نمی دونم شانسیه یانه. هر وقت که بی حوصله گی و گرفتاری های شخصیم زیاد میشن ٬ انواع و اقسام کارای جانبی و گرفتاری ها تلنبار میشن رو سرم. به همین خاطر همیشه شرمنده چند نفر هستم که نتونستم قولی رو که بهشون دادم انجام بدم. فراموشیام که دیگه هیچ.
باید یه تناسبی بین کارام ایجاد کنم. اگه میشد انتخابات حوزه شمال و کنگره مشارکت زودتر انجام بشه یک بار عمده ای از کارام کم میشه. به جز روابط عمومی هم کار دیگه ای تو حزب انجام نخواهم داد. معنی نداره این همه عضو پای کار باشه اونوقت یه نفر تو سه جا مسوولیت بگیره هیچ کدوم هم درست انجام نشه. اصلا این مساله باید دستورالعمل بشه که هرکی فقط یه جا باشه.
تو جنبه شغلی هم باید یه فکر درست و حسابی برای خودم بکنم. اینجا که هستم فعلا راضیم نمیکنه. نه مالی و نه معنوی! همیشه عادت داشتم جایی که هستم دستم باز باشه که اینجا اینطور نیست. البته محیط کاریم خیلی آرومه با همکارایی خوب. نمیدونم٬ شاید هم اوضاع و احوال فکریم باعث شده که احساس رضایت شغلی نداشته باشم.
دلم یه مسافرت بدون موبایل میخاد به همراه یه رمان خوب و چن وقت بی مسوولیتی از همه چیز. فعلا برزخی ام. راستی یه دعای کمیل هم حسابی میچسبه. قبلا یه دوره ای با رفقا داشتیم که عجیب این دعای بی منتها آروممون می کرد. یه گعده ۵-۴ نفره اهل دل. شاید این پنج شنبه با مقداد و بقیه رفقا راه انداختم. باید به مهدی فخر هم خبر بدم بیاد تا از بحثای خوبش استفاده کنیم. اگرچه همیشه دعوامون میشه.
فرمانده نیروی انتظامی با تاکید بر حضور پلیس زن در صحنههای تخصصی مأموریت «ناجا» گفت: یکی از وظایف اصلی پلیس زن، احقاق حقوق زنان در جامعه است.
به گزارش فارس، سردار اسماعیل احمدی مقدم صبح امروز در مراسم فارغالتحصیلی دانشآموختگان پلیس زن افزود: بعد از فعالیت هفتساله پلیس زن در نیروی انتظامی هماکنون میتوانیم ادعا کنیم که پلیس زن به جایگاه رفیع و شایستهای در نیروی انتظامی رسیده است.
وی با اشاره به حضور پلیس زن در کلانتریها، راهنمایی و رانندگی و آگاهی گفت: در گذشته زنان وقتی با مشکلی روبرو میشدند از بیان مشکل خود با پلیس مرد خودداری میکردند ولی هم اکنون باحضور پلیس زن میتوانند به راحتی مشکلات خود را بازگو کرده و اطمینان داشته باشند که اعمال عدالت به بهترین شکل در حق آنها صورت میگیرد.
بقیه اش هم جالب است. این صحبت ها برای ۲۰ اسفند پارساله!
منطق خشک و حساب و کتاب آلمانی کاملا تاثیر خود را بر جام هجدهم گذاشته است. دنیای فوتبال بعد از چند سال غافلگیری در مقابل فوتبال دفاعی و گاه کثیف که اوج آن در دو دوره جام جهانی ۲۰۰۲ و جام ملت های اروپا ۲۰۰۴ بود ٬ راه مقابله با آن را یاد گرفته است. از طرفی تا اینجای بازیها کمتر نتیجه عجیب و غریبی به دست آمده است. ستاره ها کمتر شده اند ٬ تیم ها اکثرا دو و گاهی تا چهار مهاجم دارند و خلاقیت اگرچه در قالب های فردی کمتر است ولی شکل جدیدی از خلاقیت که بیشتر در حرکت های سه چهار نفره شکل می گیرند ٬ زیبایی و هیجان را دوباره به ورزش اول جهان هدیه کرده است.
همه این موارد اگرچه در این جام وجود داشته ولی فوتبال همواره با شگفتی و نتایج دور از انتظار همراه بوده است و اتفاقا از عوامل جذابیت این ورزش همین غیر قابل پیش بینی بودن آن است. اما این جام تاکنون کمتر نتیجه ای که به آن بتوان گفت "شگفتی" به خود دیده است. ما ایرانی ها خیلی دوست داشتیم لقب شگفتی ساز این دوره از رقابت ها را به خود اختصاص دهیم. اما واقعیت این است که فوتبال ما مدت هاست که دارای روند قابل پیش بینی و کسب نتایجی در حد و اندازه خودش شده است.
این مساله به خودی خود بد نیست. به نظر من برانکو در این چند ساله حداقل فوتبال ملی ما را دارای روند مشخص و دارای حساب و کتابی کرد. دیگر از نتایج عجیب و غریب و حماسه خبری نبود ولی نزول وحشتناک هم نداشتیم. اینها همه نشانه ورود ما به دنیای فوتبال مدرن است که البته برای پیشرفت هنوز جنبه هایی از تکنیک و تاکتیک پذیری بیشتر و جسارت و جاه طلبی می طلبد. متاسفانه در تیم فعلی ما بازیکنی که روحیه کلی تیم را بالا ببرد و جرات ریسک و حرکت هایی فراتر از معمول را به بازیکنان دیگر ببخشد وجود ندارد. روزگاری نه چندان دور که علی دایی اعتباری داشت در کنار بازیکنانی چون عابدزاده و خداداد به خوبی تیم را از روحیه جسارت و جاه طلبی برخوردار می کردند. اما تیم فعلی نه چنین بازیکنانی دارد و نه از روی نیمکت چنین روحیه ای دریافت می کند. بازیکنان و مربیان نجیب که نه چندان ضعیف ظاهر می شوند و نه چندان اهل شق القمرند. درست مثل کلیت جام این دوره
از این جهت باختی با نتیجه ۰-۲ به پرتقال قابل پیش بینی بود تا وقتی که دوباره این تیم عابدزاده یا علی دایی جوانی به خود ببیند که آنرا شگفتی ساز کند.
اعاظم وبلاغ امر نموده اند رعایا را به تکریم و تعظیم و تفسیر و تحلیل و تقصیس (قصه نویسی) و تخطیر (خاطره گویی) 27 خرداد سنه گذشته.
ما نیز حسب وظیفه اطاعت امر می کنیم و افاضاتمان را در قالب چند خاطره و نکتهی کوتاه به عرض شریف ایشان میرسانیم ، باشد که مقبول افتد:
1- اولین بار که با دکتر معین مواجه شدم در روزهای پایانی آذر ماه 1383 بود. با او سلام و علیکی کردم و بعد چند دقیقه ای با دکتر شکوریراد رییس ستاد جلسه ای دو نفره داشتیم. گفت نظرت در مورد دکتر معین چیه؟ گفتم آدم خوبیه اما من معتقدم باید آقا رضای خاتمی را کاندید میکردیم یا حداقل یک نفر تشکیلاتی دیگر را. تحلیل مفصلی در آن باره داشتم که حالا جای پرداختن به آن نیست. گفت به هر حال جمع روی ایشان به جمع بندی رسیده ، حاضر به همکاری در ستاد هستی یا نه؟ یا علی گفتم و تا آخر هم پای آن ایستادم. اما آن روز از معین خیلی خوشم نمی آمد. البته نه اینکه بدم میآمد. اصولا با دولتیها این طوری بودم.
2- چند روز بعد اولین جلسهی شورای اجرایی ستاد را شرکت کردم. خبر داشتم که ستاد دیگر کاندیداهای احتمالی به طور جدی کارشان را شروع کردهاند ، به همین خاطر فکر میکردم در آن جلسه هم افراد تاثیرگذار زیادی باشند. اما فقط شکوری راد ، خانیکی ، سعید شریعتی ، عرب سرخی و حمید سیدی بودند. آن روزها هنوز معین حضورش را رسما اعلام نکرده بود. اما از بس دوستان شل بودند که صدای معین هم درآمده بود. بزرگان هنوز ماشین و راننده دولتی داشتند و صدای پای فاشیزم را نمیشنیدند.
3- قرار سفرهای استانی با اتوبوس "ایرانیان" را در ستاد تنظیم میکردند. شنیده بودم در جریان انتخابات 2 خرداد بسیاری از بزرگان و صاحب نظران سیاسی آقای خاتمی را در سفرهای استانیاش همراهی میکردند. اما در لیست همراهان دکتر معین، بلندپایه ترین عضو مشارکت بنده بودم و از مجاهدین انقلاب محمود مرتضایی فرد! مصاحبه های معین و مشورتهای او را هم ما به اتفاق چند نفر از دوستان روزنامه نگار دیگر انجام میدادیم.
4- من وقایع نگار تیم همراه بودم و طبعا بیشتر حواسم در پی حاشیههای سفرها بود که بنا دارم به زودی آنها را با دوستان در میان بگذارم. اما یکی از آنها را بد نیست اینجا بیاورم. در یکی از شهرها که مورد استقبال حدود300 -250 نفر از مردم آن شهر قرار گرفته بودیم، مسئول ستاد معین با تلاش زیاد خودش را به اتوبوس رساند و با حرارت تمام گفت:"آقای دکتر چند روز پیش آقای...(یکی دیگر از کاندیداها) اینجا بودند ولی فقط 20 نفر به استقبال او رفتند. اما به خاطر تلاش دوستداران شما در ستاد این همه از شما استقبال شد" همه حرف او که به هرحال مسئول ستادمان در آن شهر بود را پذیرفتند. شک کردم ، چون معمولا در آن شهرها هرکسی که وارد میشد به طور طبیعی به خاطر کنجکاوی مردم هم که شده حتما تعداد بیشتری حضور مییافتند. از اتوبوس پیاده شدم و از چند نفر پرسیدم. همه گفتند به همان میزان شاید کمی بیشتر از آن بنده خدا هم استقبال کرده بودند. اکثر آن افراد استقبال کننده هم مشترک بودند!
5- یک شب در یکی از جلسات روزنامه نگاران در ستاد بودم. شمردم 10 نفر از افراد تاپ ستاد که به تنهایی میتوانستند یک جلسه مفصل با افراد زیادی را در گوشه و کنار شهر برگزار کنند ، جمع شده بودند که با 50 – 40 نفر به مدت سه چهار ساعت حرف بزنند. تازه این جلسه هر هفته به راه بود و جالب تر آنکه مثلا آخر جلسه بعد از کلی حرف زدن یک نفر تازه از در میرسید و میگفت چرا باید در انتخابات شرکت کرد؟ و بعد دوباره همه حرفها از اول شروع میشد. انگار همهی واجدین شرایط رای دادن همان چند نفر به اضافهی چند تا آدم کم تاثیر تحریمی بودند که روز و شب ستاد صرف آنها میشد.
6- گفتم که روزهای اول خیلی از معین خوشم نمیآمد. اما 27 خرداد که به پایان رسید او یکی از محبوبترین افراد برای من شد. میگویند اگر میخواهی کسی را بشناسی با او همسفر شو. من هم با چند نفر از جمله دکتر معین چند روزی همسفر شدم و فقط یک جمله میگویم"حیف شد معین رییس جمهور نشد". او شایسته ترین بود.
مرتضا آقا تهرانی که در صدا و سیما و جلسات دولت درس اخلاق می دهد در واکنش به ساکت کردن کسانی که با داد و بیداد جلسه ی سخنرانی هاشمی را به تشنج کشیدند گفته:كسي را نبايد بخاطر سوال پرسيدن دستگير كرد و مورد ضرب و جرح قرار داد.
وي در ادامه افزود: اين نوع برخورد با كسانيكه سوال دارند، در سيره ائمه نبوده است و بزرگان انقلاب هم، اينگونه رفتار نكردهاند.
این حرف های مهم را ایشان در هیات فاطمیون قم گفته و انصار نیوز هم بازتاب داده است!
کاش فوتبال یک نیمه بود. اگر چنین بود و تیم ما دیشب هر یک از دو نیمه اش را به نمایش می گذاشت ٬ پس از بازی با هر نتیجه ای که می شد اندوه کمتری به همراه داشت.
دیشب وقتی دکتر ارغنده پور SMS فرستاد که نتیجه بازی را پیش بینی کنم ٬ گفتم ۲-۱ می بازیم. اما بین دو نیمه نظرم عوض شده بود. توقعی که تیم ما در نیمه اول ایجاد کرده بود پیروزی بود ، حتا اگر علی دایی در زمین باشد و علی کریمی به خاطر مصدومیت، دست به عصا.
اما حیف شد که تیم بین دو نیمه به رختکن رفت. آخر آنجا مرد محافظه کاری بود که روحیه ی جاه طلبی تیم را کشت. روحیه ای که پیش از این "فوتبال ایرانی" غیر قابل پیش بینی ای ساخته بود که می شد از آن انتظار معجزه داشت. فوتبالی که من هم دوستش نداشتم چون منطق و حساب و کتابی نداشت. دوست داشتم منطقی بر آن فوتبال "علی اصغری" سوار می شد که بر جاه طلبی های گاه و بی گاه آن "استمرار" بخشد. اما منطقی که آمد علی رغم امیدهایی که در ابتدا ایجاد کرد به یکباره جای خود را به "قناعت" و سپس "ترس" داد.
من دیشب به نیمه دوم بدون نیمه اول هم راضی بودم. فوتبالی که دو سه سالی است به جز مقاطعی خاص به آن عادت کرده ایم. ولی ترک عادت نیمه اول ما را به مرضی در پایان بازی مبتلا کرد که هنوز گریبانمان را رها نمی کند.

نه ، کسی به میرزاپور و کعبی و رحمان کاری نداشته باشد. فوتبال است و این اتفاقات. اگرچه برای میرزاپور این اتفاق به قاعده تبدیل شده اما چه کند دیگر؟ نم یتواند. زوری هم که در دروازه نایستاده. بنده خدا باند و مافیا هم که ندارد. گلر بهتر دارید بسم الله. اما هیچ کس یقه روح حاکم بر تیم در نیمه دوم را رها نکند. روحی که مهاجم نوکش را برای دفاع کردن در نیمه خودی نگه می دارد تا هاشمیان که ذاتا بازیکن نوک است ، لب خط هرز رود. دیشب از همان جاهایی خوردیم که یک سال آزگار همه گفته بودند. دفاع های لب خطمان دور می خوردند ٬ به خاطر حضور علی دایی ۱۰ نفره بازی می کردیم و آن جلو تحرک و خلاقیتی نداشتیم ٬ بضاعت گلری ما هم که همینقدر است.
کاش در آلمان کسی باشد که بند از پای این تیم باز کند. این تیم با تجربه ای که دارد فقط یک چیز کم دارد. شجاعت بر روی نیمکت
راستش من تو تیم های باشگاهی فوتبال فقط عشق بارسلونم. پرسپولیس که خیلی وقت هاست برام مرده مگر ققنوس وار برخیزد و یاد هیجان های فوتبالی را در سطح باشگاهی برایم زنده کند.

در سطح تیم ملی هم که خب بحث کشور عزیزم جداست ولی واقعا به کشور خاص دیگری تعصب ندارم. اما چه کنم که هر بار پای بازی های برزیل نشسته ام٬ مینیاتور طلایی روی بوم سبز آنچنان سحرم کرده که نتوانسته ام شوقم را از بردش یا حسرتم را از شکست احتمالی اش حداقل از خودم پنهان کنم. من هنوز پس از ۲۰ سال حیران شعبده بازی برزیلی ها در بازی با فرانسه ام که در مرحله یک هشتم یا یک چهارم -خوب خاطرم نیست- فوتبال را به نهایت زیبایی اش تصویر کردند. آنها آن روز تنها مقهور اشتباهات خودشان و درخشش تنها ستاره فرانسوی ها در آن روز یعنی ژول باتس ٬ دروازه بان مو فری خروس های آبی پوش شدند. چه حتا پلاتینی هم که در آن روز تک گل مشکوک به خطای فرانسوی ها را وارد دروازه برزیل کرد در طول زمان بازی به یک تماشاچی تبدیل شده بود. (در آن بازی در ابتدا کاره کا در دقیقه ۱۷ برزیل را با یک گل جلو انداخت ولی فرانسه با گل تساوی بخش پلاتینی و گل نشدن پنالتی زیکو در ۲۰ دقیقه پایانی توانست بازی را به آوردگاه پنلتی ها بکشاند تا در آنجا برزیل افسانه ای مرا حذف کنند)
از آن زمان تنها تیمی که توانسته مرا مقهور زیبایی های فوتبالش کند در همان دوره آرژانتین با طعم مارادونا با سس والدانو و بوروچاگا بود. مارادونای ۹۰ و حتا ۹۴ هم زیبا بودند ولی در همان دوره ۹۰ ایتالیا ماتیوسی بود که از او کمتر ندرخشید اگرچه من هنوز مارادونا را بیشتر دوست داشتم و در ۹۴ روماریو که دیگر مارادونای خپل آن دوران را پشت سر گذاشته بود. اگرچه در آن جام در پی توطئه ای فوتبال از مارادونا محروم شد و نه مارادونا از فوتبال.
هر حال من با دیدن بازی متوسط دیشب راه راه پوشان کماکان کولی و شلوغ باز که فرهنگ آمریکای لاتینی شان را در زمین کماکان با خود به همراه داشتند ٬ یک بار دیگر مطمئن شدم که دل من با برزیله. فوتبال یعنی برزیل و این را همه ی طرفداران عزیز آرژانتین و ایتالیا و انگلیس و ... می دانند. حتا جواد هم این را می داند. جوادی که معتقد است در حضور تیمی چون برزیل رقابت ناعادلانه است!
وقتی جام جهانی به راه باشد و همه ، حتا رفقای بی سواد در این زمینه در بازار داغ آن به اظهار نظر و پیش بینی می پردازند ، برای من که از کارشناسان زبدهی این رشته هستم و عمری در استادیوم ها و زمین های بازی حضور داشتهام و روزگاری یک تیم گل کوچک با وحید هاشمیان و یکی دیگر از رفقا داشتهام که در تهران بی رقیب بود ، افت دارد که چیزی نگویم و مردم ورزش دوست کشورم و سایر علاقمندان در اقصی نقاط جهان را از نظرات کارشناسیام محروم کنم.
من طبق فلسفه فوتبال که ورزشی است جذاب و مفرح و میتوان از تماشای آن بیس از بازی کردن آن لذت برد ، از شیوع تحلیل ها و توصیف های متاسفانه سیاست زده و نتیجه گرا از فوتبال به شدت ابراز انزجار می کنم. آخر من نمی دانم چطور کسی که نه از فوتبال و برد وباخت تیمی پولی در میآورد و نه دستی در "صنعت" فوتبال دارد و نه مسایل ملی و احساسی خاصی می تواند در میان باشد ، از فوتبال کثیف در مقابل فوتبال زیبا دفاع کند.
مثلا نگاه کنید به تحلیل جواد روح از فوتبال و دلایل طرفداریاش از آرژانتین. جواد از آرژانتین خیلی بهتر میتوانست حمایت کند. فوتبال پراحساس ، هجومی ، تکنیکی و پرهیجانی که تاریخ پرافتخاری از بازیکنان ناب و در راس همه آنها مارادونا را دارد ، چطور با برخی بازی های کثیفش تعریف و تمجید می شود. نمیدانم اگر مبنای تحلیل امثال جواد از فوتبال را که اتفاقا در حال گسترش است ملاک قرار دهیم ، ملاکی که در آن بازی های فوتبال ستیز یونان 2004 توجیه می شود، تا چند سال آینده چه چیزی از فوتبال میماند. جالب اینجاست که جواد میگوید: "به عنوان يك تماشاگر كه بازى تيم هايى چون يونان ۲۰۰۴ را قابل دفاع مى دانم"! آخر اگر جواد یونانی بود یا بالاخره تعلق خاطری به این کشور داشت این اظهار نظر برایم قابل فهم بود ولی مشکل آنجاست که او از موضع "تماشاگر" از این سبک بازی دفاع میکند.
یادم میآید در بازیهای جام ملت های اروپا و پیش از آن در بازیهای جام جهانی 2002 از این که می دیدم فوتبال کثیف در مقابل فوتبال زیبا در نتیجه گیری موفق تر عمل می کند به شدت نسبت به ورزش مورد علاقهام دچار یاس شده بودم. البته در 2002 دلم خوش بود که برزیل یک بار دیگر به داد فوتبال رسید و نگذاشت کثیف بازی به فتح نهایی جام منتهی شود. اما یونان در 2004 جام را از دل یک فوتبال بسته و زشت به آتن برد تا از آن پس دفاع و خشونت و نتیجه در فوتبال بر لذتی که فوتبال هجومی به تماشاگر می بخشد غلبه کند.
برای من به عنوان یک تماشاگر "تدبیر و سیاست" در فوتبال تا جایی موجه است که توپ با سرعت و زیبایی هرچه بیشتر به سمت دروازه حریف حرکت کند و اگر پاس عرضی هم داده میشود ، در یک سوم حریف باشد ؛ صلاحیت هم برایم با میزان موقعیت های گل قابل محاسبه است ، نه وقت کشی و مدل ره هاگلی یونان یا حتا مدل فینال 90 آرژانتین در مقابل آلمان. اگرچه عشقم آرژانتین 86 باشد. آرژانتینی که با مارادونا حتا گلهای با دستش هم به دل می نشست. چون زیبا بود.
ایام فاطمیه برای من همواره یادآور شعری از احمد عزیزی است که سال هاست به آن می نازد. اصولا برخی شاعرها با یک شعر معروف می شوند و تا همیشه در سایه ی همان شعرشان می مانند. به عنوان نمونه می توان به "پرویز بیگی حبیب آبادی" اشاره کرد با شعر معروف "ياران چه غريبانه، رفتند ازاين خانه" . شعری که جایی نیست شاعر آن دعوت شود و آن را نخواند. اگرچه حداقل خودم یکی دو تا شعر خوب و شاید قوی تر از بیگی شنیده ام که نتوانسته اند از زیر سایه ی آن شعر مشهور خارج شوند.باز هم ما بازمانديم از بهار
احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما
بايد از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق ياس مشكي پوش بود
ياس بوي مهرباني مي دهد
عطر دوران جواني مي دهد
ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند
ياس در هرجا نويد آشتي است
ياس دامان سپيد آشتي است
ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست
ياس مثل عطر پاك نيت است
ياس استنشاق معصوميت است
ياس را آيينه ها رو كرده اند
ياس را پيغمبران بو كرده اند
ياس بوي حوض كوثر مي دهد
عطر اخلاق پيمبر مي دهد
حضرت زهرا دلش از ياس بود
قطره هاى اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مـى چكـانيـد اشك حيـدر را به چاه
عشق محزون علي٬ ياس است وبس
چشم او يك چشمه الماس است و بس
اشك مي ريزد علي مانند رود
بر تن زهرا؛ گل ياس كبود
گريه آرى, گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن
گريه كن حيدر كه مقصد مشكل است
اين جدايي از محمد مشكل است
گريه كن زيرا كه دخت آفتاب
بي خبر بايد بخوابد در تراب
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اى زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاك
ريخت بر روى گل خورشيد, خاك
ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد
از ایجاز و کوتاه نویسی و خلاصه گویی بیشتر از حرف های طول و دراز خوشم میاد. شاید به خاطر همین هم تو دنیای شعر ارتباط بیشتری با طرح و هایکو دارم. اصلا یکی که حرفاش طولانی میشه از وسط هاش دیگه حواسم میره یه جای دیگه. اما هر کاری کردم که درباره ۱۴ خرداد و شخصیت امام خمینی بتونم در چند کلام نظرمو بگم نشد. گذشته ای پر از عشق محض و ذهنی پر از سوآل و ابهام و نقد تو سال های اخیرم نسبت به کسی که بیش از همه در تاریخ معاصر کشورم دیکته نوشته باعث می شه نتونم در چند خط یا حتا یک یادداشت حداقل نظرم را درباره اش بنویسم. تنها می تونم بگم که خمینی یک طورایی جمع اضداد بود. می خوام از نوآوری هاش در دین و فقه بگم یاد حمایت های اغراق گونه اش از روحانیت می افتم. می خوام از عرفان و خلسه ای که از خواندن "سر الصلوه" اش به آدم دست می ده بگم یاد خشونت هایی می افتم که به هر حال نمیشه به راحتی اونو از اونها جدا کرد. یاد تفسیر بهت برانگیزش از سوره حمد می افتم که یک دفعه ولایت فقیه خصوصا با تفسیرهای سال های آخر ذهنم را به هم می ریزد. حتا ادبیاتش. نمی دونم ملاکم را شعرها و نوشته های ادیبانه اش بذارم یا سخنرانی های جذابی که البته پدر ادبیات فارسی را در می آورد. تا میام در دفاع از قانون گرایی اش مثلا بگم فوری دستور تنظیم قانون اساسی را پس از انقلاب داد یادآوری برخی دور زدن های قانونش گیجم می کنه. می خوام توجیه کنم که شرایط جنگ و انقلاب ایجاب می کرده یاد بند "ج" وصیت نامه اش می افتم. می خوام نقدش کنم ٬ عشقی که به او در طی سال های طولانی داشتم و یاد حس دوران کودکیم در مواجهه با چهره و طنین گرم صدایش ساکتم می کنه. خلاصه این آدم عجیب و غریب یه طوری بوده که حتا می خوای بگی در موردش فعلا نظر ثابت و دقیقی نداری بگی ، اینقدر که می بینید طول می کشه. بی خود نیست که هم غرویان و مصباح می تونن از اون مثال بیارن و هم خاتمی و اون ورتر ابراهیم یزدی. حتا دست مارکسیست ها هم اگه بخوان بازه.
حرفام خیلی جای نقد داره ٬ خودم هم می دونم اما راست و حسینی حرف زدم. گیر ندید. اگه می خواستم ته نظرمو بگم مثوی هفتاد من کاغذ میشد.
راستی یه بیت شعر ازش یادم اومد که قشنگه. میگه:
ساقی از آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است
باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم
هی می خوای هیچی نگی نمیشه. خب بابا فکر آبروی خودتو نمی کنی فکر آبروی اونهایی رو بکن که ۲۲-۲۰ میلیون رای بهت دادن. آخه والله بده این نوکیسه های تازه به دورون رسیده بگن این جا رو بده اون جارو خالی کن. خب خودت باید زودتر پاشی دیگه. می گن خود شما مخالف موندنت تو سعدآباد و دفاتر دیگه ی دولتی بودی.خونه ای هم که نشسته بودی رو شنیدم می خواستی زودتر خالی کنی باز به حرف محافظا و دوروبری ها گوش کردید و موندید تا این کوتوله ها یه چیزی بگن که نباید. حالا این اطرافیا میان یا میتونن آبروریزی این جماعت کولی ندیدبدید رو جم کنن؟پدر جان خب خودت این بحثا رو بپا.
به این آقای ابطحی هم بسپار بیخود اینقدر ننه من غریبم در نیاره ٬ والله زشته.حالا با هر چی رفتی کویت. که چی می آد شلوغش می کنه؟ مگه شما نبودی که با اتوبوس می رفتی این ور اون ور؟ مگه اون تک و توک نماز جمعه هاتونو تو صف مردم عادی نمی شستید؟ حالا با هواپیمای اختصاصی نرفتن به کویت اینقدر مهم شده که آدم به رو بیاره. بابا عزت آدم خیلی مهم تر از این حرفاس. البته شما جزء باعزت ترین هایید در جهان ولی این چیپ بازی های دور و بریها رو بپایید ضایع نکنن. حیف شما به اون خوش تیپی و شق و رقی نیس که یه کارمند ریاست جمهوری به نام خود شما نامه بزنه فلان جا رو می خایم خالیش کن؟ خب همون اول ریاست جمهوری احمدی نژاد خالی نکردی حداقل اون موقع که نامه به مسئولین دفترت زدن که طی هفته چند ساعت دفترتونو به ما بدید باید می فهمیدید که دارن محترمانه بیرونتون می کنن. به حرف اطرافیا گوش کردید تا یه کارمند مستقیما به خود شما نامه بزنه خالی کن. من بودم آب می شدم.
گفتیم ریاست جمهوریتون تموم میشه ما هم از انتقاد از شما راحت می شیم ٬ نمی ذارید که!
گربه ای
در کوچه حامله شد
در اتاقی مادر شد
دختری
در اتاق حامله شد
در کوچه ای مادر شد

لرزش ِ کابل برق را
به اشتراک پذیرایند
پرندگان عاشق
ماساکی یووکو
گرد يک درياچه
سپيده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی
تسودا کييوکو
"انشاءالله که من اشتباه کنم" این جمله ای است که معمولا وقتی پیشبینی بدی از ماجرایی داریم به کار میبریم.طرفت به هیچ صراطی مستقیم نیست و از سر استیصال دعا میکنی که اشتباه کنی و حتا بابت این اشتباهت هو شوی.
این روزها از همان روزهایی است که دوست داشتم شرمندهی پیشبینیهای اشتباهمان باشیم. دوست داشتم در انتخابات باخته بودیم ولی حاصل حماسهی توامان تحریمی ها و آنهایی که به احمدی نژاد رای دادند، نه آنچه پیشبینی میکردیم بلکه حداقل حفظ همان جایگه سابقمان بود، پیشرفت پیشکش.
والله قصد مچگیری و اثبات اینکه ما راست میگفتیم و همه به جز ما خائن هستند و این حرفهای صدتا یک غاز را ندارم. فقط برای یادآوری و زمینه سازی برای حرکتهای سنجیده تر در آینده است تا حداقل این دور باطل استبداد – آزاذی – آنارشی و دوباره تکرار را حداقل حفظ کنیم و در این چالهای که افتادیم نمانیم.
میگفتند اگر حاکمیت یکدست شود خود این جماعت اقتدارگرا از همه اصلاحطلبتر میشوند ، مشکلمان با آمریکا حل میشود ، از سنگ اندازی در کارهای اقتصادی دولت دست بر میدارند و وضع مردم بهتر میشود ، جامعه روی آرامش به خود میبیند ، NGOها بهتر از گذشته کار میکنند ، خلاصه همه چیز خوب و گل وبلبل میشود ، نه، لااقل از اینی که هست بدتر نمیشود و حداقل هزینهها پای حاکمیت یکدست نوشته و آنها مجبور به پاسخگویی میشوند!
ببینیم چقدر این پیشبینی ها درست از کار در آمدهاند و چقدر آن پیشبینی های تلخ اصلاح طلبان. جایگاه و عزت بین المللی امان کجاست؟ اقتصاد و فرهنگ و هنر این مملکت را چه میشود؟ سقف آرزوهایمان که توسعه و دموکراسی بود چگونه به استراتژی بقا کاهش یافت؟ چرا جنگ و تحریم بر سرمان سایه انداخته است؟ اینها همه هیچ ، مگر قرار نبود حاکمیت یکدست را پاسخگو کنیم ، پس چرا قضایای آذربایجان که سر دستمالی قیصریه به آتش کشیده شد ، هیچ پاسخگویی نمییابد؟ قرار نبود که یک کاریکاتوریست و دو سه تا خبرنگار و تعطیلی یک روزنامه به جای پاسخگویی وجهالمصالحه بحران آقایان شود. قرار نبود هزینهی سوءتدبیرها و برخوردهای امنیتی با مسایل اجتماعی و فرهنگی را باز هم دیگران بپردازند. ظاهرا روزنامه ایران در این چند ماهه بی صاحب بوده ، وزیر و رییس جمهور وهمه کی بود کی بود من نبودم راه انداخته اند و تازه این وسط میخواهند برای هم قدرتنمایی کنند و هریک تکلیف روزنامه ایران را به نفع خودش نهایی کند. قرارما این نبود ، یکدستی و گل و بلبل بود و امنیت. قرار ما ادامه و حتا گسترش گفتمان اصلاحطلبانه بود و نه احیای ادبیات تندرو و پوپولیستی دهه شصتی.
همه ی شما حتما نوحه یا سرود معروف "ممد نبودی ببینی" را شنیده اید. شعری ساده با آهنگی که به ساده گی وروانی همان شعر است و برای همه یادآور روز غرورآفرین آزادسازی خرمشهر و شهید محمد جهان آرا (متولد ۹شهریور 1333 در خرمشهر و عضو سابق گروه منصورون که محسن رضایی هم عضو آن بود. یکی از 7 گروه تشکیل دهنده سازمان مجاهدین انقلاب اولیه)، فرمانده سپاه خرمشهر است که پیش از آزادسازی آن ، در 7 مهر 1360 و پس از شکست حصر آبادان در مسیر بازگشت به تهران به دلیل سقوط هواپیما به شهادت می رسد.جهان آرا از آنجا که در جریان 45 روز مقاومت خرمشهر با رشادت نقش ویژه ای ایفا کرده بود، فراقش در 3 خرداد و آزادسازی خرمشهر برای همرزمانش خیلی سنگین بود و حسب گفته آنها آن روز همه با حسرت از او یاد می کردند.
شاید برایتان جالب باشد بدانید که این شعر سروده ی کیست و چگونه سروده شده است. شاعر "ممد نبودی" یکی از رزمندگان روزهای جنگ است به نام "جواد عزیزی". در سال روز آزادی خرمشهر کویتی پور مراسمی در تهران داشته که برای مداحی در آن به دنبال شعرجدید و مناسبی می گشته. از طریق واسطه ای این خبر به عزیزی می رسد و او این شعر را در سوگ شهید جهان آرا می سراید و بعد هم خبردار نمی شود که این شعر خوانده شد یا نه.
پس از چند روز در منطقه مهران این آقای عزیزی حین ظرف شستن بوده که می شنود یکی از همرزمانش مرثیه ممد نبودی را می خواند. او با تعجب می پرسد که این شعر را از کجا گیر آوردی؟ آن بنده خدا هم که علت این سوآل را نمی دانسته ، می گوید از تلویزیون شنیده است. این شاعر جوان و نه چندان مطرح بلافاصله با آن رابطش با کویتی پور تماس می گیرد و با هماهنگی با کویتی پور چند بیت دیگر به آن اضافه می کند که حاصلش اینی می شود که حتا ارکستر سمفونی تهران جمع می شود تا برای این سرودی که نه شاعر و نه آهنگساز مشهوری داشته ، بنوازد.
برای رزمنده ها وشهدا و روز پر خاطره ی آزادسازی خرمشهر حس احترام خاصی قایلم که باعث شد در روزهایی که با یاد آزادسازی خرمشهر همراه است ، این چند خط را بنویسم. کاش حالا که این همه تعطیلی داریم لااقل به جای یکی از این تعطیلی های سالانه ۳ خرداد تعطیل بود. برای هم نسلان ما هم قابل درک تر بود. ضمن این که حتا مخالفان جنگ هم تا روزهای آزادسازی خرمشهر را حداقل قبول دارند.
یاد همه شهدا گرامی.