نمی دونم شانسیه یانه. هر وقت که بی حوصله گی و گرفتاری های شخصیم زیاد میشن ٬ انواع و اقسام کارای جانبی و گرفتاری ها تلنبار میشن رو سرم. به همین خاطر همیشه شرمنده چند نفر هستم که نتونستم قولی رو که بهشون دادم انجام بدم. فراموشیام که دیگه هیچ.
باید یه تناسبی بین کارام ایجاد کنم. اگه میشد انتخابات حوزه شمال و کنگره مشارکت زودتر انجام بشه یک بار عمده ای از کارام کم میشه. به جز روابط عمومی هم کار دیگه ای تو حزب انجام نخواهم داد. معنی نداره این همه عضو پای کار باشه اونوقت یه نفر تو سه جا مسوولیت بگیره هیچ کدوم هم درست انجام نشه. اصلا این مساله باید دستورالعمل بشه که هرکی فقط یه جا باشه.
تو جنبه شغلی هم باید یه فکر درست و حسابی برای خودم بکنم. اینجا که هستم فعلا راضیم نمیکنه. نه مالی و نه معنوی! همیشه عادت داشتم جایی که هستم دستم باز باشه که اینجا اینطور نیست. البته محیط کاریم خیلی آرومه با همکارایی خوب. نمیدونم٬ شاید هم اوضاع و احوال فکریم باعث شده که احساس رضایت شغلی نداشته باشم.
دلم یه مسافرت بدون موبایل میخاد به همراه یه رمان خوب و چن وقت بی مسوولیتی از همه چیز. فعلا برزخی ام. راستی یه دعای کمیل هم حسابی میچسبه. قبلا یه دوره ای با رفقا داشتیم که عجیب این دعای بی منتها آروممون می کرد. یه گعده ۵-۴ نفره اهل دل. شاید این پنج شنبه با مقداد و بقیه رفقا راه انداختم. باید به مهدی فخر هم خبر بدم بیاد تا از بحثای خوبش استفاده کنیم. اگرچه همیشه دعوامون میشه.
فرمانده نیروی انتظامی با تاکید بر حضور پلیس زن در صحنههای تخصصی مأموریت «ناجا» گفت: یکی از وظایف اصلی پلیس زن، احقاق حقوق زنان در جامعه است.
به گزارش فارس، سردار اسماعیل احمدی مقدم صبح امروز در مراسم فارغالتحصیلی دانشآموختگان پلیس زن افزود: بعد از فعالیت هفتساله پلیس زن در نیروی انتظامی هماکنون میتوانیم ادعا کنیم که پلیس زن به جایگاه رفیع و شایستهای در نیروی انتظامی رسیده است.
وی با اشاره به حضور پلیس زن در کلانتریها، راهنمایی و رانندگی و آگاهی گفت: در گذشته زنان وقتی با مشکلی روبرو میشدند از بیان مشکل خود با پلیس مرد خودداری میکردند ولی هم اکنون باحضور پلیس زن میتوانند به راحتی مشکلات خود را بازگو کرده و اطمینان داشته باشند که اعمال عدالت به بهترین شکل در حق آنها صورت میگیرد.
بقیه اش هم جالب است. این صحبت ها برای ۲۰ اسفند پارساله!
فکر نمی کردم تا امروز نگهش دارند. لابد کسی که در این مملکت تا چند سال پیش نماینده مجلس بوده ٬ در دوران نمایندگی اش برای آزادی یا حداقل رعایت برخی حقوق زندانیان تلاش های موثری داشته و حالا هم دبیرکل یک تشکل سیاسی قانونی است ٬ باید بتواند خیلی زود از بازداشت آزاد شود و ماموران امنیتی هم با عزت و احترام تمام او را تا منزلش برسانند و در رسانه ها اعلام کنند"از ایشان و همه اعضا و دوستداران تشکل متبوع ایشان عذرخواهی می کنیم که چند نفر از ماموران ما نادانسته و به دلیل عدم شناخت ایشان اقدام به بازداشت نماینده سابق شما مردم در مجلس کرده اند".
اما اینها ظاهرا شوخی ندارند و مثل تمام اقداماتشان در سال های اخیر نشان دادند که تمام عیار می آیند و تعارفی هم در کارشان نیست و ایضا" منطق و دوراندیشی.
موسوی را چند سالی است می شناسم. از آن زمان که نماینده مجلس ششم بود. یادم هست برای کمک به کارتن خوابها در شب یلدای سال ۱۳۸۲ با دوستان در پی جمع آوری کمک بودیم که زمینه آشنایی از نزدیک ما با او فراهم شد. از طریق یکی از دوستان مشترک با او تماس گرفتیم و او علارغم گرفتاری های زیادی که با آنها دست به گریبان بود با تمام توانش به کمک ما آمد. یادم هست که به خاطر بدقولی یکی از دوستان ما ٬ مدت زمان بسیار طولانی را در میدان انقلاب بدون اینکه امکان تماسی هم با ما داشته باشد منتظر مانده بود و کاملا بی ریا هم این کار را می کرد. حتا به روی خودش هم نیاورده بود که کلی معطل کاری شده بود که در واقع او در مقام یاریگر بود و ما در مقام دریافت کمک. همه بچه ها در آن جریان بیش از پیش شیفته شخصیت برجسته این نماینده جوانشان در مجلس ششم شدند. اگرچه او پیش از این به همراه تنی چند از دیگر نمایندگان آن مجلس اقدامات تاریخی همچون سرکشی مسئولانه از بازداشت گاه ها و تلاش موثر برای تعطیلی بخش های غیر قانونی آن را سامان داده بود و لاجرم جایگاه خاصی از پیش نزد همه ما داشت.
پس از آن هم موارد متعددی پیش آمد تا از نزدیک شاهد تلاش هایش برای رفع مشکلات افراد مختلف و شفافیت و دلسوزی فوق العاده اش برای آرمانهای سیاسی اجتماعی اش باشم. موسوی فردی است که در این چند سال اخیر هر کاری که از دستش بر آمده برای نزدیکی نیروهای اصلاح طلب با یکدیگر و نیز با طیف دانشجو انجام داده و اگرچه امثال من با او در روش اختلاف نظرهایی داریم ٬ اما هرگز شخصیت والا و دوست داشتنی اش را فراموش نمی کنیم و با صدای بلند آزادی او را فریاد می زنیم.
هفته گذشته برخورد نيروي انتظامي با تجمع شماري از شهروندان در دفاع از حقوق زنان واكنشهاي گستردهاي را برانگيخت. برخورد صورت گرفته با اين تجمع كه در نوع خود بينظير بود، اعتراض بخشهاي مختلف جامعه فعالان سياسي و اجتماعي را در پي داشت.
جبهه مشاركت ايران اسلامي نيز به نوبه خود برخورد با اين دسته از شهروندان را محكوم نمود و دولت را به شنيدن مطالبات بخشهاي مختلف جامعه دعوت نمود. در اين فرصت مناسب ديده شد كه اندكي بيشتر به اين حادثه و زمينههاي بروز آن بپردازيم.
رخداد مزبور از دو حيث مورد توجه است يكي از جهت خواستههايي كه برپا كنندگان اين تجمع در اطلاعيهها و بيانيههاي خود مطرح نموده بودند و ديگري اصل موضوع حق برگزاري تجمعات و اعتراضات مدني كه به نظر ميرسد در اين حادثه ناديده گرفته شده است.
از مهمترين شاخصهاي توسعهيافتگي كشورها تحقق برابري جنسيتي است و تلاش بر آن است كه با رفع موانع حقوقي و قانوني متناسب با شرايط زماني و مكاني و بعضاً با اعمال تبعيضات مثبت زمينه برابري شهروندان فارغ از جنسيت آنان در برخورداري از حقوق شهروندي و فرصتها و امكانات را فراهم نمايند . از اين موضوع به رواداري عدالت جنسيتي نام ميبرند.

در كشور ما نيز به سبب پارهاي ملاحظات تاريخي و رسوبات فرهنگي، در كنار برداشتهاي ناصواب از شرع مبين كه به هيچ عنوان پاسخگوي مناسبات و وضعيت اجتماعي امروز ايران نيست، موانع قابل توجه در راه رسيدن به عدالت جنسيتي وجود داشته و عليرغم تلاشهايي كه در سالهاي گذشته در جهت اصلاح قوانين و فرهنگسازي در اين رابطه صورت گرفته است كماكان حجم وسيعي از اين تبعيضات نيمي از جامعه را در برخورداري از حقوق و فرصتهاي برابر محروم داشته است و حتي متأسفانه موانع بسياري در مسير اطلاع يافتن جامعه زنان ايران از حقوق و نيز تواناييهاي خود قرار داده شده است.
به جرأت ميتوان گفت يكي از گامهاي اساسي در جهت حل مشكلات زنان ايران و رفع تبعيض از نيمي از جامعه ايران بازنگري و تغيير در قوانين مدني كشور است.
مواد قانون مدني ايران بعضاً ريشه در جامعه گذشته دارد و حتي اگر با خوشبينانهترين تفاسير به آن بنگريم، بر اساس نقشها و كاركردهاي آحاد جامعه و شناخت و درك آنان از توانمنديها و حقوق خود و بر مبناي تقسيم نقشها و كاركردها در آن زمانه تنظيم شده است. به گواهي مستندات عديده و مجموعه فعاليتهاي پژوهشي و علمي صورت گرفته در مراكز دولتي، دانشگاهي، حوزوي، حقوقي و قضايي درباره كارآمدي قوانين موجود در حل مسائل اجتماعي به يقين ميتوان گفت كه اكثريت حقوقدانان محترم دانشگاهي و فضلا و مجتهدان علوم ديني، دستاندركاران امور اجرايي و قضايي و در يك كلام قاطبه عقلاي دلسوز جامعه معتقد به ضرورت تغييرات فراوان و اصلاحات قابل توجه در قوانين مدني به ويژه بخشهاي مربوط به زنان هستند.
بر اين اساس معتقديم كه چنانچه به اين ضرورت توجه نشود و در عوض تلاش براي تحقق اين تغييرات و روزآمد كردن قوانين مدني كشور و زمينهسازي براي برخورداري هر چه بييشتر زنان از حقوق و فرصتها، با نگاههاي بنيادگرايانه و متحجرانه به موضوع زنان نگريسته شود و عقبگرد و پسرفت در زمينه حقوق زنان جانشين ضرورتها و مقتضيات زماني شود، اداره امور جامعه با مشكلات جدي مواجه خواهد شد. بيتوجهي به نوع مسائلي كه مشكلات زنان را پديد آورده است بالمأل بنيان خانوادهها را آسيبپذير نموده و پيچيدگيها و مسائل دست و پاگير اجتماعي را دامن خواهد زد و اين نابسامانيها قطعاً چهره نظام را در داخل و خارج و در مواجهه با نهادهاي حقوقي بينالمللي مخدوش خواهد ساخت.
دولت كنوني لازم است تحولات صورت گرفته در انديشه و جايگاه زنان كشور را به رسميت بشناسد و باور نمايد كه برخوردهاي تقابلي و نفي كنندة پيشرفتهاي گذشته، موقعيت برابر زنان در جامعه و فروكاستن مطالبات آنان به امور معيشتي و خيريهاي نه تنها كمكي به بهبود وضعيت زنان و تحكيم خانواده در كشور نميكند بلكه بحرانهاي اجتماعي را در داخل دامن زده و فشارهاي بينالمللي را بر كشور خواهد افزود.
از بعد ديگر درباره تجمع صورت گرفته و برخورد با آن لازم است متذكر شويم كه در جامعه سامان يافته مكانيزمهاي لازم جهت مشاركت و مداخله اراده مردم در امور عمومي پيشبيني شده است و با به رسميت شناختن حق اعتراض و انتقاد براي اقشار جامعه، دولتها فرصتها و امكانات لازم را براي بيان مسالمتاميز اعتراضها و انتقادها فراهم ميآورند. در قانون اساسي جمهوري اسلامي نيز اين حق به رسميت شناخته شده است و آحاد جامعه ميتوانند اعتراضات مسالمتآميز خود را با برگزاري تجمعات و تظاهرات به گوش دولت و ساير بخشهاي جامعه برسانند.
به روشني پيداست كه اقتدار دولتها در آن است كه با افزودن تحمل و مداراي خود در برابر مطالبات، خواستهها و اعتراضات اقشار جامعه نه تنها فرصت بيان آن را فراهم آورند بلكه زمينه گفتگو و شنيدن صداهاي متفاوت را ايجاد و از فرصتهايي كه اين موضوع ايجاد ميكند در جهت اصلاح امور استفاده بهينه نمايند.
برخورد خشن با بيان مطالبات اجتماعي و استفاده از اهرم زور و زندان براي سركوب اعتراضات اجتماعي نه تنها نشان اقتدار دولت نيست بلكه گوياي ناتواني و تشويش خاطر اداره كنندگان كشور در برخورد با پديدههاي طبيعي اجتماعي است.
طرفه آنكه در حادثه اخير براي نخستين بار با پديده مداخله پليس زن در برخورد با تجمع فعالان امور زنان مواجه بوديم. در همه كشورهاي دنيا پليس زن به منظور حمايت از حقوق زنان و رعايت ويژه آنان تشكيل ميشود ولي متأسفانه در اين حادثه پليس زن به مثابه ابزاري براي تسهيل برخورد با زنان مورد استفاده قرار گرفته است.

جبهه مشاركت ايران اسلامي عليرغم آنكه ممكن است در اتخاذ روش بيان نظرات و مطالبات با برپاكنندگان تجمع ياد شده اختلاف نظر و سليقه داشته باشد اما با دفاع از اصل برابري جنسيتي و لزوم اصلاح قوانين تبعيضآميز و نيز با تأكيد بر حق قانوني شهروندان در برپايي تجمعات و بيان مطالبات و اعتراضات خود، برخورد خشونت آميز صورت گرفته با تجمع اخير را يكبار ديگر محكوم مينمايد و خواستار آزادي سريع بازداشت شدگان و رعايت كامل موازين حقوقي در جهت رسيدگي به پرونده آنان است.
جبهه مشاركت ايران اسلامي
28 خرداد 1385
منطق خشک و حساب و کتاب آلمانی کاملا تاثیر خود را بر جام هجدهم گذاشته است. دنیای فوتبال بعد از چند سال غافلگیری در مقابل فوتبال دفاعی و گاه کثیف که اوج آن در دو دوره جام جهانی ۲۰۰۲ و جام ملت های اروپا ۲۰۰۴ بود ٬ راه مقابله با آن را یاد گرفته است. از طرفی تا اینجای بازیها کمتر نتیجه عجیب و غریبی به دست آمده است. ستاره ها کمتر شده اند ٬ تیم ها اکثرا دو و گاهی تا چهار مهاجم دارند و خلاقیت اگرچه در قالب های فردی کمتر است ولی شکل جدیدی از خلاقیت که بیشتر در حرکت های سه چهار نفره شکل می گیرند ٬ زیبایی و هیجان را دوباره به ورزش اول جهان هدیه کرده است.
همه این موارد اگرچه در این جام وجود داشته ولی فوتبال همواره با شگفتی و نتایج دور از انتظار همراه بوده است و اتفاقا از عوامل جذابیت این ورزش همین غیر قابل پیش بینی بودن آن است. اما این جام تاکنون کمتر نتیجه ای که به آن بتوان گفت "شگفتی" به خود دیده است. ما ایرانی ها خیلی دوست داشتیم لقب شگفتی ساز این دوره از رقابت ها را به خود اختصاص دهیم. اما واقعیت این است که فوتبال ما مدت هاست که دارای روند قابل پیش بینی و کسب نتایجی در حد و اندازه خودش شده است.
این مساله به خودی خود بد نیست. به نظر من برانکو در این چند ساله حداقل فوتبال ملی ما را دارای روند مشخص و دارای حساب و کتابی کرد. دیگر از نتایج عجیب و غریب و حماسه خبری نبود ولی نزول وحشتناک هم نداشتیم. اینها همه نشانه ورود ما به دنیای فوتبال مدرن است که البته برای پیشرفت هنوز جنبه هایی از تکنیک و تاکتیک پذیری بیشتر و جسارت و جاه طلبی می طلبد. متاسفانه در تیم فعلی ما بازیکنی که روحیه کلی تیم را بالا ببرد و جرات ریسک و حرکت هایی فراتر از معمول را به بازیکنان دیگر ببخشد وجود ندارد. روزگاری نه چندان دور که علی دایی اعتباری داشت در کنار بازیکنانی چون عابدزاده و خداداد به خوبی تیم را از روحیه جسارت و جاه طلبی برخوردار می کردند. اما تیم فعلی نه چنین بازیکنانی دارد و نه از روی نیمکت چنین روحیه ای دریافت می کند. بازیکنان و مربیان نجیب که نه چندان ضعیف ظاهر می شوند و نه چندان اهل شق القمرند. درست مثل کلیت جام این دوره
از این جهت باختی با نتیجه ۰-۲ به پرتقال قابل پیش بینی بود تا وقتی که دوباره این تیم عابدزاده یا علی دایی جوانی به خود ببیند که آنرا شگفتی ساز کند.
اعاظم وبلاغ امر نموده اند رعایا را به تکریم و تعظیم و تفسیر و تحلیل و تقصیس (قصه نویسی) و تخطیر (خاطره گویی) 27 خرداد سنه گذشته.
ما نیز حسب وظیفه اطاعت امر می کنیم و افاضاتمان را در قالب چند خاطره و نکتهی کوتاه به عرض شریف ایشان میرسانیم ، باشد که مقبول افتد:
1- اولین بار که با دکتر معین مواجه شدم در روزهای پایانی آذر ماه 1383 بود. با او سلام و علیکی کردم و بعد چند دقیقه ای با دکتر شکوریراد رییس ستاد جلسه ای دو نفره داشتیم. گفت نظرت در مورد دکتر معین چیه؟ گفتم آدم خوبیه اما من معتقدم باید آقا رضای خاتمی را کاندید میکردیم یا حداقل یک نفر تشکیلاتی دیگر را. تحلیل مفصلی در آن باره داشتم که حالا جای پرداختن به آن نیست. گفت به هر حال جمع روی ایشان به جمع بندی رسیده ، حاضر به همکاری در ستاد هستی یا نه؟ یا علی گفتم و تا آخر هم پای آن ایستادم. اما آن روز از معین خیلی خوشم نمی آمد. البته نه اینکه بدم میآمد. اصولا با دولتیها این طوری بودم.
2- چند روز بعد اولین جلسهی شورای اجرایی ستاد را شرکت کردم. خبر داشتم که ستاد دیگر کاندیداهای احتمالی به طور جدی کارشان را شروع کردهاند ، به همین خاطر فکر میکردم در آن جلسه هم افراد تاثیرگذار زیادی باشند. اما فقط شکوری راد ، خانیکی ، سعید شریعتی ، عرب سرخی و حمید سیدی بودند. آن روزها هنوز معین حضورش را رسما اعلام نکرده بود. اما از بس دوستان شل بودند که صدای معین هم درآمده بود. بزرگان هنوز ماشین و راننده دولتی داشتند و صدای پای فاشیزم را نمیشنیدند.
3- قرار سفرهای استانی با اتوبوس "ایرانیان" را در ستاد تنظیم میکردند. شنیده بودم در جریان انتخابات 2 خرداد بسیاری از بزرگان و صاحب نظران سیاسی آقای خاتمی را در سفرهای استانیاش همراهی میکردند. اما در لیست همراهان دکتر معین، بلندپایه ترین عضو مشارکت بنده بودم و از مجاهدین انقلاب محمود مرتضایی فرد! مصاحبه های معین و مشورتهای او را هم ما به اتفاق چند نفر از دوستان روزنامه نگار دیگر انجام میدادیم.
4- من وقایع نگار تیم همراه بودم و طبعا بیشتر حواسم در پی حاشیههای سفرها بود که بنا دارم به زودی آنها را با دوستان در میان بگذارم. اما یکی از آنها را بد نیست اینجا بیاورم. در یکی از شهرها که مورد استقبال حدود300 -250 نفر از مردم آن شهر قرار گرفته بودیم، مسئول ستاد معین با تلاش زیاد خودش را به اتوبوس رساند و با حرارت تمام گفت:"آقای دکتر چند روز پیش آقای...(یکی دیگر از کاندیداها) اینجا بودند ولی فقط 20 نفر به استقبال او رفتند. اما به خاطر تلاش دوستداران شما در ستاد این همه از شما استقبال شد" همه حرف او که به هرحال مسئول ستادمان در آن شهر بود را پذیرفتند. شک کردم ، چون معمولا در آن شهرها هرکسی که وارد میشد به طور طبیعی به خاطر کنجکاوی مردم هم که شده حتما تعداد بیشتری حضور مییافتند. از اتوبوس پیاده شدم و از چند نفر پرسیدم. همه گفتند به همان میزان شاید کمی بیشتر از آن بنده خدا هم استقبال کرده بودند. اکثر آن افراد استقبال کننده هم مشترک بودند!
5- یک شب در یکی از جلسات روزنامه نگاران در ستاد بودم. شمردم 10 نفر از افراد تاپ ستاد که به تنهایی میتوانستند یک جلسه مفصل با افراد زیادی را در گوشه و کنار شهر برگزار کنند ، جمع شده بودند که با 50 – 40 نفر به مدت سه چهار ساعت حرف بزنند. تازه این جلسه هر هفته به راه بود و جالب تر آنکه مثلا آخر جلسه بعد از کلی حرف زدن یک نفر تازه از در میرسید و میگفت چرا باید در انتخابات شرکت کرد؟ و بعد دوباره همه حرفها از اول شروع میشد. انگار همهی واجدین شرایط رای دادن همان چند نفر به اضافهی چند تا آدم کم تاثیر تحریمی بودند که روز و شب ستاد صرف آنها میشد.
6- گفتم که روزهای اول خیلی از معین خوشم نمیآمد. اما 27 خرداد که به پایان رسید او یکی از محبوبترین افراد برای من شد. میگویند اگر میخواهی کسی را بشناسی با او همسفر شو. من هم با چند نفر از جمله دکتر معین چند روزی همسفر شدم و فقط یک جمله میگویم"حیف شد معین رییس جمهور نشد". او شایسته ترین بود.
مرتضا آقا تهرانی که در صدا و سیما و جلسات دولت درس اخلاق می دهد در واکنش به ساکت کردن کسانی که با داد و بیداد جلسه ی سخنرانی هاشمی را به تشنج کشیدند گفته:كسي را نبايد بخاطر سوال پرسيدن دستگير كرد و مورد ضرب و جرح قرار داد.
وي در ادامه افزود: اين نوع برخورد با كسانيكه سوال دارند، در سيره ائمه نبوده است و بزرگان انقلاب هم، اينگونه رفتار نكردهاند.
این حرف های مهم را ایشان در هیات فاطمیون قم گفته و انصار نیوز هم بازتاب داده است!

برای آنچه دیروز در میدان هفت تیر گذشت ٬ آنچه اکنون گفتنی است را دوستان زیادی گفته اند. آنچه را هم برای بعد می توانیم با هم به گفت و گو بنشینیم٬ در موقع اش خواهیم گفت و شنید. اما دیروز آنچه در دلم غوغایی افکند ٬ حس ترحم و دلسوزی بود که پیش از این هم در سالهایی پیشتر تجربهاش کرده بودم.
آن سالها به دلیل مشکلی حقوقی که پی گیر آن بودم ٬ روز و شب مرا دادگاه ها و کلانتری ها و دفاتر وکلای حقوقی پر کرده بود. افراد زیادی را هر روز میدیدم که به خاطر ظلم آشکار و گاه وحشتناکی که بر آنها روا شده بود ٬ سرگردان هر روزهي راهروهای دادگاه ها شده بودند بيآنكه امیدی به احقاق حقشان داشته باشند. زن بيسرپرستي كه به دليل چند ماه عقب افتادن اجارهي آلونكي مورد ضرب وشتم پسر مست صاحبخانه قرار گرفته بود ، اما به علت پيشدستي صاحبخانه به عنوان متهم به دادگاه آمده بود و نزد قاضي از صاحبخانه و فرزنداش كه اسباب زحمتاشان شده بود عذرخواهي ميكرد. مردي كه مالباخته بود و پشت در دادگاه از مردي پول و سيگار مي گرفت تا تلافي طلاق همسرش براي ازدواج با آن مرد شده باشد. دختران فراري كه به دليل ارتكاب جرمهايي ديگر دستگير شده بودند و پشت در دادگاه از ترس رودررويي با خانوادهاشان مثل بيد ميلرزيدند. پسران و دختران جواني كه حكم شلاق در دست چشماناشان دو دو ميزد. مردي كه حكم اعدام در دستاش بود و به خانوادهي مقتول التماس ميكرد به زن وبچهاش رحم كنند و... .
اما در ميان همهي آن تصاوير ، تصويري بود كه همچنان يادآوري آن دلم را به درد ميآورد. در دادسراي اسلامشهر گاهي زني را ميديدم با چهرهاي بيروح و نگاهي خشك كه گويي درون چشماناش را با دستمالي كاملا خشك كرده بودند. چادري خاكي و کوتاه به سر داشت با رفتاري سرد كه زياد به دل نمي نشست. كنجكاو بودم از درد دلش باخبر شوم و بدانم كيست. گفتند با بخش اجراي احكام دادسرا همكاري دارد. گفتند مسئول شلاق زدن به زنان است.
همه نگاه يكسان و ناخوشايندي به آن زن داشتند. كافي بود كسي او را بشناسد تا برايش ابرو نازك كند. در ميان آن جماعت متفاوت ، از شاكي گرفته تا متهم و حتا كاركنان دادسرا و ماموران انتظامي هيچكس او را دوست نداشت. اما من بيشتر دلم براي او ميسوخت. شايد براي لقمهاي نان بود ، شايد اعتقادش بود ، نميدانم. هر چه بود خيلي قابل ترحم بود. آنچنان كه پس از سالها هنوز دلم برايش ميسوزد . حتا بيشتر از آنهايي كه در آن راهروهاي چندشآور مورد ظلمهاي فراوان بودند. من براي او دلم بيشتر ميسوخت تا آن زني كه از او خواهش ميكرد آرامتر بزند.
ديروز هم دلم سوخت. در آن غوغاي ميدان هفت تير كه عدهاي براي بيان آرام خواستههاي به حق يا به زعم برخي ناحق زنان گرد هم جمع شده بودند ، كساني بودند كه بيش از بقيه در حقاشان جفا ميشد. آنها نه آن زنانی بودند كه در حالي كه دستبند به دست داشتند كتك ميخوردند ، نه آن مردي كه زنش را پيش روي چشماش زدند و بازداشتاش كردند ، نه آن پسر جواني كه بي خبر از همه جا آمد و كتك مفصلي خورد ، نه خيلي هاي ديگر. آنها که کتکی خوردند خوب خواهند شد ٬ بازداشت شدگان هم دیر یا زود آزاد می شوند ٬ دلم براي آن زناني سوخت كه چگونه تبديل به چماقی برای زدن بر سر زنانی دیگر شده بودند. آنها دیروز بیش از هرکسی در آن آشفته بازار شایسته ی ترحم بودند. اگر غم نان بود الهي خداوند گره از كارشان بگشايد که خوب شدنی است اما اگر از سر باور بود ... نمی دانم. امیدوارم که باورشان خوب شود. چقدر این باور و آن زنان شایسته ی ترحم اند. من دلم براي آنها ميسوزد.
ببخشید آنها را. راستی دیروز سردار طلایی کجا بود؟
"آرزوی ماست که در مقابل دشمنان قدار خارجی و تهدیدهایی که هر روز جدیتر می شود، وحدت عینی و عملی همه نیروهای انقلاب حاصل شود و همه جریانهای سیاسی از جمله 1- اصلاح طلبان انقلابی و چپهای ارزشی، 2- اصولگراهای مترقی و راستهای عاقل و مردم گرا و نیز 3- مستقلین خط امامی و غیرتشکیلاتی در یک جبهه واحد عمل کنند و حتی چتر حمایتی خود را بر بسیاری از نیروهای دگراندیش و ملی و مذهبی بیرون حکومت هم بگشایند تا تهدید علیه انقلاب، کارگر نیفتد."
صاحب آرزوی فوق سایت اصولگرای "فردا"ست که امروز در پاسخ به تعرض روزنامه اصولگرای رسالت به خود به دلیل افشاگریهای سایت فردا از دخالت عوامل مصباح یزدی در جریان تشنج در سخنرانی هاشمی ، آنرا منتشر کرده است. قصد ورود به دعوای روزنامه رسالت و سایت فردا را ندارم ٬ اما آنچه در این آرزو حایز اهمیت است ، امکان خودی شدن نیروهای دگراندیش و ملی مذهبی که پیش از این ضد انقلاب نامیده می شدند و وحدت با آنها در مقابل نیروهای خارجی است "تا تهدید علیه انقلاب، کارگر نیفتد."
این که یکی از رسانه های اصولگرا چنین حرفی را همین طوری پرانده یا واقعا تغییراتی در بین لایه هایی از آنها اتفاق افتاده است ، گمان هایی است که زمان در مورد آنها روشنگری خواهد کرد. اگرچه در این مدت شواهد دیگری هم از وجود عقلانیت در بین بخشی از اصولگرایان دیده شده است. اما هر چه هست چنین عباراتی می تواند مشوق اصلاح طلبان برای افزایش گفتگو با لایه های معقول تر راست باشد.
کاش فوتبال یک نیمه بود. اگر چنین بود و تیم ما دیشب هر یک از دو نیمه اش را به نمایش می گذاشت ٬ پس از بازی با هر نتیجه ای که می شد اندوه کمتری به همراه داشت.
دیشب وقتی دکتر ارغنده پور SMS فرستاد که نتیجه بازی را پیش بینی کنم ٬ گفتم ۲-۱ می بازیم. اما بین دو نیمه نظرم عوض شده بود. توقعی که تیم ما در نیمه اول ایجاد کرده بود پیروزی بود ، حتا اگر علی دایی در زمین باشد و علی کریمی به خاطر مصدومیت، دست به عصا.
اما حیف شد که تیم بین دو نیمه به رختکن رفت. آخر آنجا مرد محافظه کاری بود که روحیه ی جاه طلبی تیم را کشت. روحیه ای که پیش از این "فوتبال ایرانی" غیر قابل پیش بینی ای ساخته بود که می شد از آن انتظار معجزه داشت. فوتبالی که من هم دوستش نداشتم چون منطق و حساب و کتابی نداشت. دوست داشتم منطقی بر آن فوتبال "علی اصغری" سوار می شد که بر جاه طلبی های گاه و بی گاه آن "استمرار" بخشد. اما منطقی که آمد علی رغم امیدهایی که در ابتدا ایجاد کرد به یکباره جای خود را به "قناعت" و سپس "ترس" داد.
من دیشب به نیمه دوم بدون نیمه اول هم راضی بودم. فوتبالی که دو سه سالی است به جز مقاطعی خاص به آن عادت کرده ایم. ولی ترک عادت نیمه اول ما را به مرضی در پایان بازی مبتلا کرد که هنوز گریبانمان را رها نمی کند.

نه ، کسی به میرزاپور و کعبی و رحمان کاری نداشته باشد. فوتبال است و این اتفاقات. اگرچه برای میرزاپور این اتفاق به قاعده تبدیل شده اما چه کند دیگر؟ نم یتواند. زوری هم که در دروازه نایستاده. بنده خدا باند و مافیا هم که ندارد. گلر بهتر دارید بسم الله. اما هیچ کس یقه روح حاکم بر تیم در نیمه دوم را رها نکند. روحی که مهاجم نوکش را برای دفاع کردن در نیمه خودی نگه می دارد تا هاشمیان که ذاتا بازیکن نوک است ، لب خط هرز رود. دیشب از همان جاهایی خوردیم که یک سال آزگار همه گفته بودند. دفاع های لب خطمان دور می خوردند ٬ به خاطر حضور علی دایی ۱۰ نفره بازی می کردیم و آن جلو تحرک و خلاقیتی نداشتیم ٬ بضاعت گلری ما هم که همینقدر است.
کاش در آلمان کسی باشد که بند از پای این تیم باز کند. این تیم با تجربه ای که دارد فقط یک چیز کم دارد. شجاعت بر روی نیمکت
راستش من تو تیم های باشگاهی فوتبال فقط عشق بارسلونم. پرسپولیس که خیلی وقت هاست برام مرده مگر ققنوس وار برخیزد و یاد هیجان های فوتبالی را در سطح باشگاهی برایم زنده کند.

در سطح تیم ملی هم که خب بحث کشور عزیزم جداست ولی واقعا به کشور خاص دیگری تعصب ندارم. اما چه کنم که هر بار پای بازی های برزیل نشسته ام٬ مینیاتور طلایی روی بوم سبز آنچنان سحرم کرده که نتوانسته ام شوقم را از بردش یا حسرتم را از شکست احتمالی اش حداقل از خودم پنهان کنم. من هنوز پس از ۲۰ سال حیران شعبده بازی برزیلی ها در بازی با فرانسه ام که در مرحله یک هشتم یا یک چهارم -خوب خاطرم نیست- فوتبال را به نهایت زیبایی اش تصویر کردند. آنها آن روز تنها مقهور اشتباهات خودشان و درخشش تنها ستاره فرانسوی ها در آن روز یعنی ژول باتس ٬ دروازه بان مو فری خروس های آبی پوش شدند. چه حتا پلاتینی هم که در آن روز تک گل مشکوک به خطای فرانسوی ها را وارد دروازه برزیل کرد در طول زمان بازی به یک تماشاچی تبدیل شده بود. (در آن بازی در ابتدا کاره کا در دقیقه ۱۷ برزیل را با یک گل جلو انداخت ولی فرانسه با گل تساوی بخش پلاتینی و گل نشدن پنالتی زیکو در ۲۰ دقیقه پایانی توانست بازی را به آوردگاه پنلتی ها بکشاند تا در آنجا برزیل افسانه ای مرا حذف کنند)
از آن زمان تنها تیمی که توانسته مرا مقهور زیبایی های فوتبالش کند در همان دوره آرژانتین با طعم مارادونا با سس والدانو و بوروچاگا بود. مارادونای ۹۰ و حتا ۹۴ هم زیبا بودند ولی در همان دوره ۹۰ ایتالیا ماتیوسی بود که از او کمتر ندرخشید اگرچه من هنوز مارادونا را بیشتر دوست داشتم و در ۹۴ روماریو که دیگر مارادونای خپل آن دوران را پشت سر گذاشته بود. اگرچه در آن جام در پی توطئه ای فوتبال از مارادونا محروم شد و نه مارادونا از فوتبال.
هر حال من با دیدن بازی متوسط دیشب راه راه پوشان کماکان کولی و شلوغ باز که فرهنگ آمریکای لاتینی شان را در زمین کماکان با خود به همراه داشتند ٬ یک بار دیگر مطمئن شدم که دل من با برزیله. فوتبال یعنی برزیل و این را همه ی طرفداران عزیز آرژانتین و ایتالیا و انگلیس و ... می دانند. حتا جواد هم این را می داند. جوادی که معتقد است در حضور تیمی چون برزیل رقابت ناعادلانه است!
وقتی جام جهانی به راه باشد و همه ، حتا رفقای بی سواد در این زمینه در بازار داغ آن به اظهار نظر و پیش بینی می پردازند ، برای من که از کارشناسان زبدهی این رشته هستم و عمری در استادیوم ها و زمین های بازی حضور داشتهام و روزگاری یک تیم گل کوچک با وحید هاشمیان و یکی دیگر از رفقا داشتهام که در تهران بی رقیب بود ، افت دارد که چیزی نگویم و مردم ورزش دوست کشورم و سایر علاقمندان در اقصی نقاط جهان را از نظرات کارشناسیام محروم کنم.
من طبق فلسفه فوتبال که ورزشی است جذاب و مفرح و میتوان از تماشای آن بیس از بازی کردن آن لذت برد ، از شیوع تحلیل ها و توصیف های متاسفانه سیاست زده و نتیجه گرا از فوتبال به شدت ابراز انزجار می کنم. آخر من نمی دانم چطور کسی که نه از فوتبال و برد وباخت تیمی پولی در میآورد و نه دستی در "صنعت" فوتبال دارد و نه مسایل ملی و احساسی خاصی می تواند در میان باشد ، از فوتبال کثیف در مقابل فوتبال زیبا دفاع کند.
مثلا نگاه کنید به تحلیل جواد روح از فوتبال و دلایل طرفداریاش از آرژانتین. جواد از آرژانتین خیلی بهتر میتوانست حمایت کند. فوتبال پراحساس ، هجومی ، تکنیکی و پرهیجانی که تاریخ پرافتخاری از بازیکنان ناب و در راس همه آنها مارادونا را دارد ، چطور با برخی بازی های کثیفش تعریف و تمجید می شود. نمیدانم اگر مبنای تحلیل امثال جواد از فوتبال را که اتفاقا در حال گسترش است ملاک قرار دهیم ، ملاکی که در آن بازی های فوتبال ستیز یونان 2004 توجیه می شود، تا چند سال آینده چه چیزی از فوتبال میماند. جالب اینجاست که جواد میگوید: "به عنوان يك تماشاگر كه بازى تيم هايى چون يونان ۲۰۰۴ را قابل دفاع مى دانم"! آخر اگر جواد یونانی بود یا بالاخره تعلق خاطری به این کشور داشت این اظهار نظر برایم قابل فهم بود ولی مشکل آنجاست که او از موضع "تماشاگر" از این سبک بازی دفاع میکند.
یادم میآید در بازیهای جام ملت های اروپا و پیش از آن در بازیهای جام جهانی 2002 از این که می دیدم فوتبال کثیف در مقابل فوتبال زیبا در نتیجه گیری موفق تر عمل می کند به شدت نسبت به ورزش مورد علاقهام دچار یاس شده بودم. البته در 2002 دلم خوش بود که برزیل یک بار دیگر به داد فوتبال رسید و نگذاشت کثیف بازی به فتح نهایی جام منتهی شود. اما یونان در 2004 جام را از دل یک فوتبال بسته و زشت به آتن برد تا از آن پس دفاع و خشونت و نتیجه در فوتبال بر لذتی که فوتبال هجومی به تماشاگر می بخشد غلبه کند.
برای من به عنوان یک تماشاگر "تدبیر و سیاست" در فوتبال تا جایی موجه است که توپ با سرعت و زیبایی هرچه بیشتر به سمت دروازه حریف حرکت کند و اگر پاس عرضی هم داده میشود ، در یک سوم حریف باشد ؛ صلاحیت هم برایم با میزان موقعیت های گل قابل محاسبه است ، نه وقت کشی و مدل ره هاگلی یونان یا حتا مدل فینال 90 آرژانتین در مقابل آلمان. اگرچه عشقم آرژانتین 86 باشد. آرژانتینی که با مارادونا حتا گلهای با دستش هم به دل می نشست. چون زیبا بود.
ایام فاطمیه برای من همواره یادآور شعری از احمد عزیزی است که سال هاست به آن می نازد. اصولا برخی شاعرها با یک شعر معروف می شوند و تا همیشه در سایه ی همان شعرشان می مانند. به عنوان نمونه می توان به "پرویز بیگی حبیب آبادی" اشاره کرد با شعر معروف "ياران چه غريبانه، رفتند ازاين خانه" . شعری که جایی نیست شاعر آن دعوت شود و آن را نخواند. اگرچه حداقل خودم یکی دو تا شعر خوب و شاید قوی تر از بیگی شنیده ام که نتوانسته اند از زیر سایه ی آن شعر مشهور خارج شوند.باز هم ما بازمانديم از بهار
احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما
بايد از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق ياس مشكي پوش بود
ياس بوي مهرباني مي دهد
عطر دوران جواني مي دهد
ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند
ياس در هرجا نويد آشتي است
ياس دامان سپيد آشتي است
ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست
ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است
ياس را آيينه ها رو كرده اند
ياس را پيغمبران بو كرده اند
ياس بوي حوض كوثر مي دهد
عطر اخلاق پيمبر مي دهد
حضرت زهرا دلش از ياس بود
قطره هاى اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مـى چكـانيـد اشك حيـدر را به چاه
عشق محزون علي٬ ياس است وبس
چشم او يك چشمه الماس است و بس
اشك مي ريزد علي مانند رود
بر تن زهرا؛ گل ياس كبود
گريه آرى, گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن
گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است
اين جدايي از محمد مشكل است
گريه كن زيرا كه دخت آفتاب
بي خبر بايد بخوابد در تراب
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اى زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاك
ريخت بر روى گل خورشيد, خاك
ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد
"يك جريان افراطي و مشكوك داخلي نيز مي تواند در ميدان اتهام باشد. جرياني كه زماني بدترين اهانت ها را نسبت به آقاي هاشمي روا مي داشت و مدتي بعد، به بهانه حمايت از نامزدي ايشان در انتخابات رياست جمهوري، بازهم سخيف ترين و زشت ترين نوع به اصطلاح حمايت از آقاي هاشمي را ... ادامه
از ایجاز و کوتاه نویسی و خلاصه گویی بیشتر از حرف های طول و دراز خوشم میاد. شاید به خاطر همین هم تو دنیای شعر ارتباط بیشتری با طرح و هایکو دارم. اصلا یکی که حرفاش طولانی میشه از وسط هاش دیگه حواسم میره یه جای دیگه. اما هر کاری کردم که درباره ۱۴ خرداد و شخصیت امام خمینی بتونم در چند کلام نظرمو بگم نشد. گذشته ای پر از عشق محض و ذهنی پر از سوآل و ابهام و نقد تو سال های اخیرم نسبت به کسی که بیش از همه در تاریخ معاصر کشورم دیکته نوشته باعث می شه نتونم در چند خط یا حتا یک یادداشت حداقل نظرم را درباره اش بنویسم. تنها می تونم بگم که خمینی یک طورایی جمع اضداد بود. می خوام از نوآوری هاش در دین و فقه بگم یاد حمایت های اغراق گونه اش از روحانیت می افتم. می خوام از عرفان و خلسه ای که از خواندن "سر الصلوه" اش به آدم دست می ده بگم یاد خشونت هایی می افتم که به هر حال نمیشه به راحتی اونو از اونها جدا کرد. یاد تفسیر بهت برانگیزش از سوره حمد می افتم که یک دفعه ولایت فقیه خصوصا با تفسیرهای سال های آخر ذهنم را به هم می ریزد. حتا ادبیاتش. نمی دونم ملاکم را شعرها و نوشته های ادیبانه اش بذارم یا سخنرانی های جذابی که البته پدر ادبیات فارسی را در می آورد. تا میام در دفاع از قانون گرایی اش مثلا بگم فوری دستور تنظیم قانون اساسی را پس از انقلاب داد یادآوری برخی دور زدن های قانونش گیجم می کنه. می خوام توجیه کنم که شرایط جنگ و انقلاب ایجاب می کرده یاد بند "ج" وصیت نامه اش می افتم. می خوام نقدش کنم ٬ عشقی که به او در طی سال های طولانی داشتم و یاد حس دوران کودکیم در مواجهه با چهره و طنین گرم صدایش ساکتم می کنه. خلاصه این آدم عجیب و غریب یه طوری بوده که حتا می خوای بگی در موردش فعلا نظر ثابت و دقیقی نداری بگی ، اینقدر که می بینید طول می کشه. بی خود نیست که هم غرویان و مصباح می تونن از اون مثال بیارن و هم خاتمی و اون ورتر ابراهیم یزدی. حتا دست مارکسیست ها هم اگه بخوان بازه.
حرفام خیلی جای نقد داره ٬ خودم هم می دونم اما راست و حسینی حرف زدم. گیر ندید. اگه می خواستم ته نظرمو بگم مثوی هفتاد من کاغذ میشد.
راستی یه بیت شعر ازش یادم اومد که قشنگه. میگه:
ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم
هی می خوای هیچی نگی نمیشه. خب بابا فکر آبروی خودتو نمی کنی فکر آبروی اونهایی رو بکن که ۲۲-۲۰ میلیون رای بهت دادن. آخه والله بده این نوکیسه های تازه به دورون رسیده بگن این جا رو بده اون جارو خالی کن. خب خودت باید زودتر پاشی دیگه. می گن خود شما مخالف موندنت تو سعدآباد و دفاتر دیگه ی دولتی بودی.خونه ای هم که نشسته بودی رو شنیدم می خواستی زودتر خالی کنی باز به حرف محافظا و دوروبری ها گوش کردید و موندید تا این کوتوله ها یه چیزی بگن که نباید. حالا این اطرافیا میان یا میتونن آبروریزی این جماعت کولی ندیدبدید رو جم کنن؟پدر جان خب خودت این بحثا رو بپا.
به این آقای ابطحی هم بسپار بیخود اینقدر ننه من غریبم در نیاره ٬ والله زشته.حالا با هر چی رفتی کویت. که چی می آد شلوغش می کنه؟ مگه شما نبودی که با اتوبوس می رفتی این ور اون ور؟ مگه اون تک و توک نماز جمعه هاتونو تو صف مردم عادی نمی شستید؟ حالا با هواپیمای اختصاصی نرفتن به کویت اینقدر مهم شده که آدم به رو بیاره. بابا عزت آدم خیلی مهم تر از این حرفاس. البته شما جزء باعزت ترین هایید در جهان ولی این چیپ بازی های دور و بریها رو بپایید ضایع نکنن. حیف شما به اون خوش تیپی و شق و رقی نیس که یه کارمند ریاست جمهوری به نام خود شما نامه بزنه فلان جا رو می خایم خالیش کن؟ خب همون اول ریاست جمهوری احمدی نژاد خالی نکردی حداقل اون موقع که نامه به مسئولین دفترت زدن که طی هفته چند ساعت دفترتونو به ما بدید باید می فهمیدید که دارن محترمانه بیرونتون می کنن. به حرف اطرافیا گوش کردید تا یه کارمند مستقیما به خود شما نامه بزنه خالی کن. من بودم آب می شدم.
گفتیم ریاست جمهوریتون تموم میشه ما هم از انتقاد از شما راحت می شیم ٬ نمی ذارید که!
گربه ای
در کوچه حامله شد
در اتاقی مادر شد
دختری
در اتاق حامله شد
در کوچه ای مادر شد

لرزش ِ کابل برق را
به اشتراک پذیرایند
پرندگان عاشق
ماساکی یووکو
گرد يک درياچه
سپيده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی
تسودا کييوکو
"انشاءالله که من اشتباه کنم" این جمله ای است که معمولا وقتی پیشبینی بدی از ماجرایی داریم به کار میبریم.طرفت به هیچ صراطی مستقیم نیست و از سر استیصال دعا میکنی که اشتباه کنی و حتا بابت این اشتباهت هو شوی.
این روزها از همان روزهایی است که دوست داشتم شرمندهی پیشبینیهای اشتباهمان باشیم. دوست داشتم در انتخابات باخته بودیم ولی حاصل حماسهی توامان تحریمی ها و آنهایی که به احمدی نژاد رای دادند، نه آنچه پیشبینی میکردیم بلکه حداقل حفظ همان جایگه سابقمان بود، پیشرفت پیشکش.
والله قصد مچگیری و اثبات اینکه ما راست میگفتیم و همه به جز ما خائن هستند و این حرفهای صدتا یک غاز را ندارم. فقط برای یادآوری و زمینه سازی برای حرکتهای سنجیده تر در آینده است تا حداقل این دور باطل استبداد – آزاذی – آنارشی و دوباره تکرار را حداقل حفظ کنیم و در این چالهای که افتادیم نمانیم.
میگفتند اگر حاکمیت یکدست شود خود این جماعت اقتدارگرا از همه اصلاحطلبتر میشوند ، مشکلمان با آمریکا حل میشود ، از سنگ اندازی در کارهای اقتصادی دولت دست بر میدارند و وضع مردم بهتر میشود ، جامعه روی آرامش به خود میبیند ، NGOها بهتر از گذشته کار میکنند ، خلاصه همه چیز خوب و گل وبلبل میشود ، نه، لااقل از اینی که هست بدتر نمیشود و حداقل هزینهها پای حاکمیت یکدست نوشته و آنها مجبور به پاسخگویی میشوند!
ببینیم چقدر این پیشبینی ها درست از کار در آمدهاند و چقدر آن پیشبینی های تلخ اصلاح طلبان. جایگاه و عزت بین المللی امان کجاست؟ اقتصاد و فرهنگ و هنر این مملکت را چه میشود؟ سقف آرزوهایمان که توسعه و دموکراسی بود چگونه به استراتژی بقا کاهش یافت؟ چرا جنگ و تحریم بر سرمان سایه انداخته است؟ اینها همه هیچ ، مگر قرار نبود حاکمیت یکدست را پاسخگو کنیم ، پس چرا قضایای آذربایجان که سر دستمالی قیصریه به آتش کشیده شد ، هیچ پاسخگویی نمییابد؟ قرار نبود که یک کاریکاتوریست و دو سه تا خبرنگار و تعطیلی یک روزنامه به جای پاسخگویی وجهالمصالحه بحران آقایان شود. قرار نبود هزینهی سوءتدبیرها و برخوردهای امنیتی با مسایل اجتماعی و فرهنگی را باز هم دیگران بپردازند. ظاهرا روزنامه ایران در این چند ماهه بی صاحب بوده ، وزیر و رییس جمهور وهمه کی بود کی بود من نبودم راه انداخته اند و تازه این وسط میخواهند برای هم قدرتنمایی کنند و هریک تکلیف روزنامه ایران را به نفع خودش نهایی کند. قرارما این نبود ، یکدستی و گل و بلبل بود و امنیت. قرار ما ادامه و حتا گسترش گفتمان اصلاحطلبانه بود و نه احیای ادبیات تندرو و پوپولیستی دهه شصتی.
همه ی شما حتما نوحه یا سرود معروف "ممد نبودی ببینی" را شنیده اید. شعری ساده با آهنگی که به ساده گی وروانی همان شعر است و برای همه یادآور روز غرورآفرین آزادسازی خرمشهر و شهید محمد جهان آرا (متولد ۹شهریور 1333 در خرمشهر و عضو سابق گروه منصورون که محسن رضایی هم عضو آن بود. یکی از 7 گروه تشکیل دهنده سازمان مجاهدین انقلاب اولیه)، فرمانده سپاه خرمشهر است که پیش از آزادسازی آن ، در 7 مهر 1360 و پس از شکست حصر آبادان در مسیر بازگشت به تهران به دلیل سقوط هواپیما به شهادت می رسد.جهان آرا از آنجا که در جریان 45 روز مقاومت خرمشهر با رشادت نقش ویژه ای ایفا کرده بود، فراقش در 3 خرداد و آزادسازی خرمشهر برای همرزمانش خیلی سنگین بود و حسب گفته آنها آن روز همه با حسرت از او یاد می کردند.
شاید برایتان جالب باشد بدانید که این شعر سروده ی کیست و چگونه سروده شده است. شاعر "ممد نبودی" یکی از رزمندگان روزهای جنگ است به نام "جواد عزیزی". در سال روز آزادی خرمشهر کویتی پور مراسمی در تهران داشته که برای مداحی در آن به دنبال شعرجدید و مناسبی می گشته. از طریق واسطه ای این خبر به عزیزی می رسد و او این شعر را در سوگ شهید جهان آرا می سراید و بعد هم خبردار نمی شود که این شعر خوانده شد یا نه.
پس از چند روز در منطقه مهران این آقای عزیزی حین ظرف شستن بوده که می شنود یکی از همرزمانش مرثیه ممد نبودی را می خواند. او با تعجب می پرسد که این شعر را از کجا گیر آوردی؟ آن بنده خدا هم که علت این سوآل را نمی دانسته ، می گوید از تلویزیون شنیده است. این شاعر جوان و نه چندان مطرح بلافاصله با آن رابطش با کویتی پور تماس می گیرد و با هماهنگی با کویتی پور چند بیت دیگر به آن اضافه می کند که حاصلش اینی می شود که حتا ارکستر سمفونی تهران جمع می شود تا برای این سرودی که نه شاعر و نه آهنگساز مشهوری داشته ، بنوازد.
برای رزمنده ها وشهدا و روز پر خاطره ی آزادسازی خرمشهر حس احترام خاصی قایلم که باعث شد در روزهایی که با یاد آزادسازی خرمشهر همراه است ، این چند خط را بنویسم. کاش حالا که این همه تعطیلی داریم لااقل به جای یکی از این تعطیلی های سالانه ۳ خرداد تعطیل بود. برای هم نسلان ما هم قابل درک تر بود. ضمن این که حتا مخالفان جنگ هم تا روزهای آزادسازی خرمشهر را حداقل قبول دارند.
یاد همه شهدا گرامی.

