نژاد عبور مي كند. اين صفتي است كه خواهي نخواهي مقابل نام احمدي نژاد قرار گرفته و پاك شدني هم نيست.
انتخابات 22 خرداد هم به همين ترتيب درون جامعه به صفت رسوايي و تقلب بزرگ شناخته شده و اين هم ربطي به موافقت فردي اقليتي محدود ندارد.
با اين اوضاع آيا فردي كه به عنوان دروغ گو و متوهم در جامعه شناخته مي شود، امكان آن را دارد كه به پشتوانه ي انتخاباتي كه مردم آن را تقلب بزرگ مي شناسند، رييس نام گيرد و بتواند رياست كند.
احمدي نژاد و حاميان اش خوب است كه بدانند حتا اگر با شهادت تعداد بيشتري از مردم معترض كه حق خود را مي خواهند و موج عظيم بازداشت ها و خشونت ها بتوانند اعتراضات را بخوابانند اما هرگز نخواهند توانست در اين مملكت رياست كنند. كسي با فقط يك راي بيش تر هم خواهد توانست جمهور را رياست كند به شرطي كه جامعه آن يك راي بيش تر را باور كرده باشد، ولي با ميليون ها راي بالاتر هم اگر جامعه آن را دروغ بداند، توفيق در رياست نصيب نخواهد شد. 24 ميليون راي به هيچ ترتيبي در ذهن جامعه نمي گنجد و اين مشكل اصلي احمدي نژاد خواهد بود.
با اين اوصاف به ترين سرنوشت متصور براي احمدي نژاد، طي نيمي از مهلت 4 ساله اش است. فضاي عمومي جامعه بيش از اين به او اجازه ي رياست جمهوري نخواهد داد و او اگر اين را خوب بفهمد، خودش همين حالا استعفا داده يا همراه با موسوي درخواست تجديد انتخابات خواهد كرد. او اگر به 24 ميليون راي خود ايمان دارد هرگز نخواهد خواست به جاي اين كه سر بالا بگيرد و به اين رايش بنازد و به پشتوانه ي آن رياست كند، همواره صفت دروغ گو را پيش روي خود ببيند. اين عدد 24 ميليون بلاي او خواهد شد.
18 تير تبديل به يك نماد شد اما 22 خرداد تبديل به يك اتفاق مي شود. اين يك تهديد نيست، تحليل است.
مناظره ديشب موسوي و احمدي نژاد را بسياري تقابل وقاحت و متانت، بي ادبي و ادب و شخصيتي ملي در برابر شخصيتي كولي توصيف كرده اند. اما اين توصيف از اين مناظره اگرچه عاري از حقيقت نيست اما كافي نيست.
در اين مناظره احمدي نژاد در برابر موسوي تلاش كرد تمام شرايط را مانند چهار سال پيشي سازد كه آن شرايط او را به كرسي رياست جمهوري رسانيد.
اولا او تلاش كرد دوقطبي 4 سال پيش خود در برابر هاشمي رفسنجاني در دور دوم انتخابات نهم رياست جمهوري را تكرار كند. اتفاقي كه براي او خوش يمن بود و او را در نهايت تعجب ناظران داخلي و خارجي به كرسي رياست جمهوري رسانيد. در آن دوره تحليل بسياري بر اين بود كه آن انتخابات به دور دوم خواهد كشيد و البته يكي از راه يافتگان به دور دوم هاشمي خواهد بود. همين تحليل باعث خطاي تاريخي اصلاح طلباني شد كه به اندازه كافي براي حضور با يك كانديدا تلاشي نكردند چرا كه تصورشان بر اين بود كه نهايتا يكي از كانديداهاي آنها به همراه هاشمي به دور دوم راه خواهد يافت و در آنجا هم البته پيش بيني مي شد كه به دليل راي منفي بالايي كه هاشمي دارد، نفر پيروز هاشمي نخواهد بود.
آن تحليل در همه اجزاء صحت خود را نشان داد به جز يك جزء مهم و آن پيش بيني نفر راه يافته به همراه هاشمي در دور دوم بود. احمدي نژاد از شهرداري تهران آمد و با اما و اگرهاي زياد به دور دوم رفت و در آنجا در رقابتي راحت با هاشمي، به آرزويي رسيد كه در مخيله كمتر كسي تا چند ماه پيش از آن مي رسيد.
جريان راست افراطي احمدي نژاد حالا كه هاشمي را كانديدايي در برابر خود نمي بينند سعي مي كنند تمام كانديداهاي حاضر در رقابت دهم را بازيگر صحنه اي بنامند كه صحنه گردان آن هاشمي است. در واقع همان دوئل هاشمي – احمدي نژاد. تمام تلاش ديشب احمدي نژاد به خصوص در راندهاي اول مناظره اش با موسوي بر اين اساس استوار بود كه به مخاطب بقبولاند كه زير چهره اي كه از موسوي مي بينيد اگر كلاه خود او را در اين دوئل كنار بزنيد، چهره هاشمي را خواهيد ديد. دروغي كه در كنار دروغ هاي بسيار احمدي نژاد در اين چهار سال ثبت و ضبط خواهد شد. موسوي اگرچه حمايت هاشمي را پشت سر خود دراد اما همگان استقلال شخصيتي موسوي را مي شناسند كه بازيگر صحنه هيچ صحنه گرداني نخواهد بود.
دومين عاملي كه احمدي نژاد در پي احياي آن است گرفتن ژست اپوزيسيوني است. او چهار سال پيش به خوبي نان اين ژست را خورد و حالا كه چهار سال است كه نفر اول اجرايي كشور است بيش از آنكه در صدد اثبات كارهاي خود در اين چهار سال باشد در پي تجديد آن پوزيشن اپوزيسيوني خود است.
او به جاي پاسخ به موسوي كه دروغ ها و ماجراجويي هاي او در جريان ادعاي ربوده شدنش در عراق و جنجال هولوكست و فروپاشي غرب و اسراييل و ... پاسخ دهد، به طلبكاري در برابر تمام سه دهه جمهوري اسلامي تبديل شد. عجيب نيست اگر راضي ترين ناظران مناظره ديشب را اپوزيسيون برانداز نظام بدانيم. احمدي نژاد به گونه اي تمام گذشته نظام را زيرسوآل برد كه مخاطب حق داشت بگويد «اگر تو راست مي گويي واي بر اين نظام و اگر دروغ مي گويي باز هم واي بر اين نظام».
حالا كه كمتر از يك روز از آن مناظره گذشته، وقتي صف شاكيان احمدي نژاد در مناظره ديشب را مي بينيم بهتر اين مساله را درك مي كنيم. هاشمي به عنوان نفر دوم نظام در سه دهه گذشته به همراه تمام خانواده اش كه به نوعي دهه دوم كشور در نظام اجرايي به آنها وابسته بود، دولت موسوي و شخص وي به عنوان نماينده دهه اول نظام اجرايي كشور، جبهه مشاركت و بزرگ معنوي آنها خاتمي و مديري به نام صفايي فراهاني به عنوان بخشي از دهه دوم و سوم نظام و حتي ناطق نوري كه در بين اصول گرايان سنتي از جايگاه ويژه اي برخوردار است تا او در ژست اپوزيسيوني هيچ نقصي نداشته باشد. او تلاش كرد همه گذشته نظام را در برابر خود قرار دهد تا هم اپوزيسيون باشد و هم در ظاهر مظلوم.
در برابر او موسوي بود. او هم هماني بود كه انتظار مي رفت. ماخوذ به حيا و متكي به منطق قانون و اخلاق. او براي اثبات خود به سراغ نفي و نقد هيچ كس جز نقد آنكه در برابرش نشسته بود نرفت. گاهي چون نجابت آرماني علي در برابر خدعه عمروعاصي كه در برابر چشم او تهديد به عرياني مي كرد زبان در كام مي گرفت و هرگاه كه رقيب دست به شمشير قانون و منطق مي برد بلافاصله از در مبارزه و جهاد درمي آمد و شمشير مي زد.
مناظره ديشب صحنه برد و باخت توامان هر دو رقيب بود. آن جايي كه رقابت بر اساس منطق و قانون و اخلاق بود، موسوي پيروز قطعي ميدان بود ولي آنجا كه لباس تقوا از تن به در كردن و آبروي صدر تا ذيل كشور و شخصيت هاي موجه آن را بر زمين ريختن بود، موسوي سر به زير افكند تا رقيب در اين ميدان يكه تازي كند.
ميرحسين موسوي بداند كه اگر در هر دو صحنه رقابت ديشب در برابر رقيب پيروز و يا حتي برابري مي كرد قطعا بسياري از هواداران او اينك در انتخاب خود تجديدنظر مي كردند.
او در ميدان منطق پيروز شد ولي اگر تنها قدمي پاي در ميدان نانجيبي مي گذاشت كه رقيب نشان داده يكه تاز آن بوده و هست او را در اين انتخابات تنها مي گذاشتيم ولي حالا كه چنين نشد محكم تر بر سر پيمانمان با او مي ايستيم چون باور داريم كه چاره درد ما را او داد خواهد كرد.
همهی شما حتمن نوحهي معروف "ممد نبودی ببینی" را شنیده اید. شعری ساده با آهنگی که به سادهگی و روانی همان شعر است و برای همه یادآور روز غرورآفرین آزادسازی خرمشهر و شهید محمد علي جهان آرا، فرماندهي سپاه خرمشهر است .
شهید محمد علی جهان آرا(1360-1333) كه پایداری 42 روزهي وی و 400 تن از همرزماناش با امکانات محدود و ابتدايي در مقابل ارتش مسلح و مجهز صدام در روزهای پر التهاب سقوط این شهر به دست متجاوزان عراقی، از برگ های زرین و پرافتخار مقاومت ایرانیان در طول تاریخ در برابر اجانب است، به اين شهيد بزرگوار چهرهيي اسطورهيي بخشيده است. وي پس از سقوط خرمشهر به سپاه اهواز منتقل شد و در عملیات شکست حصر آبادان نقش فعالی داشت. وی هشت ماه پیش از آزادی غرورآفرین زادگاهاش، روز 7 مهر 1360 در سانحهي سقوط هواپیما در منطقهي کهریزک به حضرت دوست پيوست.
بدين ترتيب بود كه فراق شهيد جهان آرا در روز آزادسازی خرمشهر برای همرزماناش خیلی سنگین آمد و حسب خاطرات آنها، آن روز همه با حسرت از او یاد می کردند.
با اين مقدمه شاید برایتان جالب باشد بدانید که شعر "ممد نبودي" سرودهی کیست و چگونه سروده شده است.
شاعر "ممد نبودی" یکی از رزمندهگان روزهای جنگ است به نام "جواد عزیزی". در سالروز آزادی خرمشهر غلام كويتيپور مداح جنوبي كه نوحههاي حماسياش در دوران دفاع مقدس او را به جامعه معرفي كرد، مراسمی در تهران داشته که برای مداحی در آن در پي شعري جدید و مناسب بوده است. از طریق واسطهيی این خبر به عزیزی می رسد و او این شعر را در سوگ شهید جهان آرا میسراید و بعد هم خبردار نمی شود که اصلا اين شعر به دست كويتيپور ميرسد يا نه تا چه رسد كه چنين اشتهاري را براي شعر سادهاش پيشبيني كند.
پس از چند روز در منطقهي مرزي مهران، شاعر بيادعا و بيخبر، عزیزی حین شستن ظرف بوده که می شنود یکی از همرزماناش مرثیهي ممد نبودی را می خواند. او با تعجب و حرارت می پرسد که این شعر را از کجا گیر آوردی؟ آن بندهي خدا هم که علت این سوآل و هيجان را نمی دانسته، می گوید از تلویزیون شنیده است. این شاعر جوان و نه چندان مطرح بلافاصله با آن رابطش با کویتی پور تماس می گیرد و با هماهنگی با کویتی پور چند بیت دیگر به آن اضافه می کند. در نهايت حاصل كار اینی می شود که امروز حتي ارکستر سمفونی بزرگ تهران گرد هم ميآيند تا برای این سرودی که نه شاعر و نه آهنگساز مشهوری داشته، اجرايي ويژه داشته باشد.
اما دربارهي آهنگ دلنشين اين نوحه. ميدانيد كه نوحههاي محلي و موسيقيهاي مقامي در جنوب و در جنوب به خصوص در منطقهي بوشهر و شهرهاي اطراف آن عنصري برجسته در ساختار فرهنگي اين منطقه محسوب ميشود. شروههاي معروف اين منطقه، دو بيتيهاي پرسوز و آهنگهاي جانگدازي كه هر جنوبي با آن آشنا و دمخور است. آهنگ ممد نبودي نيز برگرفته از نوحهي معروفي با صدای زنده یاد جهانبخش کردی زاده (بخشو) از اهالي اين منطقه است. اما تبدیل آن به نوحهي ممد نبودی، به ابتکار غلام کویتی پور بود که این آهنگ را با کلام دیگری بازخوانی کرد و به سرعت در قلب مردم جا گرفت.
جاودانه باد ياد و راه شهيد جهانآرا و همهي جانبركفان ميهن
ممد نبودی ببینی
شهر آزاد گشته
خون یارانات
پرثمر گشته
آه و واویلا
کو جهانآرا؟
نور دو چشم
تاج سر ما
امیدم گشته ناامید
بعد از هجر تو
یاران میآیند
اندر پی تو
موسوی آمد در پیات استقبالش کن
به دشت رضوان
تو مهمانش کن
آه و واویلا
کو جهانارا؟
نور دو چشم
تاج سر ما
دقايقي پيش نزد آقاي دكتر سعید حجاريان بودم که از بین صحبت هایشان چند نکته ای را اجازه گرفتم با توجه به برخی شایعات این روزها تا حدی منتشر کنم. اولا اينكه كانديداي ايشان در انتخابات رياست جمهوري همان كانديداي جبهه مشاركت يعني آقاي مهندس ميرحسين موسوي است. ثانيا شایعاتی که در برخي محافل درباره ترغيب دانشجويان دموكراسي خواه دانشگاه تهران در تسريع در حمايت از آقاي كروبي از سوي ايشان اعلام شده؛ اين شایعه حاوی خبری ناقص و جهت دار است. دكتر حجاريان گفت كه در ديدار دانشجويان با ايشان آنها از نظر قطعي شان در حمايت از آقاي كروبي گفتند و زمان اعلام آن را مدتي ديگر اعلام كردند ولي با توجه به اهميت بالا رفتن سطح كلي آرايي كه به نام احمدي نژاد نباشد؛ به آنها پيشنهاد نمود كه در اعلام نظرشان تسريع كنند تا دانشجوياني كه در ايام تعطيلي دانشگاه ها به شهرستان ها مي روند؛ بهتر و جدي تر در تبليغ حضور و راي به كانديدايي جز احمدي نژاد فعاليت كنند.
لازم به ذكر است كه آقاي حجاريان در پيشنهادي كه اخيرا به دفتر تحكيم وحدت اعلام كرده بود، خواستار آن شده بود تا جهت حفظ انسجام بين راس و بدنه جنبش دانشجويي در دانشگاهها، انتخابات نمادين بين كانديداهاي اصلاح طلب در دانشگاهها انجام شود و هر كه حايز راي بیشتری شد دفتر تحكيم نيز از آن فرد حمايت كند.
افزودنی است در دیدارهای مختلفی که گروه های مختلف دانشجویی و انجمن های اسلامی و شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت با حجاریان داشتند، وی به منظور احترام به استقلال سیاسی تشکل های دانشجویی هیچگاه در صدد القای کاندیدای مورد حمایت خود و جبهه مشارکت به آنها نبوده و صرفا در بیان ضرورت فعالیت دانشجویان جهت به صحنه آوردن اقشار بی تفاوت و جمعیت خاموش به صحنه انتخابات نکاتی را مطرح نموده است.
گزارش كامل صحبت هاي دكتر علي رضا علوي تبار در نشست ديروز جبهه مشاركت با عنوان "اصلاحات و انتخابات دهم" را كه در رسانه هاي رسمي ممكن است با سانسور مواجه شوند در پي آورده ام. در اين نشست علوي تبار از موضع سياسي، اجتماعي و اقتصاد سياسي به تحليل شرايط پرداخته و دلايلي را كه به ترجيح مهندس موسوي در بين كانديداهاي موجود مي انجامد را تبيين كرده است. دكتر جلايي پور هم در اين نشست با حمايت از موسوي از منظر جامعه شناسي سياسي پرداخت كه آن را خود ايشان قول دادند طي يادداشتي منتشر كنند. در اينجا به بيان ديدگاه هاي آقاي علوي تبار پرداخته ام. از دوستان تقاضا دارم در نشر آن كمك كنند:
عليرضا علوي تبار گفت: مجموعه مسايلي كه در كشور با آن مواجهيم و شناختي كه از كانديداهاي
موجود داريم مرا قانع مي كند كه از بين دو كانديداي خوب اصلاح طلبان از آقاي مهندس موسوي حمايت كنم.
اين روشنفكر ديني و تحليلگر برجسته سياسي كه روز يكشنبه در سلسله نشست هاي "تغيير سازنده با انتخابات دهم" با موضوع « اصلاحات و انتخابات دهم» در جبهه مشاركت ايران اسلامي سخن ميگفت، اظهار كرد: به نظرم ميآيد براي فتح باب و شروع گفتوگو بايد به چند نكته توجه كنيم. نكته اول اين است كه هدف نهايي اصلاحات چيزي جز دموكراتيككردن كامل فضا نيست؛ بنابراين اين هدف نبايد فراموش شود، اما بايد توجه كرد كه در هر مرحله بايد چه راهبرد و تاكتيكي را اتخاذ كنيم كه اين امر به مشكلات و ظرفيتهايي كه ما با آنها روبرو هستيم بستگي دارد؛ يعني ضمن اينكه هدف غائي را نبايد گم كنيم دليلي ندارد در هر مرحله مثل مراحل قبل عمل كنيم؛ چون در هر مرحله تحولات رخ ميدهد و مسائل تازهاي پيش ميآيد.
وي كه همچون هميشه بحث خود را به نحوي منظم و دسته بندي شده ارايه مي كرد در ادامه با طرح اين پرسش كه "بعد از گذشت چهار سال از دولت فعلي ما در چه وضعيتي قرار داريم؟" در پاسخ آن به بيان 8 سرفصل در تبيين اين وضعيت پرداخت و گفت: اولا ما در حال حاضر با عدم توازن در بازار كار، تعهدات خارجي، بودجه دولت، بازار پول، بازار مالي و سرمايهگذاري مواجه هستيم، البته هيچ كدام از اين عدم توازنها تازه نيست و در اين دولت رخ نداده، ولي بدون استثناء همهي اين مسائل و مشكلات به واسطهي برخي اشتباهات در دولت فعلي تشديد شده است.
او دومين موضوع را "ايجاد قشر جديد تحتالحمايه در سالهاي گذشته خواند" و گفت كه با استفاده از پول نفت و خاصه خرجي ها از كيسه ملت در تلاش بودهاند اين گروه ثروتمند جديد را پشتيبان سياسي خود كنند .
سومين مولفه اي كه علوي تبار به آن اشاره كرد گرايش شديد به نظامي گري به عنوان يك ايدئولوژي و مدل حكومت كردن بود. او با تاكيد بر تفاوت بين نظامي گري به عنوان يك مشي با تقويت نظاميان و يا قدرت نظامي تصريح كرد: ما با نظاميان يا قدرت نظامي آن هم در شرايطي كه منطقه ما با آن مواجه است مخالف نيستيم اما وقتي هست كه سياست و حكومت را مي خواهند تابعي از نظاميان كنند. در 4 سال اخير اين روش رشد كرده و اداره جامعه به عنوان يك پادگان تشديد شده و اين مساله حتي نسبت به دوران جنگ هم بيشتر شده است.
"تكميل چرخه هاي انحصار و فردي شدن قدرت در عرصه سياسي ايران" چهارمين مولفه اي بود كه علوي تبار آن را تبيين كرد. او با بيان اينكه در گذشته حداقل در انتخابات ناظر و مجري متفاوت بودند تاكيد كرد: "در دوره هاي قبل رييس جمهور كسي بود در ميان سلسله قدرت كه خارج از حكومت هم از خود هويتي مشخص و ريشه دار داشت. اما امروز يك "هيچ كس" منويات را به پيش مي برد." علوي تبار اين وضعيت را قابل مقايسه با مجلس هفتم دانست، مجلسي كه به بيان او برخلاف مجلس ششم كه قوي ترين مجلس تاريخ ايران بوده است، به ضعيف ترين مجلس تاريخ كشور با وجود يك رييس مجلس ضعيف و "هيچ كس" تبديل شده بود.
علوي تبار اين وضعيت را در قوه قضاييه هم قابل رهگيري دانست. آنجا كه اگرچه رييس فعلي قوه قضاييه به لحاظ مراتب علمي و شايد نيت هاي دروني از رييس قبلي آن قوي تر باشد اما به خلاف رييس قبلي آن نماينده هيچ گروه و تفكري نيست. او چنين نتيجه گرفت كه اراده اي بر روي كار آمدن هيچ كس ها قرار گرفته كه قدرت خودشان را تنها از كانون قدرت مي گيرند.
علوي تبار ششمين بخش از توصيف 4 سال اخير را به "انزواي روزافزون منطقه اي و جهاني كشور" اختصاص داد و با بيان اينكه در اين چهار سال هرچه بشتر شعار داديم كمتر نتيجه گرفتيم و بيشتر منزوي شديم، گفت" كاري كرديم كه حتي پمپ بنزين ها منطقه هم براي ما ژست مي گيرند و همه به اين نتيجه رسيده اند كه وقت امتياز گرفتن از ايران است.
اين پژوهشگر اجتماعي و سياسي به تخريب سرمايههاي اجتماعي در چهار سال اخير به عنوان ششمين مولفه اشاره كرد و گفت: بعد از جنگ عدهاي همه را تخريب ميكردند و ميگفتند ما ميتوانيم سلامت انقلاب را حفظ كنيم و سلامت انقلاب را به عرصه سياست برگردانيم، عدهاي نيز به آنها اميد بسته بودند و اكنون آنها امتحان پس دادهاند؛ زيرا در دوره آنها خلاف آنچه بايد، اتفاق افتاد. از طرفي آنقدر دروغ ترويج شده كه ديگر كسي به كسي اتكا نمي كند و به عنوان نمونه با كمال پررويي شكست ها را پيروزي جلوه مي دهند.
علويتبار همچنين آنچه را گسترش غلو، عوامزدگي و فرقهگرايي و انتشار آن از طريق برخي تريبونهاي رسمي خواند به عنوان هفتمين مولفه مورد انتقاد قرار داد و بيان داشت: ما در گذشته هم اغراق و قشري گري را در مورد اشخاص يا در حوزه باورهاي ديني داشته ايم اما اين پديده كه صدها بار از غربزدگي بدتر است را براي اولين بار از سوي سخنگويان رسمي دولتي مشاهده مي كنيم.. قبلا دولت در برابر اين كارها حداقل سكوت مي كرد اما الان سخناني از اين تريبون ها مطرح مي شود كه در جاهايي همچون اهل سنت ايجاد مساله مي كند.
وي در بيان هشتمين و آخرين مولفه توصيف آنچه در چهار سال اخير رخ داده به اين كه قواعد بازي مسالمتآميز در كشور ما تضعيف شده است اشاره كرد و گفت: "هر بازي از جمله بازي سياست بايد از قواعدي پيروي كند، ولي متاسفانه اين طور نيست. ما به سمتي ميرويم كه عرصهي سياسي كشور عرصه رفتارهاي غير قابل پيشبيني شده و اگر اين روند ادامه پيدا كند، اين مساله فزاينده ميشود و به يك نقطهي غيرقابل كنترل ميرسد " و همان تعبير هميشگي خود را به كار برد كه "در ايران سياست ورزي اصلاح طلبانه شبيه بازي شطرنج با گوريل است."
علويتبار افزود: اكنون ما مشكلات فراواني داريم و بايد به دنبال نيرويي بگرديم كه متفاوت از نيرويي باشد كه در يك مقطع خاص به دنبال آن بوديم چرا كه ديگر با يك نيروي اقتدارگراي محض مواجه نيستيم كه در برابر آن تنها بر دموكراسي خواهي تكيه كنيم.
او با بيان اينكه نيرويي كه در شرايط كنوني ميتواند حركت كند بايد داراي چند ويژگي باشد، گفت: يكي از مهمترين ويژگيها اين است كه بايد نسبت مشخصي با انقلاب اسلامي و گفتمان انقلاب اسلامي داشته باشد. گفتمان انقلاب اسلامي از سال 57 در نزد برخي جامد ماند و تكان نخورد. برخي اين گفتمان را به انحراف كشيدند و آن را مثل يك كاريكاتوري كردند كه برخي ابعاد در آن هزار مرتبه بزرگتر شده است؛ در واقع برخي از بخشهاي اين گفتمان را بسيار بزرگ كردند و برخي نيز از اين گفتمان خارج شدند. اما گروه چهارمي گروهي نيز بودند كه به تكامل اين گفتمان و بازسازي آن با شرايط جديد معتقد بودند.
علوي تبار با تاكيد بر اينكه ما بايد در اين انتخابات به دنبال كسي باشيم كه نسبتش با گفتمان انقلاب اسلامي مشخص باشد، گفت: در واقع كسي در اين شرايط موفق است كه تكامل اين گفتمان را قبول داشته باشد.
او در بيان دومين مشخصه كانديداي مطلوب در شرايط حاضر گفت: فردي را بايد انتخاب كنيم كه بتواند انضباط شديد مالي و اقتصادي در كشور برقرار كند و به ريخت و پاشهاي بياندازه پايان دهد تا به دولتي كه به پول نفت متكي است بفهماند كه هر ريالي بايد با حساب و روي برنامه هزينه شود. در واقع اين فرد بايد انضباط را به اقتصاد ايران برگرداند.
اين فعال سياسي ادامه داد: ما منابع زيادي داريم ولي ملت ثروتمندي نيستيم؛ چرا كه ملتي ثروتمند است كه بتواند از منابع خود به نحو احسن استفاده كند. ما بايد توجه داشته باشيم كه بالقوه ثروتمند هستيم ولي در واقع فقير هستيم؛ چرا كه از منابع موجود در كشور به نحو احسن استفاده نميكنيم.
اين فعال سياسي در بيان سومين شاخصه كانديداي مطلوب گفت كه بايد كسي را انتخاب كنيم كه رفتارش قابل پيشبيني باشد، و ادامه داد: در واقع فرد مورد نظر ما بايد رفتارش هم براي مخالفان و هم براي طرفداران و هم از نظر بينالمللي قابل پيشبيني باشد؛ افرادي كه پيشبيني پذير نيستند ميتوانند در يك طيف وسيع در جامعه نوسان ايجاد كنند. اينگونه افراد نميتوانند سرمايه اجتماعي جامعه را به نحو مناسب جلب كنند و به جامعه برگردانند.
او "توانايي مقابله مشروع و مقبول با نظامي گري" را به عنوان چهارمين شاخص بيان كرد: "نظامي گري غولي است است كه وقتي از چراغ بيرون آمد سخت است كه به چراغ برش گرداند. ما فردي را مي خواهيم كه بدون اتهام مخالفت با قدرت نظامي يا نظاميان، نظامي گري را كنترل كند.
علوي تبار "داشتن هويت مستقل از قدرت حاكم" را به عنوان پنجمين شاخص كانديداي مطلوب بيان كرد و گفت:كساني كه اين هويت را ندارند در خطر وصل و تبعيت محض از قدرتند. نيروي مخالفي كه باهويت است ترجيح دارد بر موافقي كه هويت ندارد.
اين كارشناس سياسي ششمين شاخص مطلوبيت كانديدا براي اصلاح طلبان را "اعتمادآفريني و ترميم سرمايه هاي اجتماعي" عنوان كرد و ادامه داد: نيروي مسوول در عرصه سياست بايد منافع ملي را به منافع خرد و گروهي ترجيح دهد. ما ممكن است در برخي مقاطع به كمتر از دموكراسي تن دهيم تا مشكلات فوري ترمان حل شود.
اين فعال سياسي همچنين اظهار كرد: با توجه به وضعيت دشواري كه با آن روبرو هستيم بايد تصميم انتخاباتي خود را اتخاذ كنيم و در مجموع افرادي كه در جريان اصلاحطلب كانديدا هستند بايد فردي را انتخاب كنيم.
وي با بيان اينكه اصلاحطلبان بايد به كار جمعي براي پيروزي در انتخابات توجه داشته باشند، افزود: سياست كار جمعي است و هر چه جمعيتر رفتار كنيم تصميم و سياستي كه اتخاذ ميكنيم، عقلانيتر است. سياست فردي، سياست عاطفي است و سياست عقلي، سياست جمعي است. در سياست جمعي به ظرفيتها و تفكرات مختلف توجه ميشود.
علويتبار با حمايت از ميرحسين موسوي اظهار كرد: البته حمايت از ميرحسين موسوي به معني نفي خوبي ديگر كانديداي اصلاحطلب نيست، ولي ويژگيهايي كه من عرض كردم در مهندس موسوي هست؛ گرچه ممكن است ايشان سقف خواستههاي ما نباشد، ولي خروج از وضعيت فعلي با انتخاب ايشان ميسر ميشود.
در ادامه علوي تبار در پاسخ به پرسشهاي حاضران گفت: ما براي مبارزهي سياسي به ابزار نياز داريم و از جمله اين ابزارها رسانه است. ما فاقد رسانه هستيم؛ رسانهاي كه به وسيله آن بتوانيم با مردم ارتباط برقرار كنيم.
وي همچنين ابزار ديگر براي مبارزه سياسي و رسيدن به اهداف را داشتن تشكيلات سازماندهي شده برشمرد و افزود: يكي از راههاي مناسب تبليغ گفتوگو با افراد است و اينكه ما با گفتگو با افراد آنها را قانع كنيم كه در انتخابات شركت كنند و به كانديداي مورد نظر ما راي دهند. مثلا ما ميتوانيم يك ليست چندين نفره از همسايگان و فاميل و اطرافيان خود در نظر بگيريم با آنها گفتوگو و آنها را ترغيب به شركت در انتخابات و دادن راي به كانديداي مورد نظرمان بكنيم؛ اينها بيتاثير نيست.
علويتبار همچنين گفت: مردم ما عقلايي تصميم ميگيرند به شرطي كه هزينهها و فايدههاي آن را خوب بشناسند و تبيين اين مساله بر عهده روشنفكران است.
وي همچنين اظهاركرد: يكي ديگر از ابزارهاي مهم براي مبارزه سياسي، ثروت و امكانات مادي است.
علوي تبار در پايان گفت: شعاري كه اين روزها شاهد هستيم در كشور مطرح ميشود اين است كه مثلا كانديداها داراي برنامه باشند؛ در صورتي كه به نظر من اين مساله موثر نيست، كه كانديداها داراي يك برنامه دقيق باشند؛ چرا كه داشتن يك برنامه دقيق نيازمند در اختيار داشتن سازوكارهايي است و اينكه يك برنامه كاملا مرتبط به يكديگر را تنظيم كند كه اين در حال حاضر امكانپذير نيست. ما بايد از كانديداها انتظار داشته باشيم قواعد و راهنماي سياستگذاري و خط مشيشان را تبيين كنند.
"ما نسل سوخته ايم، اما اين جووناي امروزي نسل پدر سوخته اند، يك عده اي هم بين ما هستند كه آنها دماغ سوخته اند." اين جملهها را به شوخي ميگفت، شوخييي كه از ته صدا و نگاهش ميشد فهميد كه مايههايي از جدي بودن هم دارد. او متعلق به نسلي است كه چريك ميشدند، خانه تيمي راه ميانداختند، بدون sms و آفلاين و ايميل راهپيماييهاي بزرگ را سروشكل ميدادند و خلاصه انقلابيهايي بودند كه سنتي 2500 ساله را شكستند اما خودشان شايد بهره زيادي از زندگي نبردند. حكومت به خودشان هم كه رسيد بلافاصله جنگ شد و جنگ هم كه شوخيبردار نيست. از جنگ هم كه برگشتند به زعم خود فرزنداني طلبكار را پيش روي خود ديدند تا ترديد نكنند كه نسل سوختهاند.
اين وسط نسل دماغ سوخته به قول اين دوست بزرگوارمان موقع انقلاب نوزاد بود، از جنگ فقط صداي موشك و بمباش را شنيد و بهرهاي از معنويت جبههها نبرد، وقتي هم كه جنگ تمام شد تازه كودكياش پايان يافته بود و از مواهب صلح و سازندگي، تورمش به آن رسيد. چيزي بين انقلابي و مدرن ماندند و شدند دماغ سوخته.
اما اين نسل سوم؛ شيطان را درس ميدهند حال كار ندارند، كتاب نميخوانند، شستشان (به خاطر اس ام اس بازي) بيشتر از ذهنشان كار ميكند و ... اوووه يك خروار اتهام. به اينجاها كه ميرسيد امثال من دماغ سوخته را هم با اين نسل سوم پدرسوخته يكي ميكرد.
احساس ميكردم كه درست نميگويد. يك چيزهايي را در آينه ميديدم كه شايد او در خشت خام نميديد. نميخواستم بگويم بگذار جنگ شود ببين چند مرده حلاجيم، شايد كه بلوف فرض كند. انقلاب هم كه خود نسل او يادمان داده كه بس است و ديگر محلي از اعراب ندارد، خب بايد چه كار كنيم كه نسل بلوتوثي خودم را به اويي كه پيامهايش را ديوار نويسي ميكرد اثبات كنم؟ سازندگي و درس را شايد سوسول بازي بداند، ... نميدانستم چه بگويم و چه برگي رو كنم اما عميقا احساس ميكردم كه اعتماد به نفس بالايي نسبت به خودمان دارم كه با اين شوخيها فرو نميريزد.
مترصد فرصتي بودم، فرصتي كه نميدانستم همين حوالي انتظارمان را ميكشد. نگاهم به آن دوست خيلي عزيز از نسل ايثار و انقلاب و جنگ نگاهي توام با احترام و غبطه بود و بيتعارف بگويم كه هميشه او و امثال او را ستوده و كاويدهام تا از آنها ياد بگيرم اما حس ميكردم كه چيزي هم در من و نسل من است كه او را به تحسين وا دارد. يك ويژگي كه مميزه ظريف نسل من با جواني همه نسلهاي پيش از خودمان است.
¨¨¨
خاتمي را با نهايت احساس و انرژي دعوت كرده بوديم تا با تكيه بر همان عهد پيشين بيايد. چند ماه منطق و استدلال سياسي و اخلاقي و فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي و كليپ و همايش و شعر طنز و حماسي و ... هرچه كه ميشد. پا به پاي اين موج خودمان هم دچار احساس ميشديم تا وقتي كه او را به آمدن متقاعد كرديم به سرحد جنون برسيم. در اين چند ماه با خاتمي انس بيشتري گرفتيم و او هم به ما نزديكتر شده بود. آمدن او انفجار انرژيهايي بود كه ممكن بود هرچه را كه بر سر راه آن قرار گيرد با خود ببرد. همه چيز براي يك پيروزي بزرگ و فيصلهبخش بر حريف فراهم بود. پويش دعوت از خاتمي سريعا به پويش حمايت از خاتمي تبديل شد، ستادهاي 88 با شور و شوق فراوان كار اصلي خود را آغاز كردند و اين نسل جوان احساساتي هر چه انرژي و عاطفه بود را براي نجات خود و ميهنش به كار گرفت تا دوباره با خاتمي اميد بگيرد. خود را آماده نوروزي شاد و پراميد كرده بوديم كه يكباره شايعههايي پراكنده به واقعيتي مهيب تبديل شد. همه آن احساسها و عواطف گرم با آب سردي كه در جلسه معروف ياسر به رويمان ريخته شد به عصبيت و نااميدي گراييد. اين بدترين شكل و زمان ممكن براي كنارهگيري خاتمي بود. كمتر كسي بود كه در آن فضاي تلخ، اميد بهبودي در حال و روان اين نسل جوان سرخورده و متهم به احساساتي بودن داشته باشد. به قول خاتمي بزرگان نتوانسته بودند مديريت خوبي داشته باشند و حال از ما انتظار ميرفت نه ناراحت شويم و نه سوالي كنيم و به قول يكي از دوستان از ما انتظار داشتند مثل يك كامپيوتر بيروح كه هنگ كرده با يك دكمه reset شويم. از جلسه رايزن كه بيرون آمديم (جلسه اي كه خاتمي رسما كنارهگيرياش را اعلام كرد) نگاه بزرگان جالب بود. با همان زبان بيزباني ميگفتند يالله reset شويد كه وقت تنگ است.
شرمندهايم، اين طوري نميشود. اينجا كه اردوگاه اقتدارگرايان نيست كه سلسله مراتب تقليدي باشد و بس. گفتيم خداحافظ، شما برويد ما خودمان ميدانيم، شايد آمديم، شايد نيامديم، شايد هم راه ديگري رفتيم. فكر اينجايش را نكرده بوديم و حالا بايد فكر كنيم. حرف شما را كه در سلامت و تجربهتان ترديد نداريم به عنوان مشورتي مهم مدنظر قرار ميدهيم اما خودمان تصميم ميگيريم.
با قلبي زخمي ننشستيم كه ميدانستيم نه هنگام درنگ است. ضربهاي كه به احساسمان خورده بود درد داشت اما زخمهايي كه بر حيثيت و امنيت و احساساتمان در اين 4 سال اخير خورده بسيار عميقتر و كاريتر از اين حرفها بود كه با اين ضربهي عاطفي فراموش شود. ما بناي اوليهمان بر نجات ايران بود و براي اين هدف اوليه هنوز فرصت هست.
اگرچه به سياهي موها و جواني چهرههايمان نميآيد كه چنين عاقلانه بيانديشيم و همه ابعاد را با هم ببينيم، اما ميبينيم. دلخوريها و ابهامها مانع از آن نبود كه ضرورت تغيير را فراموش كنيم و عهدمان را براي فرار به سوي نجات و پيروزي به ياد داشتيم.
ما را سر جنگ و "مرگ بر" گويي و ديوارنويسي نيست. ما راه ديگري را ياد گرفتهايم كه مدنيتر است و تا آنجا كه بتوانيم از آن مسير كه انتخابات و اصلاحات جامعهمحور و نهادهاي مدني است ميگذريم. اين بود كه با هركه براي انتخابات كانديدايي براي تغيير بود به گفتوگو نشستيم. انتظاراتمان را صريحا گفتيم و پاسخها را دقيقا شنيديم. چرتكهيي از مشورتها و تاريخ و آرمانهايمان را هم كنارمان گذاشتيم و در آن مجال اندك، با متدي علمي و منطقي به تصميمي جديد فكر كرديم. ديد و بازديد نوروزي را به معبري براي تجديد روحيهها براي ادامه مسير نجات ملي تبديل كرديم تا دوباره با نسل پدرانمان آرام و آگاهانه به هم رسيديم.
موسوي را از جنس خودمان يافتيم. مردي با دغدغههايي شبيه خودمان كه دوست داشتني مينمود. باسواد و تحليلمدار و صاحب شخصيتي كه ميتواند اعتبار ازدست رفته را به ايران ما برگرداند. آزاديخواه، عدالتجو و روشنفكري كه اصالتش در رفتار و بيان بدون ادا و اطوارش هويدا بود. جاهايي كه با هم تفاوت گفتماني داشتيم گويي در سابيدن ديدگاههايمان با يكديگر، هم به گفتمان او و هم به گفتمان ما صيقل ميخورد و از همه جالبتر آنكه او براي در اختيار گرفتن راي ما خودش را تحريف نميكرد و به شعور ما احترام ميگذاشت. دو طرف گفتوگو بدون خودسانسوري، خود صادقانهشان بودند؛ گفتوگويي برابر، مدرن، عاقلانه و محترمانه.
يخها وا شده بود اگرچه هنوز به خصوص در دوستاني كه در اين مواجهههاي رودررو حضور نداشتند زخمها مرهم كاملي نيافته بود. هنوز با شنيدن نام خاتمي دگرگون ميشديم اما ميدانستيم كه فرصتي براي گلايه و ناله نيست. در كمترين زمان ممكن و با آگاهي تمام و ارزيابي دقيق شرايط برآمده از ساعتها گفتوگو و مشورت به تصميمي رسيديم كه شايد كيفيت رسيدن به چنين تصميمي در جواني هيچ نسل ديگري پيش از اين انتظار نميرفت.
رفتاري كه جوانان اصلاحطلب در اين انتخابات از خود نشان دادهاند، مسالهاي نيست كه بتوان به راحتي از كنار آن گذشت. مروري دوباره بر اتفاقات يك سال اخير از دعوت از خاتمي تا آمدن و بعد انصراف ناگهاني او نشان ميدهد كه هرگونه عصبانيتي غير قابل چون و چرا بود و شايد كسي بر ما خرده نميگرفت كه بر حسب جوانيمان جواني كنيم و اين حد از صبوري و عقلانيت را نشان ندهيم. تصميم بزرگ و مستقلانه نسل جوان اصلاحطلب در انتخاب موسوي به عنوان كانديدايي كه پيش از اين كمترين شناخت و تعاملي با او نداشت، به رخ كشيدن بزرگي اين نسل در عقلانيت بود. نسل ما نه نسل دماغ سوخته است و نه نسل پدرسوخته، ما نسل خرديم. نسلي كه با در اختيار گرفتن ارزشهاي به جا مانده از نسلهاي پيشين خود، آنها را با خرد بيشتري آميخته تا به حكم روزگار نسل پيشروتري باشد و به آن ارزشهاي سنتي نيز كمال و غناي ديگري بخشد.
چهارشنبه شب در نهمين روز از ارديبهشت 88، برج بزرگ ميلاد كه او هم هم نسل ماست، به بزرگي هم نسلان خويش افتخار ميكرد همانگونه كه من هم چون قطرهاي در موج بزرگ جوانان آرمانگرا و واقعنگر حامي موسوي به بودن در ميانشان به خود ميباليدم. جمع بزرگي كه در فرصتي كه به دست آورد حماسهاي از جنس خود و نسل خود آفريد؛ "حماسه خرد". آن را پاس بداريم.
روزي باراني با ماشين در حال عبورم كه لاستيك ماشينام مي افتد در يكي از هزاران چالههاي پنهان در آب خيابانهاي تهران. عابري كمي خيس مي شود. مي ايستم تا عذرخواهي كنم اما پاسخ عذرخواهيام توهين است و چيزي نمانده تا كار به زدوخورد بكشد.
روز باراني ديگري، چالهي ديگري، عابر ديگري اما همان لاستيك ماشين من. بايستم براي عذرخواهي يا بروم؟
نتايج چند پيمايش سراسري و ارزيابيهاي صورت گرفته از سوي كارشناسان و جامعهشناسان، موضوع كاهش سرمايهي اجتماعي در ايران را به يكي از موضوعات جدي مورد توجه نخبهگان تبديل كرد. نتايج اين تحقيقات تا آنجا پيش رفت كه برخي چون عباس عبدي از فروپاشي اجتماعي سخن گفتند. در مقابل وي كساني كه بر نفي اين نظر برآمدند، اگرچه آن را رد كردند اما آنها نيز بر پايين بودن قابل توجه سرمايه اجتماعي تاكيد كردند. در اين بين سوآلي كه مطرح ميشد اين بود كه پس چرا متناسب با اين ادعا شاهد آشوبهاي خياباني و اجتماعي نيستيم و به قول دكتر جلاييپور كه همواره به عنوان جامعهشناسي خوشبين شناخته ميشود، اگر هم مشكلاتي هست، اينها همان مشكلات جامعهي مدرن است. به تعبير ايشان ما در يك جامعهي مدرن اما بدقواره زندهگي ميكنيم.
در مقام و توان داوري بين اين نظرها نيستم اما آنچه شاهديم بين اين دو سر طيف، هيچ نظري كه وضعيت اجتماعي ما را مطلوب بداند وجود ندارد. در پاسخ به آن پرسش كه چرا آشوبهاي اجتماعي نداريم نيز هميشه به عامل "چسب قدرت" اشاره شده است. قدرتي كه اگرچه خود در كاهش سرمايهي اجتماعي در ايران نقش برجستهيي داشته اما در عين حال توانسته جلوي بروز و ظهور خشن آن را در صحنهي جامعه بگيرد.
اتفاقاتي كه اين روزها در صحنهي فوتبال كشور ميگذرد، ماكتي از جامعهي ايراني را پيش رويمان تصوير كرده كه در آن چسب قدرت تا حدي وا رفته است. نبود فدراسيوني قوي كه بتواند جلوي بروز علني كاهش سرمايه اجتماعي در بخشي از جامعه – جامعهي فوتبال – را بگيرد موجب شده تا واقعيتها را بهتر ببينيم. اين فدراسيون آن قدر قوي نيست كه توان ايستادهگي برابر طغيان مربي و بازيكن و داور و مدير و تماشاچيها را داشته باشد اما عامل اصلي اين طغيانها هم نيست. مشكل اين است كه در فوتبال شبيه ساير عرصههاي ديگر جامعهي ايراني، اعتماد فرو ريخته و هركسي به بدترين شكل كلاه خود را گرفته و اگر بتواند كلاه از سر ديگري بر ميدارد. كسي ديگري را قبول ندارد و همديگر را به صفاتي ميشناسند كه آن صفات در نظرشان بدترين است. اين است كه آشوب ميشود.
كاش پيش از آن كه چسب قدرت خواهي نخواهي وا برود، اعتماد عمومي و سرمايهي اجتماعي احيا شود وگرنه آن چه در فوتبال ميگذرد تنها آينهيي از واقعيتهاي جامعهي ايراني است. پليس را چند دقيقه از سر چهارراهي برداريد ببينيد چيزي كمتر از آنچه مايلي كهن از روي سكوها و قلعهنويي از مايليكهن شنيد را ميشنويد يا نه.
مرتبط: فرق فوتبال و شعر ايرانی!
بيانيهي موهن سرمربي تيم ملي فوتبال ايران كه در آن يك گل در يك بازي فوتبال را "به بزرگي و پهناي ايران عزيز اسلاميمان" خوانده و هتاكي چالهميدانياش عليه يك مربي ديگر را خطاب به "مردم عزيز، قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند و هميشه جاويد" منتشر كرده، شايستهي توجه جدي و برخورد مناسب است.
مايليكهن كه پيش از اين نيز مانند گزينهي سلف خود علي دايي نشان داده بود كه به لحاظ معيارهاي شخصيتي و رفتاري به هيچ وجه مناسب چنين جايگاهي نيست، در امتداد تصميمات نابخردانهي مديران ورزش و حكم مطيعانهي فدراسيون فوتبال در پستي قرار گرفت كه منظر نظر بسياري از مردم ايران و گاه معياري براي شناخت مردم ديگر كشورها از فرهنگ ايران متاسفانه محسوب ميشود. به همين جهت است كه وقتي قرار است يك مربي براي تيم ملي كشوري انتخاب شود، به معيارهاي شخصيتي او توجه خاصي ميشود همانطور كه در سالهاي كمي دور كه بكن باوئر جنتلمن براي مربيگري تيم ملي آلمان غربي سابق انتخاب شد، حتا كلاسهايي را در اين زمينه براي او در نظر گرفتند.
با تاسف بسيار بايد گفت كه بيفرهنگي سالهايي است كه در فوتبال كشور ما وضعيتي جدي به خود گرفته است. در اين رابطه متوليان امر فرهنگ و انضباط در فوتبال هم ناآگاهانه به بدترين شكل ممكن بر اين آتش ميدمند. پررنگي حضور روساي دو دورهي اخير كميته انضباطي فدراسيون فوتبال در سطح رسانهها در اين چارچوب قابل بررسي است. فوتبال يك ورزش است كه در آن رقابت و مسايل فني فوتبال، متن آن را تشكيل ميدهند و باقي مسايل از جمله مسايل انضباطي حاشيهيي بر اين متن هستند و هرگاه كه جزيي از اين حاشيه بخواهد با هدف خير كاهش حاشيه يي ديگر بي اندازه بزرگ شود، خود به يك حاشيه و معضل تبديل مي شود. نبايد فراموش كرد كه اگرچه اين بازي به يك صنعت بزرگ و عنصر اجتماعي فرهنگي تبديل شده اما در ذات خود همان بازي است و قدر و اندازهي آن را بايد در چارچوب واقعي آن شناخت. به عنوان نمونه به ميان كشيدن شعارهاي ديني و دعا و مشيت الهي و از اين قبيل امور به يك بازي كه دو سر آن آدمهايي هستند كه قرار است در يك چارچوبي رقابت كنند و عدهيي ديگر از بازي آنها لذت ببرند چه وجهي دارد؟ مربي يك تيم ميخواهد به مشهد برود و با يك تيم اين شهر بازي كند ميگويد آن جا به لطف و نظر امام هشتم چنين و چنان ميكنيم؛ مربي تيم مشهدي هم ميگويد بچههاي ما به امام رضا متوسل شدند و سر آخر هم دو طرف طوري سخن مي گويند كه گويي همه سر كار بوده اند چون از قبل خداوند براي نتيجه ي آن بازي فوتبال تصميم لازم را گرفته است! صداوسيما هم با ولع آن را پخش ميكند كه گويي دين و اخلاق در فوتبال همه را در نورديده است. از اينگونه تقليل دادن و توهين به باورهاي مردم كه فراوان ديده ميشود و ديگر عادي و حتا ممدوح است. اين ميشود كه رئيس كميته انضباطي فوتبال در تبيين مشكلات اخلاقي حرف هاي عجيب و بي ربطي درباره ي سكولاريسم و ... ميزند و به هواي كنترل انضباطي فضاي عمومي فوتبال كشور آن قدر حرف ميزند كه ميشود "متن" آن و حاصل آنكه ناخواسته فضاي عمومي فوتبال كشور را مشوش ميكند. مگر براي رسيدهگيهاي انضباطي فوتبال به اين قدر سروصدا و مصاحبه نياز است؟ اين مسالهيي است كه متاسفانه در دورهي دو رييس اخير اين كميته، آقايان شاه حسيني و شريفي بسيار به چشم آمده و نتايج آن هم قابل ارزيابي است.
مورد ديگر هم به تصميمسازان ورزش برميگردد. شايد تحليلي بر عقبهي فكري و تيپي اين مردان كمي از تعجبها نسبت به نوع تصميمها و انتخابهاي ايشان بكاهد. طبيعي است كه از دل سازماني كه يك مدير مهم و در واقع پيشاني آن به نشناختن حدود و بينزاكتي معروف است، چنين انتخابهايي هم سر زند. هرچه هست وضعيت بدي كه در فوتبال اين كشور مشاهده ميشود بسيار بدتر از سطح متوسط واقعي اهالي فوتبال كشور است و شايد شكلگيري نهادهاي غيردولتي و NGOهايي از مربيان و بازيكنان و مديران فوتبال در كنار غير دولتي كردن واقعي فوتبال و اجراي غير صوري اساسنامهي مورد تاكيد كنفدراسيون فوتبال آسيا، براي كاهش اثر سوء چنين اتفاقهايي يك راهكار نسبي اما ضروري باشد.
پ ن: متن بيانيه را به دستور مقامات مسوول از خروجي خبرگزاري ها حذف كردند. به همين جهت متن كامل آن را در ادامه مطلب آورده ام.
ادامه مطلب
نگاهي به ويترين دو ستاد كروبي و موسوي نشان ميدهد كه تعداد شخصيتهاي محبوب و برجستهي اصلاحات در "ويترين" شيخ اصلاحات جذابتر است. عبدي، باقي، ابطحي، نجفي، قوچاني و كرباسچي و شايد عطريانفر از اين جملهاند. اما در ستاد موسوي اگرچه تعداد زيادي از چهرههاي برجسته و مورد علاقهي بدنهي اصلاحطلبان حضور دارند اما آنچه در ويترين ستاد به نمايش در ميآيد كمتر اين جذابيت را دارد. صحبتها و نوع مواضعي كه از ستاد كروبي به گوش ميرسد نيز تاکنون جذابيت بيشتري داشته و كمتر ابهامي راجع به نوع رويكردها به سمت آن چه به نام اصلاحات ميشناسيم از اين ستاد مشاهده كردهايم. اما آن چه در بين احزاب و متوسط نيروهاي اجتماعي اصلاحطلبان و به خصوص جوانها در عمل اتفاق ميافتد، مسير ديگري را طي ميكند. جوانهاي اصلاحطلب وقتي پاي صحبتهاي عبدي كه نمايندهگي كروبي را دارد و عليرضا بهشتي كه نمايندهگي موسوي را دارد مينشينند در كلام عبدي قوت و جاذبهي بيشتري مييابند اما در آخر برخلاف روحيهيي كه از جواني انتظار ميرود و شاید خلاف احساسات آن لحظه ی خود انتخاب ديگري ميكنند. چرا؟
موسوي اين روزها هر چه به جلو ميرويم بيشتر و بيشتر هالههاي ابهام از اطرافاش زدوده ميشود ولي هنوز كروبي از او آوانگاردتر است و ظرفيت محبوبيت سازياش دستكم تاكنون از موسوي بيشتر بوده است. اما با همهي احترامي كه اين روزها كروبي در دلها براي خود ميآفريند و به مدد آن خاطرههاي خوشمان از او را بيش از يادآوريهاي تلخ پيش رويمان ميآورد، اجماع بيشتر بر سر موسوي است و يا بهتر بگويم مشتريان زيادي به اندازهي جذابيتهايي كه در سبد كالاي تبليغاتي كروبي ارايه مي شود، گرد هم نميآيند.
نه قصد قياس بين اين دو بزرگوار را دارم كه دست كم تا مدتي ديگر صلاح بر اين نيست و نه بناي آن دارم كه پاسخ آن را از نظر خودم بيان كنم. به نظرم كنارهگيري خاتمي محبوب در پي اعلام آمادهگي موسوي براي كانديداتوري نيز اگرچه فهم عمومي را به سمت حمايت خاتمي از موسوي هدايت كرد اما در عمل شاهد عصبانيت شديد تعداد زيادي از حاميان خاتمي از موسوي بوديم كه ميتوانست عواقب تبليغاتي بسيار بدي را براي موسوي در پي داشته باشد، اما همانها امروز گرد ستاد موسوي جمع شدهاند آن هم نه به سفارش خاتمی و نه هرکس دیگری. همانهايي كه اگر امروز به ستاد كروبي رفته بودند به طور قطع جايگاه به مراتب بهتر و همزبانيهاي بيشتري مييافتند و خيلي شايستهتر تحويلشان ميگرفتند.
بررسي اين موضوع به نظرم بسيار مهم است. در مجموع اين روزها در صحنهي سياست اتفاقات زيادي ميافتد كه براي بررسي شايستهي مطالعات و تاملات فراواني هستند. ايني كه در اينجا گفتم يكي از آنهاست. از كنارشان به راحتي نگذريم.
ميرحسين موسوي در حدي كه امروز ديدم: مسلماني اخلاقي، باتجربه، کاملا دوست داشتني، باسواد، بي ادا، آدم حسابي، محكم و صريح، تو سياست داخلي و مسايل فرهنگي و دانشجويي اصلاح طلب، تو سياست خارجي با هم اختلاف داريم چون به نظرم معتقد به تئوري هاي دوره ي جهان دوقطبي است اما صاحب نظر و بابرنامه، تو مسايل اقتصادي ... اين يكي را خوب نفهميدم.
در مجموع موسوي را در قواره ي يك رييس جمهور آبرومند و قابل اتكا براي ايران ديدم. دلم مي خواهد به تفصيل بيشتري بنويسم ولي لطفش به همين كوتاه و گزيده گويي است.
مي ماند يك انتقاد جدي و بزرگ. ميرحسين اگر مي خواهد برنده ي انتخابات باشد اين راهي كه ستادش پيش گرفته و با اين خاموشي و بي تحركي كه مي بينيم، به جايي نمي رسد. ستاد ميرحسين شل تر از اين حرف هاست كه از پس نيروهاي غيبي و غيره برآيد مگر فحاشي هايي كه به طور جدي اين روزها توپخانه ي هتاك راست از فاطمه رجبي گرفته تا فارس و حسين شريعتمداري آغاز کرده اند آن ها را سر غيرت بياورد. شايد هم خدا و ستاد ميرحسين با هم خواستند و ما آن جا را به حركت جدي تري تشويق كرديم و اگر هم صلاح بود بیشتر از تشویق. من كه دارم مي روم ستاد او ببينم چه كار مي شود كرد. كاش باز هم همه ي دوستان را آن جا ببينيم.
دريغ است ايران كه ويران شود. يا علي
روزي كه علي دايي مربي تيم ملي شد، خيليها كه دغدغهي سرمايههاي ملي را دارند از سوختن سرمايهيي ديگر ناليدند. سرمايهيي كه مديريت سرمايهسوز كشور او را هم به آتش كشيد. دايي كه بسياري از مردم دنيا فوتبال ايران را با نام او ميشناسند وقت نشستناش بر روي نيمكت تيم ملي نبود. او نميتوانست سوار تيمي شود كه آسهاي آن روزي همبازي خود او بودهاند و از قرار رابطهي خوبي با هم نداشتند. او تازه از بازي خداحافظي كرده بود و آن هم نه در شرايطي خوب. او در اوج نرفته بود و بسياري كه هنوز داغ بازيهاي ضعيف تيم ملي در جام جهاني را بر دل داشتند، به درست يا غلط او را عامل اصلي ميدانستند و دايي هنوز از سايهي سنگين آن دوران به در نيامده بود. كمتر از يك فصل مربيگري باشگاهي هم تجربهي كوچكي براي اويي بود كه در آيندهيي نهچندان دور ميتوانست روي نيمكت تيم ملي ما بزرگي كند. اينها به كنار، علي دايي تازه ميخواست ياد بگيرد كه دير عصباني شود، توهم نداشته باشد، رفتارش را با سابقهي ملي و دست كم توجهاش به لباس ماركدار پوشيدن هماهنگ كند و "آقا" باشد.
اما آن روز تلخ كه همه منتظرش بوديم سرانجام فرارسيد. دايي يك سال ماند و اگرچه چندان موفق نبود اما بد هم نبود. دست كم فراتر از تصور اوليهي خيليها بود كه سرنوشت بدتري را براي او پيش بيني ميكردند. او توانست تيم مرده یی را متحول كند كه دست زدن به جسد آن سخت بود. به ليگ بها داد و توانست شان تيم ملي را از بازيكنان آن بالاتر ببرد. تيم تازه داشت شخصيت نويي پيدا ميكرد اگرچه دايي "تنها" بود. تنهايي دايي البته بيش از هر چيز و هركسي معلول رفتار تهاجمي و تند خود او بود اما او با خودش "تيم" را هم تنها ميديد. اگر دايي در ايران تنها و غريب بود، "تيم" او و ما در جهان فوتبال غريب و تنها بود.
تيمي كه ميخواهد جهاني شود بايد بازيهاي جهاني هم داشته باشد اما دايي در بازيهاي رسمي بايد دست به ريسك ميزد و تركيب جور ميكرد چون كسي حاضر به رويارويي دوستانه با تيم ملي كشوري نبود كه بايكوت است. ديگر حالمان به هم خورد از بس با كويت و قطر دوستانه رفتيم و دشمنانه كتك كاري كرديم و بيحاصل برگشتيم. دايي ميخواست تيم را تغيير دهد و اين را همه قبول داشتيم. بيتردید اين كار به بازيهاي تداركاتي بزرگ و برنامهي باشگاهي سبك براي فرصت دادن بيشتر براي سروشكل گيري تيم ملي جديد نياز داشت. اما همانها كه در VIP استاديوم دستور عزل او را صادر كردند، نتوانستند شرايط مناسب را براي دايي و تيماش فراهم كنند. همانهايي كه براي فدراسيون هم زيادهخواهي داشتند و با دخالت خود مانع از شكلگيري فدراسيوني شدند كه قدرت و برش لازم را براي ادارهي فوتبال كشور داشته باشد.
در صدد تبرئهي دايي نيستم، چه او را "سخت" ميتوان دوست داشت اما اگر قرار بر مقايسهي كادر فني تيم ملي و كادر مديريتي "VIP" نشين باشد، از آقاي احمدينژاد كه با نفي هولوكاست و ماجراجوييهايش كشور را ايزوله كرد تا آن كنار دستياش عليآبادي كه در مديريت ورزش تنها بحران آفريده و به تنهايي براي همهي امور فني ورزش تصميم ميگيرد و آن ديگري، كفاشيان كه جز امربري سازمان ورزش در فدراسيون فوتبال، شان ديگري ندارد، بيترديد نمرهي پايينتر و سهم بيشتر براي اين شكست، نصيب "VIP" نشينها ميشود.
اگر قرار بر تغيير است، تيم VIP بايد برود. شعار "حيا كن" برازندهي آنهاست نه مردي كه از جنس فوتبال و افتخار جاويد فوتبال ماست و سوخت به پاي ندانمكاري مديراني كه سرمايهسوزي بزرگترين هنر آنهاست.