دیشب کی حرفای مصطفوی رو تو برنامه ورزش۲ شنید؟ عجب افتضاحی بود!
یکی به من بگه منظور عباس عبدی از این همه تاکید بر بی نتیجه بودن همه کارها و مسخره کردن عالم و آدم چیه؟ خب شما که زدی بر طبل بی عاری چه کاریه این همه اصرار به ملنگ بودن دیگران؟
به چند دلیل با انتخاب قلعه نوعی موافقم. اولن انتخاب او هیجان را به فوتبال رو به موت ما برمی گرداند. در ضمن بحث استقلالی بودن او باعث می شود که حداقل طرفداران استقلال به حمایت تیم ملی ای بپردازند که تا چندی پیش کمتر طرفداری داشت. تجربه مربیگری او در استقلال اهواز و تهران نیز مثبت بوده و بالاخره اینکه جسارت به بازی تیم ملی باز خواهد گشت. تنها چند نگرانی وجود دارد. یکی ضعف قلعه نوعی در کار با بازیکنان بزرگ که معمولن در حفظ آنها ضعیف عمل می کند و دوم روحیه پروینی مسلکی امیرخان که البته ممکن است اینبار به کار او بیاید. به شرطی که بشود یکی دو سال دیگه برش داشت.
زمانی فکر میکردم خارج از کشور برای فعالان سیاسی ما حکم تلویزیون برای سینماگران را دارد و هر دوی اینها استعداد زیادی برای خراب و بیاثر کردن افراد دارند. این مساله به خصوص برای تلویزیون در سالهای اخیر بیشتر صدق میکند اما برای سیاستورزی در خارج از کشور به گمانم باید کمی بیشتر تامل کرد.
در سالهایی دورتر که به زحمت میشد بین دو شبکهی تلویزیونی، فیلم و سریال یا برنامهی عامهپسند دیگری پیدا کرد، گاهی آثاری پرارزش خلق میشد که توان تاثیر در عرصهی اصلی فیلم یعنی سینما داشت. اما از وقتی که حجم تولیدات در سیما افزایش یافت این روند معکوس شد اگرچه تماشاگران سیما بیشتر شدند.
چنین نتیجهگیری برای عرصهی سیاست در داخل و خارج از کشور هنوز زود است که مثلن بگوییم مانند تلویزیون در سالهای دهه 60 تا اواسط دهه 70 ، از این پس برخلاف گذشته اپوزیسیون خارج از کشور نقش خیلی بیشتری در تحولات نسبت به اصلاحطلبان در داخل ایفا خواهند کرد ، اما دوستان حق دهند که دیگر به آنچه در خارج از مرزها میگذرد نمیتوان صرفن خندید و یا نادیده گرفت، اگرچه تاسفآور یا سوخته بخوانیمشان. به خصوص که رفقا تحلیلهایشان بر اساس شانتاژ خبری روزنامهای باشد که غلبهی ماموریت امنیتی آن بر رسالت خبریاش حداقل برای این دوستان اظهر منالشمس است.
تاکید میکنم که من هم منتقد اکبر گنجی در بسیاری از رفتار سیاسیاش هستم اما برای آن دلایل دیگری غیر از نوشتهی کیهان دارم. به عنوان نمونه ایراد من آنجاست که او رسمن اعلام میکند خواهان براندازی نظام جمهوری اسلامی است و این به معنای پایان امکان همکاری با گنجی از سوی اصلاحطلبان و تمامی نیروهایی است که میخواهند در داخل تحولات را رقم بزنند. یا اینکه برخلاف گذشته که مرتب تاکید میکرد اقدامات او فردی است و هیچکس را به رفتاری شبیه خود ترغیب نمیکند ، او این بار خود را در قامت رهبری یک جنبش میبیند و هزینهی فعالیت را برای دیگران بالا و تاثیر رفتار و نافرمانی مدنی خود را کاهش میدهد. فراموش نکنیم که گنجی آن زمانی ظرفیت اسطوره شدن در خود ایجاد کرد که دیگران را به رفتار اصلاحطلبانه ترغیب میکرد و خود به تنهایی رفتار پرهزینه انجام میداد. من نمیخواهم بگویم که او باید به تنهایی ادامه میداد ، تنها تحلیل میکنم که ظرفیتهای قهرمانی او بین بقیه سرشکن خواهد شد و دیگر کمتر از خاصیت مظلومیت میتواند بهره ببرد. یا او که مرتب در ذم انقلاب سخن میگفت، خود یک انقلابی شده است. اگر هم دنبال انقلاب مخملی است براساس شواهد زیادی که وجود دارد، این "خیالی محملین" است که دلایل آن بماند برای وقتی دیگر و بسیاری موارد دیگر در رفتار سیاسی او. در مورد دیدگاههای نظری گنجی هم بحث زیاد است. پس میتوان منتقد گنجی بود اما نه به دلیل نوشتهی برادر حسین؛ بگذریم.
بحث اصلی من این است که سیر تحولات به سمتی پیش میرود که روز به روز از میزان تاثیر مثبت و حداقل امید به اصلاحات در داخل به نفع نگاه به بیرون کاسته میشود. امروز تعداد کسانی که برخلاف نظر جواد روح٬ "ورشکسته، چندپاره و بیهویت" نباشند و "هنوز در فضای دهه 60 سیر" نکنند اما در خارج از کشور فعال باشند کم نیستند ضمن آنکه آنها میتوانند برخی نیروهای آنجا را به روز کنند. بهتر است بگویم که شاید امثال من و جواد هنوز در فضای دوران اصلاحات سیر میکنیم. روز به روز از امکان تاثیر اصلاحطلبان بر حوزهی قدرت کاسته میشود و متاسفانه "اصلاحات و سیاستورزی جامعه محور" که پیشنهاد کسانی چون حجاریان است به عنوان آلترناتیو "سیاستورزی قدرتمحور" مورد توجه قرار نگرفته است تا شاید گریزی باشد از بنبست موجود. امید به سر عقل آمدن حاکمیت هم کماکان وجود ندارد. اما آن سوی مرزها به وضوح پروژهی تغییر نظام از سوی دولتهایی پیگیری میشود و اپوزیسیون جدیدی هم از سوی کسانی که از اصلاحات بریدهاند شکل گرفته که میتواند در آینده فربهتر هم بشود. مگر دوباره امید به اصلاحات از درون احیا شود. تا آن زمان بهتر است به جای تاسف خوردن و اعلام سوختن این و آن ، از فضای دوران اصلاحات به فضای دورهی احمدی نژاد بیاییم و کمی خارج از مرزها را در تحلیلهایمان جدیتر بگیریم ، چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید.
حتمن شما هم این حرف را شنیدهاید که ما ایرانیها جنبهی تکنولوژی را نداریم. من هم شنیدم اما قبول ندارم. چون از کشورهای دیگر هم به کرات شنیدیم که بعضیهاشان جنبه ندارند و از تمدن تکنیکی بد استفاده میکنند. چون به هرحال مشکلات شخصیتی در هر جایی پیداشدنی است و ربطی به این کشور و آن کشور ندارد. دور و بر ما هم از این قاعده مستثنا نیست. افرادی هستند که خلاء شخصیتی دارند و بالاخره میآیند و میروند. البته ضربهای هم میزنند و خب گرفتاری ایجاد میکنند.
اینها که عرض کردم تنها برای دنیای حقیقی نیست بلکه در دنیای مجازی هم صادق است. چون دنیای مجازی هم ساخته و پرداختهی همین ماهایی است که دنیای واقعی را شکل میدهیم. در کنار بسیاری از خوبیهایش گرفتاریهایی هم دارد که اگر با تدبیر با آنها برخورد نشود صد چندان خواهد شد. چون در فضای مجازی این امکان برای فرد هست تا بدون شناساندن خود یا حتا با نام دیگری حرفهایی بزند یا عکسهایی منتشر کند که در دنیای غیر مجازی جسارت یا بیحیایی لازم برای آن وجود ندارد. راه حل کاهش این مشکلات چیست؟
بخشی از راه حل کاهش تبعات منفی تمدن تکنیکی را همین تمدن ارایه کرده است. مثلن سیستم ID CALLER در تلفنها(که جالب است ما به آن مزاحیاب میگوییم. ازبس در گذشته مزاحمهای تلفنی زیاد بودند) یا در دنیای وبلاگ که موضوع بحث من است ، استفاده از IP یا اینکه شما میتوانید برای کامنتهایتان فیلتر بگذارید و تنها مواردی که خلاف اخلاق نیست را روی صفحه ارسال کنید.
راه حل دیگر این است که در مقابل افراد کم جنبه ، جنبه و ظرفیتمان را بالا ببریم و سعی کنیم که اگر به ما توهینی شده به روی خودمان نیاوریم و از سوی دیگر اگر اتهامی را نسبت به کسی در جایی دیدیم که به خصوص این اتهام بیصاحب بود و فردی با هر عنوانی یا بدون عنوان آن را منتشر کرده بود، آن را ملاک قرار ندهیم و ذهنمان را نسبت به نادیده انگاشتن آنها تربیت کنیم. اگر بخواهم دربارهی همین فضای مجازی افاضاتم را ادامه دهم این نکته راهم اضافه کنم که هرکسی نسبت به رعایت حدود اخلاقی در حوزهی تحت مدیریتاش در این فضا تعهد دارد. یعنی اگر فردی به فرد دیگری اتهامی را در فضای مجازی تحت مدیریت مان وارد کرد ، به نظر من وظیفهی اخلاقی مدیر سایت یا وبلاگ است که آن را حذف کند. همین طور اگر کسی با نام فرد دیگری یا به اصطلاح با امضای دیگری اظهار نظری کرده تا صاحب واقعی آن امضا را به نحوی تخریب کند باز من وظیفهی اخلاقی مدیر سایت میدانم که آن را حذف کند. چون به هرحال در حوزهی تحت مدیریت مدیر سایت فردی غیرمستقیم و البته غیراخلاقی هدف تخریب قرار گرفته است.
اما همهی گافها دانسته و آگاهانه نیست. گاهی برخی مشکلات ناشی از عدم تمیز بین فضای مجازی و واقعی است. از فردی نقل قول جالبی شنیدم که دنیای مجازی مثل این است که با لباس زیر رفته باشی خیابان. به نظرم این حرف درستی است یا میتواند باشد. نباید فراموش کنیم که وقتی در این فضا با کسی گفتگو میکنیم همهی افراد دیگری که به دنیای اینترنت دسترسی دارند میتوانند گفتگوی ما را بشنوند. متاسفانه گاهی به این نکتهی بدیهی از سوی برخی دوستان توجهی نمیشود و مثلن شوخی را که در گذشته حداکثر در حضور دوستان نزدیک مشترک با هم داشتهایم ، در این فضا هم تکرار میکنیم. در حالی که در فضای غیر مجازی مطمئنن این شوخی در حضور غیر انجام نمیشود.
این مسالهی آخری در گفتگوهای درون جمعی یا تشکیلاتی هم صادق است. به عنوان مثال برایم خیلی جالب است وقتی در سایت یا وبلاگ یک تشکیلاتی ، درونیترین و خصوصیترین گفتگوهای درون تشکیلاتی را میبینم و اسم آن را هم شفافیت میگذارند! بعد هم که فیلتر می شود می پرسند چرا!؟
در مورد مسایل دیگری مثل رعایت تقوا به قول مذهبیها، در نوشتهها هم صحبت زیاد است. در محیط وبلاگ معمولن خرد جمعی وجود ندارد و فرد به تنهایی تصمیم میگیرد که مطلبی را ارسال کند یا خیر. به این ترتیب ضریب خطا هم بالا میرود و ناگزیر تنها سختگیری نسبت به خود است که میتواند از تبعات منفی ادارهی رسانهای فردی بکاهد.
چه شد که به این افاضات افتادم؟ رفقا میدانند. از شر یک دوست حرفهای در کامنتگزاری که سبب خیر شد تا به این مسایل جدیتر فکر کنم.
دو هفته پیش اوضاع و احوال خونوادگیم شرایطیو ایجاب کرد تا یه هفته نسبتن خونهداری رو به صورت جدی تجربه کنم. مامانم رفته بود مسافرت و بابا یه پاش از پنجه تا رون تو گچ بود و تو خونه استراحت میکرد.
ناگزیر کارم شده بود پخت و پز و ظرفشویی و جارو و این جور کارا ، مث مامان بیکمک. لامصب هرچی کار میکردم انگار نه انگار. اصلن کار خونه هرچی انجام میشه نه تمومی داره و نه به چشم میاد. حساب کردم دیدم تو خونه چقد میشه خرج کرد (نه ولخرجی یا خرج اتینا کردن،نه واقعن خرجی که در ظاهر مو لا درزش نره) یا صرفهجویی کرد. یعنی خداوکیلی با یه حساب سرانگشتی دیدم نقشی که یه زن خونهدار تو اقتصاد خونواده داره چقد زیاده و البته چقد به چشم نمیاد. عصری که میشد خیلی خسته میشدم و میدیدم نیمی از کارایی که مامان معمولن در طول روز انجام میده رو من زیر سبیلی رد کردم. نه بغل غذا مخلفاتی داشتم، نه گردگیری کرده بودم ، نه رسیده بودم به این و اون زنگ بزنم حال همه رو جویا شم و از همه بدتر دیدم اگه یه نفر الان از در بیاد تو و از من انتظار لبخند و چای آوردن داشته باشه که آقا یا خانم – هر کی - کار کرده و من خونهدار وظیفهی پذیرایی از اونو دارم ، همچین میزنمش تا صبح صدای بز بده. شبم که میشد پاهام نا نداشتن. همین که سرمو میذاشتم زمین رفته بودم. چه برسه به اینکه بخوام پای درد دل کسی بشینم که مثلن بچهام مشکل داره یا نداره، کارش چی شد، درسش چی شد ٬ ازدواجش چی شد ، پول داره ٬ نداره و ... .
از اون روز تا حالا صبر کردم تا امروز به همه مامانای خونهدار و شاغل در بیرون خونه به خصوص خونه دارا که کسی اونا رو شاغل به حساب نمیاره و بیمه و بازنشستگی ندارن بگم روزتون مبارک. ایشالله صد سال با عزت زنده باشین و نسل دخترای امروز هم مث شما حرف زور سرشون بشه ایشالله!
به نظر شما به جز كيهان در دنيا چند نفر پيدا ميشوند كه بگويند ضربه سر زيدان به سينهي ماتراتزي در فينال جام جهاني و بازي خداحافظي زيدان،بهترين ضربهي عمر زيدان بوده؟ با هر توجيه و بهانهاي كه با اين قضيه برخورد كنيم هيچ آدم نرمال و متمدني از اين كار دفاع نميكند. شايد گفته شود خشونت كلامي كه احتمالن ماتراتزي به كار برده به همان اندازه يا بيشتر زشت و كثيف است اما منطق مقابله فيزيكي با اين نوع خشونت را تنها كساني تاييد ميكنند كه حيات و مماتشان با خشونت و درگيري و عصبيت گره خورده و البته شايد خود را مصداق آن توهين ميدانند.
من اطمينان دارم كه زيدان هرگز در يك شرايط معمولي و عادي دست به چنين عملي نميزند و احتمالن خود او بيش از هركسي از حركت زشتي كه انجام داده و تاثيري كه در باخت تيم ملي كشورش داشته پشيمان است. من هم بحثام مربوط به زيزو نيست، چه او هم انساني است با همه ي ضعفها و قوتهاي بشري و حالا يك كار خطايي انجام داده كه ميتوان در مقابل بسيازي از خوبيهايش گذاشت و او را بخشيد، اما اين كه فردي در شرايط عادي و 24 ساعت پس از بازي قلم به دست بگيرد و با منطق خودش به دفاع از اين عمل بپردازد قطعن مشكل دارد. خشونتطلبي كه شاخ و دم ندارد. يك نفر آدمي كه حداكثر شغلاش بازي فوتبال است به فرض در زمين توهيني كرده، مگر زمين قاضي ندارد؟به فرض قاضي هم نفهميد و نشنيد، آيا يك فرد حق دارد خودسرانه به مجازات فرد خاطي بپردازد و در ازاي آن جو بازي را متشنج كند؟ بازي قانون دارد و هركسي كه وارد اين بازي ميشود بايد تابع قوانين آن باشد. البته بايد براي تغيير يا اصلاح قوانين ناكارامد تلاش كرد، اما كله زدن كار خوبي نيست. اين حرفها در يك جامعه اعم از جامعه اي در حد و اندازهي خانواده يا زمين فوتبال يا كشور يا جامعهي جهاني هم صادق است و استثناهاي آن را هم اخلاق تعيين ميكند.وگرنه اگر اين مصداق را بگيريد و بكشيد،ميشود بنلادن،سعيد عسگر يا سعيد امامي.
از اين حرفها كه بگذريم دفاع از دين را به سبك كله زدن زيدان فروكاستن هنري است كه فقط كساني همچون كيهان نشينان از عهدهي آن برميآيند. اين جماعت چنان سطحينگرند كه حتا به تبعات منفي چنين دفاعي از دين فكر نميكنند. حالا كيفشان كوك شده كه يك نفر به فرض در آن سوي دنيا از سر خستگي در جلد اينها فرو رفته، با وقاحت تمام آن را به حساب دينداري زيدان ميگذارند. طبيعي است كه چنين كساني در مقابل چنين
دفاعي از دين قائلان به دفاع منطقي و اصولي از دين و دينداري را يا به حبس بفرستند يا از تدريس محروم كنند يا چنان كنند كه جلاي وطن را به ماندن ترجيح دهند. فعلن كه اوضاع بر وفق لمپنهاست و ميتازند. راستي آيا كيهانيها ميخواهند از زيدان هم بتي بسازند كه بعدن كه در عرصههاي ديگري در حد و اندازههاي خودش و يا بر خلاف باورهاي ديني رفتار كرد به نام اسلام تمام شود. او كه وظيفه ي مبلغ ديني براي خود قايل نيست. حسين رضازاده هم نيست كه دم دستمان باشد و دايم ارشاد شود و با عكس مورد علاقهمان بر روي سكو عرصهي پاك ورزش را با سياست مورد دلخواه آقايان درآميزد.
زيدان يك نفرآدم عادي و يك بازيكن بسيار خوب است كه در آخرين دقيقهِ بازي عمرش با هر عنواني كه باشد خطاي بزرگي كرد. دين ما هم به چنين دفاعي نياز ندارد و اگر زيدان به اين عنوان چنين كاري كرده بسيار بيجا كرده.
در این باره بخوانید:
BBC:زيدان، سوژه ای تازه برای محافظه کاران ايران
جام جهانی فوتبال هجدهمین دوره خود را در حالی پشت سر گذاشت که سنت حفظ جام در قاره میزبان حفظ شد و امریکای جنوبی های مدعی حتا با تیم آماده ای چون آرژانتین نتوانستند مانع از قهرمانی تیمی از اروپا شوند.(یک دوره میزبانی آسیاییها را حساب نکنید. منظور از قاره در ادبیات فوتبالی یعنی اروپا و امریکای جنوبی)
آلمان میزبان بازیهایی بود که یک ماه دنیا را از شمال تا جنوب و فقیر تا غنی به سمت خود کشید تا ورزش و فوتبال یک بار دیگر با تمامی مولفه هایش خود را در قواره "دین جامعه مدنی" تصویر کند. واقعا چه چیزی در این رقابت ورزشی وجود دارد که آن را تا این حد جذاب و تاثیرگزار کرده است؟
قطعا یکی از مهم ترین ویژگی های این ورزش "غیرقابل پیشبینی بودن نتایج" آن است. ویژگی ای که همه تیمهای هر چند ضعیف را از امید به کسب نتیجهای آبرومند در مقابل تیم های بزرگ برخوردار می کند. این ویژگی در سال های اخیر پررنگتر شده بود و نتایجی که به دست میآمد از کاهش فاصله سطح فوتبال کشورهای مختلف حکایت میکرد. این مساله به خصوص در جامهای جهانی 90 به این سو و با درخشش تیم های افریقایی بیشتر به چشم آمد تا آنجا که در یکی از نشستهای جهانی فیفا که چند سال پیش برگزار شد اکثر کارشناسان از استیلای محتوم کشورهای آسیایی و آفریقایی در سالهایی نهچندان دور در این رشته خبر دادند.اما نتایج این دوره از بازیها همگان را نسبت به درستی این تحلیل دچار تردید کرد. جام جهانی 2006 هیچ شگفتی خاصی از هیچ کشور ضعیفی نداشت و اروپاییها خیلی راحت این جام را به جام ملت های اروپا تبدیل کردند.
دلایلی که در سال های گذشته در مورد پیشرفت کشورهای ضعیف ذکر میشد از این قرار بود:
1- فوتبال بیشتر رشته ورزشی اقشار متوسط و فقیر جامعه است و کشورهای فقیر از استعداد بیشتری برای رشد در این رشته برخوردارند.
2- با گسیل بازیکنان از کشورهای فقیر به کشورهای توسعهیافته که باشگاههای ثروتمندی در لیگهای آنها حضور دارند، به مرور سطح بازی بازیکنان برابر و سپس با کاهش بازیکنان گرانقیمت اروپایی در باشگاههای این کشورها و در مقابل افزایش بازیکنان ارزان قیمت آسیایی و آفریقایی و نیز آمریکای جنوبی، سطح بازی تیم های ملی این کشورها نیز بالاتر می رود.
3- در کشورهای مختلف بررسیها نشان میدهد که اکثر بازیکنان خوب از محلات فقیرنشین شهرها برخاستهاند (به همین تهران خودمان نگاه کنید که همه بازیکنان خوبش از محلات جنوبی و حاشیهای شهر هستند)و لذا طبیعی به نظر میرسد که این نسبت در جهان هم پدیدار شود و کشورهای حاشیهای گوی سبقت را از جهان اولیها بربایند.
آیا این تحلیلها اشتباه بودند و جام جهانی اخیر شاهدی بر بطلان این نظریه بود؟ به نظر میرسد که هنوز برای هرگونه نتیجهگیری زود باشد. شاید بتوان بیشگفتی بودن این جام را بزرگترین شگفتی این دوره از رقابتها دانست و شاید جام جهانی بعدی که در آفریقای جنوبی برگزار میشود در قاره سیاه بماند.
اما یک نکته دیگر هم نباید از نظرها دور بماند و آن ارتباط عظیمی است که بین سرمایه و فوتبال شکل گرفته تا آنجا که سالهاست از آن به عنوان "صنعت" یاد میشود. این عامل در کنار مخاطبان گسترده آن و نقش تبلیغاتی بزرگی که فوتبال برای دولتها و دولتمردان ایفا میکند باعث میشود تا به سادگی نقطه ثقل فوتبال جهان از جهان اول به جهان سوم منتقل نشود مگر بار دیگر کشورهایی همچون برزیل و آرژانتین که فوتبال در رگ و پی آن جوامع جاری است دور را از دست اروپایی ها خارج کنند. البته این اتفاق هم تنها در سطح ملی شدنی است وگرنه در سطح باشگاهی ، باشگاههای اروپایی به مدد بازیکنانی از همین کشورها و نیز مهاجران آفریقایی تا سالهای سال جامها و سرمایههای موجود در صنعت فوتبال را درو خواهند کرد وتا سرمایهداری و به دنبال آن حضور گسترده بخش خصوصی قدرتمند در فوتبال کشوری شکل نگیرد در بر همین پاشنه خواهد چرخید.
کسانی هم که از احتمال سیطره کشورهای فقیر بر فوتبال سخن میگفتند در واقع آن را منوط به پذیرش حضور سرمایه در این کشورها میکردند. کشورهایی که البته ریسک بالایی برای سرمایهگزاری دارند و به این راحتی دولتهای رانتی یا توتالیتر آنها تن به قمار نامعلوم سرمایهداری نخواهند داد. پس فعلا پس از جام جهانی ٬ جام ملت های اروپا جذاب ترین فستیوال فوتبال در جهان خواهد ماند.
در اين نقشه جديد ايران بخش قابل توجهي از گستره خود را به كشورهاي جديد موسوم به كردستان، آذربايجان متحد، كشور شيعه عرب و بلوچستان آزاد ميدهد ولي بخشي از خاك افغانستان يعني استانهاي اطراف هرات را بدست مي آورد. متن کامل خبر

خیلی وقت است که هیچ اتفاق سیاسی نتوانسته احساس خاصی در من ایجاد کند. مراسم و عکس و مقاله و نامه های سرگشاده و ... که دیگر هیچ. یک روزهایی میشد که دلم برای احساساتام تنگ میشد و این تنها حس به یادگار مانده از دوران حضور احساس در فعالیت هایم بود. اما با ۳۰ سالگی دیگر دلم هم تنگ نمی شود. فقط مانده ام این وامانده ای را که نگذاشته از تک و تا بیفتم٬ چه بنامم. دغدغه؟(که این خود یک حس است!) عادت؟ بیکاری؟ یا که نه٬ به قول احمد شدهام "باکسر" قلعه حیوانات.
اما امروز یک طورایی شده ام. "طوری" که از یک مناسبت نشات می گیرد. آن هم برای منی که همیشه از هر کاری که برای مناسبتی باشد بدم می آمده. مثلن هیچ وقت دلم نخواسته از شریعتی در ۲۹ خرداد یادی بکنم، اگرچه همیشه متاثر از او بوده ام یا دوست نداشتم برای ۲۷ خرداد چیزی بنویسم یا حرفی بزنم و تنها فراخوان رفقای وبلاگ نویسم را لبیک گفتم. یا این که هیچ وقت نه روز تولد خودم نه هیچ کس دیگری برایم مهم نبوده. تنها حسب ادب و رعایت عرف به کسی روز تولدش را تبریک گفته ام٬ کادو را هم دوست داشته ام زمانی بدهم که خودم دلم بخواهد. برایم هیچ لذت و ارزشی ندارد این که تابع "تقویم" باشم.
اما امروز دو خرق عادت داشته ام. هم احساساتی شده ام و هم این احساس از یک مناسبت نشات می گیرد. ۱۸ تیر برایم نوستالژی عجیبی است. آن زمان در تهران نبودم ولی در شهری که بودم حسابی آن را درک کردم. با تمام وجودم هم درک کردم. دست ها و پاهایم ٬ چشمم ٬ سرم ٬بازوهایم ٬ همه ی اعضای بدنم ۱۸ تیر را درک کردند و با هم یار دبستانی خواندند.
دوباره به هیجان آمده ام. دلم جمعی می خواهد برای یار دبستانی خواندن٬ دوباره توهم. می خواهم دوباره رفقایی را ببینم که چشمشان برق امید دارد و در مهمانی و تاکسی و پیاده رو و رستوران سنتی و هر جای دیگر با امید از راه های نرفته برای اصلاحات حرف می زنند و چه پرهیجان گپ می زدیم. زیر پوستمان خون با سرعت بیشتری می گشت و از "غیر قابل بازگشت بودن اصلاحات" حرف می زدیم. اصلن حاضر نبودیم حریف را عددی به حساب بیاوریم و هرچه می زدند و بلا به سرمان می آوردند٬ به حساب دست و پا زدن های آخرشان می گذاشتیم. همه با هم بودیم و حتا اگر کسی نان به نرخ روز خور بود٬ نانش را همین حوالی می جست٬ اگرچه خیلی ها هم به کاهدان زدند.
فردا 18 تیر است و میدانم خبری نیست. شاید طبق عادت ساعاتی را دور دانشگاه پیاده گز کنم تا کمی خسته شوم و از این خستگی احساس رضایت کنم که لابد کاری کردهام. شاید هم در گوگل به جستجوی اخبار آن روزها پرداختم. شاید هم برای جلسهی اداری آماده شدم.نمیدانم، هنوز روزمرگی تکلیف فردایم را روشن نکرده.
فردا روزی مثل امروز است و در تقویم هم خبری نیست. علیاکبر موسوی در زندان است و این تنها خبری است در کنار سایر اخبار. همان طور که میگویند هوا احتمالن خنکتر میشود. اما دل ما خنک نخواهد شد. دلم امیدی نزدیک میخواهد.
با بچهها قرار گذاشتیم فردا شب فینال جام جهانی را با هم ببینیم. کاش بازی از عصر تا نیمههای شب طول میکشید تا بهانهای برای این حس دوباره بیدار شده بیاورم که به نفع فوتبال آرام گیرد. کاش فردا موسوی و دانشجوهای زندانی آزاد شوند، کاش فردا در اخبار هیچ اثری از احمدینژاد نباشد، کاش فردا کسی کتکمان بزند، ...کاش آن شب دانشجوها به بیرون نمیآمدند، کاش خاتمی اینکاره بود، کاش میدانستیم بهای فرصت سوزی را، کاش حد و اندازههای خود و حریف را میدانستیم ، کاش تجربه داشتیم، ... کاش امید امید امید ...
«ــ دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!»
علی جنتی فرزند احمد جنتی پس از مدت ها حرف و حدیث بنا شد از معاونت سیاسی وزارت کشور به سفارت ایران در کویت نقل مکان کند.
می گویند دو مساله باعث این انتقال شده ٬ یکی اختلاف نظرهای او با ذوالقدر ٬ قائم مقام وزیر کشور و از آن مهم تر نسبت علی آقا با باباش. چون انتخابات خبرگان نزدیک است و انتخابات آزاد و منصفانه و رقابتی خبرگان تنها گیرش این است که مجری و ناظر٬ پدر و پسر نباشند.
مشکل ذوالقدر حل شدنی است اما گیر کار علی آقا٬ ابوی محترمشه. خداییش مقام پدری حکم میکند تا پدر به نفع پسر کنار بکشد و اعلام بازنشستگی کند. با این کار ضمن ابقای علی اینا٬زبان دانشجویانی که به بازنشستگی اساتید باسابقه اعتراض دارند بسته می شود و از طرف دیگر انتخابات خبرگان دموکراتیک و پرشور می شود.تازه برخی مغرضان می گویند چند تا مشکل دیگر هم حل می شود که حالا با آنها کاری نداریم.
ببینید با یه کنار رفتن احمد جنتی چه ها که نمی شود!
مهمترین موضوع شایستهی توجه در این روزها چیست؟ جام جهانی ، تشکیل شورای روابط خارجی ، دستور خصوصی سازی گستردهی رهبری (نه که خدای نکرده رهبری به بخش خصوصی واگذار شود بلکه دستور رهبری برای خصوصی سازی منظورمه) ، بازداشت دوست خوبمان موسوی و تعداد زیادی دانشجو ، صحبتهای پریروز محسنی اژهای که برای اولین بار به صورت رسمی بحث انقلاب مخملین را در ایران باز کرد ، انرژی هستهای ، مصاحبههای صد تا یک غاز کروبی ، گرانی ،جیره بندی بنزین و ...؟ کدام یک از این موارد مهمترین است و احتمالن در مورد کدام یک از این موضوعات مهم از سوی مطبوعات و بلاگرهای عزیز و گروهها و شخصیتها به میزان شایستهای ( نمی گویم به نحو شایسته ) پرداخته نشده است؟ به نظر من کمابیش همهی این موارد مورد بحث و بررسی بودهاند، اما آنچه مهمترین و حداقل یکی از مهم ترین موضوعات این روزها به لحاظ سیاسی و به خصوص انسانی است مساله فلسطین و ظلم آشکاری است که بر عدهای بیگناه تحمیل میشود.
نظامی اسراییلیای به گروگان گرفته شده و به این بهانه وزرا و مقامات رسمی دولتی ربوده شده و تعداد زیادی غیر نظامی فلسطینی به خاک و خون و آوارگی کشیده شدهاند و این روند همچنان ادامه دارد. تصاویر دلخراشی که شبکههای مختلف خبری پخش میکنند را اگر ندیدید ببینید تا کمی از پشت تصاویری که امکان تهیه یافتهاند با عمق فاجعه آشنا شوید؛ وحشتناک است.
طبیعی است که در قبال چنین فجایعی گروههای مختلف حقوق بشری در دنیا فعال شوند و کسانی که جز به خود به انسانهای دیگری هم میتوانند فکر کنند، واکنش نشان دهند و حداقل به وحشیگریهای صهیونیسم و همراهی حامیاناش اعتراض کنند. این امر طبیعی در بسیاری از کشورها در حال انجام است. در کشورهای اسلامی و لاییک و در شرق وغرب جهان ، اخبار از واکنش و حساسیتهای مردمی خبر میدهد اما نکته آنکه از ایرانی که در آن اصولگرایاناش شعار محو اسراییل را سر میدهند و اصلاحطلبان و تحولخواهاناش لحظهای شعارهای حقوق بشری را فراموش نمیکنند ، کمتر صدای اعتراضی به گوش میرسد و تلویزیون جمهوری اسلامی که پیرو سیاستها فعلن و در جریان تلطیف فضا با غرب به نفی هولوکاست کاری ندارد و عجالتن به تهییج افکار عمومی احتیاجی نیست تا مردم را برای تظاهرات مثلن روز قدس به خیابان بکشاند و شب در اخبار اعلام کند "مردم همیشه در صحنه کشورمان با حضور در راهپیمایی پرشکوه روز قدس با ولی امر مسلمین جهان تجدید بیعت کردند" ٬ کمتر پوششی به اخبار و ابعاد جنایتهای اسراییل میدهد.
اما جالب آن است که فعالان سیاسی اجتماعی کشورمان هم که من در صداقت بسیاری از آنها در دفاع از حقوق بشر تردید ندارم در دام سکوت گرفتارند. اینها که جای خود دارند، از به اصطلاح اصولگرایان ما هم خبری نیست؛ نه مدل سنتی و موتلفهایش و نه جدید و آبادگرانیش. این واقعیت تاسفبار هیچ دلیلی ندارد مگر دولتی کردن وظایفی که جامعه مدنی برای انجام آنها شایستگی بیشتری دارد.
برای این ادعا شاهد مثالهای بیشتری هم هست. نگاه کنید به سالروز درگذشت شریعتی و چمران که به فاصلهی دو روز از هم در روزهای پایانی خرداد، اولی بیشترین حجم توجه مردمی را در گوشه و کنار کشور به همراه دارد و دومی به یکسری مراسم دولتی محدود شده است در حالی که چمران اگرچه به اندازهی شریعتی تاثیرگزار نبوده است اما به لحاظ نوع زندگی و مرگی که انتخاب کرد ظرفیت زیادی برای توجه و حتا اسطوره شدن برای هر سه نسل حاضر و فعال در کشورمان دارد. یا داستان دین و دینداری و جایگاه روحانیت و مراجع در کشورمان که خود حدیث مفصلی است.
این مساله آفتی است که شاید در جریانهایی مانند بیتفاوتی روشنفکران و فعالان سیاسی کشورمان به آنچه در فلسطین میگذرد ، توجیه بخشد اما هرگز به نفع و شایستهی دغدغهداران کرامت انسانی و حقوق بشر در کشورمان نیست و ما را از جریانهای جهانی حقوق بشری دور نگاه میدارد. به خصوص که زاویه نقد اصلاحطلبان پیشرو داخلی نسبت به مسالهی فلسطین اختلاف جدی با رویکرد اقتدارگرایان و برخی اصلاحطلبان سنتی و به خصوص دولت فعلی دارد. چه بر اساس واقعیتها مسالهی فلسطین راه حلی به جز پذیرش نهایی دو کشور اسراییل و فلسطین ندارد. واقعیتی که حتا حماس هم با تشکیل دولت فلسطینی در عمل پذیرفته است.
به جبهه دموکراسی و حقوق بشر و دکتر معین هم پیشنهاد می کنم در صورت امکان تشکیلاتی در این باره موضع گیری کنند.
یادداشت من در این باره در روزنامه شرق
این برزیل شایستهی یک چهارم آمدن هم نبود. نمیدانم چه مرگشان بود. نه فقط تیم که حتا تک تک بازیکنان هم نیمی از خودشان نبودند. رونالدو هم که مدتهاست نقش علی دایی خودمان را در برزیل ایفا میکند. اقرار میکنم که دیشب در آن فرصتهای نصفه و نیمهای که اواخر بازی داشتیم هیجانزده میشدم و دوست داشتم فرانسه با تمام لیاقتی که داشت ، حذف شود. اما واقعا صعود حق برزیل نبود. (جواد یاد بگیر)
اما درد برزیل چه بود؟ به نظرم مشکل برزیل در خط هافبک بود. جایی که زمانی دونگا با بازی ساده و سربالایش امکان هنرنمایی را برای سایر بازیکنان به وجود میآورد. در برزیل فعلی هیچ بازیکنی که درک صحیح از بازی داشته باشد و بتواند نظمی به گلهی گربههای طلایی بدهد، وجود ندارد. مشتی بازیکن یکشکل که میخواستند مثلا تکروی هم نکنند و تیمی بازی کنند ولی راه رفتن خودشان هم یادشان رفته بود.
خندهدار است که بهترین خط برزیل در این جام ، دفاعاش بود. البته دفاع میانی به خاطر درایت و قدرت ذاتی لوسیو ؛ وگرنه کارلوس و کافو چیزی در حد بقیه بودند. دیشب بازی کافو خندهدار بود ، همانطور که رونالدینیو و کاکا و تا حدی روبینیو مایهی تاسف بودند.
همهی اینها را گفتم ولی برزیل بیش از حد ضعیف بود ، چرا؟ نمیدانم.
ختم کلام اینکه هیچ یک از تیمهای راه یافته به نیمه نهایی را دوست ندارم و با اجازهی دوستان در بین چهار تیم باقیمانده، به پرتقال که خیلی دوستش داشتم ولی شایستهی برد از تیم فوقالعاده خوب انگلیس نبود "راه یافته" خواهم گفت. همچنین به خاطر گل روی بهرام و بوفون و لوکا تونی و به یاد جام 90 از خیر زیدان میگذرم و تا پایان جام با همان دلایل 3تیر پارسال از ایتالیا حمایت میکنم.
پکرمن به همه جهان بدهکار است. او باید در روز قیامت جواب دهد که به چه دلیل میلیاردها نفر از مردم را که می توانستند از دیدن شعبده بازی لیونل مسی به وجد آیند را با حماقت خود پکر کرد؟
خیلی آرژانتینی از نوع جواد روحی نیستم که از منطق و استدلال بی بهره باشم ٬ اما واقعا حیف شد که این جام از دیدن بازی فینالی بین آرژانتین با برزیل یا انگلیس محروم شد. این آلمان هرگز شایسته برد از آرژانتین نبود. حتمن مربی ای که همزمان ساویولا و مسی را روی نیمکت می نشاند ٬ آنگاه کرسپو را هم بیرون می کشد و در بازی حذفی که ممکن است ۱۲۰ دقیقه طول بکشد هر سه تعویضش را تا دقیقه ۷۵ انجام می دهد ٬ خر گازش گرفته.عجب تیمی بود آرژانتین که قربانی محافظه کاری پکرمن شد.(البته دونکته: از فیکس بودن ته وز و تعویض ریکلمه خوشم آمد. اگر ابوندانزیری هم مصدوم نمی شد ٬ حتم دارم که بالاخره لیونل مسی وارد بازی می شد و نتیجه پیش از ضیافت پنالتی ها به نفع فوتبال و جام جهانی تمام میشد.)
اما ایتالیا. لاجوردی پوشان که این دوره کمتر خوش تیپ و قیافه ای در تیمشان دارند خوب بردند ولی حریف هم کم شانس بود و هم راضی به صعود به مرحله یک چهارم. ایتالیا از آرژانتین ضعیف تر است و متاسفانه به احتمال زیاد مغلوب آلمان خواهد شد.مگر حوادث خاص فوتبال اتفاق بیفتد یا آلمانی ها اسیر کمبود قدرت بدنی شان شوند. آنها ۱۲۰ دقیقه بازی سخت و درگیرانه داشته اند که در ۲۰ دقیقه پایانی آن به وضوح کم آورده بودند.در حالی که پیش از این از تمرینات بدنی کلینزمن تعریف های زیادی میشد.
دعا: امیدوارم برزیل که تا حالا رو فرم نبوده جام را از اروپا ببرد. اگر هم در اروپا ماند حداقل از برلین به رم یا لندن منتقل شود.
خبرگزاری فارس امروز عکسی را منتشر کرد که نه نشانه بروز اختلافات شدید درون جناح راست است و نه معنای خاص دیگری دارد. نافرمانی مدنی هم که من تیتر زدم چیزی جز تشویش اذهان عمومی نیست. عکس بی موقع گرفته شده ٬ همین! منتها من این عکس را به دلیل رعایت اخلاق در وبلاگ مودبم نمیذارم.
شاید این عکس تکراری باشه. اما برای من که عجالتا حوصله هیچ امر جدی ندارم و از سیاست هم دل کندنم نمیاد ٬ جالب بود. اون وسط هم هاشمی ثمره واستاده.
دو هفته نامه طراوت که در سطح استان تهران منتشر می شود از شماره اخیر خود طرح و رویکرد جدیدی اتخاذ کرده است به این نحو که با نگاه اجتماعی فرهنگی و گاه اقتصادی به معضلاتی که برای شهروندان به خصوص در سطح تهران و حومه وجود دارد ٬ تلاش می کند تا رهیافتی اصلاح طلبانه را برای رفع آنها یا حداقل معرفی آنها ارایه نماید.

سرمقاله این شماره حاصل گفتگوی علي سميعي زاده با سعید حجاریان است که با عنوان "ما به حاشیه بدهکاریم" می توانید در اینجا بخوانید.
بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است
امروز يك ماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من برگرداند .
دلم مي خواهد خدا به زبان ساده ي قابل فهم بندگان ساده دلش ، به زبان ساده ي دايره المعارف فارسي ، به زبان ساده ي "تصميم كبري " و "شب بود ، ماه پشت ابر بود كودكي " به زبان ساده ي روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده ي روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي ، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده ي " مهرداد" چه بوده است ؟
هفده سال است كه مهرداد را كه هميشه عاشق تماميت ارضي كشورش بوده مي شناسم هم او كه دستهايش هميشه آشيانه پرندگان باران خورده بوده است ، او كه شبها براي گرسنگي و رنج انسانهايي در آنسوي كره خاكي اشك مي ريخته است و هم او كه وقتي نيست روزهاي نيامده ام بي صاحب مانده است ، بي آفتابي كه هر روز برمي تابد بر جهان و اين روزها برمن برنمي تابد ، بي مرغكي كه دانه برمي چيند بر ايوان خانه ي همسايه !
هر روز خبري تازه دلم را مي لرزاند ،
ايمان دارم كه تصور توهين به هيچ انساني در مخيله مهرداد نمي گنجد او كه حتي در محافل دوستان اجازه طرح طنزو لطيفه هايي را كه حاوي پيام توهين آميز به مليت يا قومي بود نمي داد و هم او كه سالها به عنوان فرمانده توپ براي نجات تماميت ارضي كشورش در مرز بين خون و حماسه جنگيده بود و در اين راستا نشان لياقت و شجاعت گرفته بود ، از خودم مي پرسم مهرداد چطور مي تواند با هدف و مقصودي از پيش تعيين شده نسبت به چاپ كاريكاتوري اهتمام كند كه دل هموطنانمان را بيازارد مگر مي شود انساني كه بزرگترين دغدغه ي امروزش دلتنگي هموطنان و بيكار شدن دوستان روزنامه نگاري است كه غم نان آنان بيش از نداري خودش رنجش مي دهد سزاوار واژه "اشد مجازات "باشد
اگر واژه "اشد مجازات " سزاوار شاعري است كه به تمام پيشنهادات اغواگرانه ي زندگي پشت پا مي زند تا به اصولش و كشورش وفادار باشد پس مجازات امثال "بيجه" و سركردگان مافياي قاچاق و امثالهم بايستي چگونه باشد؟
اين حرفها را مي زنم نه از باب درخواست بخششي و يا احيانا منزلتي ،بلكه اعتراف مي كنم تمام كساني كه همسر مرا مي شناسند معترفند به اين كه همواره او را به اعتبار دانستگي ، فروتني و روشن جاني به قاعده اش كه وجه مميزه ي بركشيدگان و فرومايگان است مي شناسند و مي دانند او كه قادر نيست حتي شاپركي را بيازارد پس چگونه مي تواند به قلب انسانهايي كه به خاطر عشق به آنان رنج توانفرساي قلم زني را بر خود هموار كرده است راضي شود؟
من هم يك روزنامه نگارم و نمي توانم مطالبات بحق قوم ترك را ناديده بگيرم و مي دانم كه مهرداد هم اگر زندان نبود با هر اعتراض بحقي شريك و يكصدا مي شد اما نه من و نه اذهان بيدار ديگر روزنامه نگاران و صاحبان انديشه ، نمي توانند دستهاي نابكاري را ناديده بگيرند كه در پيشامدن اين بحران عامدا ريشه هاي درخت وحدت ملي و همدلي را در كشورمان نشانه گرفتتد.
اين نهايت بي انصافي است كه تمام علل و انگيزه ايجاد حركت خودجوش ملت آذربايجان را كه ريشه در برخي ندانمكاريهاي داخلي ، بي كفايتي ها،اعمال سياستهاي تبعيض آميز اقتصادي ، فرهنگي و اجتماعي داشته است به پاي يك كاريكاتور ساده كه از سر سهو و سنگيني بار كار روزنامه نگاري و به اشتباه چاپ شده است بنويسيم و با اين تجاهل ، ارزش و اعتبار اين اعتراض را تا اين حد تنزل دهيم و يا وانمود كنيم كه آذري زبانهاي كشورمان به بسته شدن و پلمب شدن رونامه ايي كه هفت هزار نفر نيروي حرفه ايي و خانواده هاي وابسته دارد و اكثريت قريب به اتفاقشان نيز آذري زبانند و يا با قرباني كردن يكي دو نفر انسان بي گناه به تمام مطالباتشان دست يافته اند.
آخر كدام صاحب انصافي باور مي كند كه اين بحران فقط و فقط از سوي يك شخصيت فرهنگي و نه سياسي !كه به اعتراف همگان به هيچ گروه و جناح خاصي نيز وابستگي ندارد از روي سوئ نيت انجام شده است اين در حالي است كه با نگاهي به شماره هاي گذشته اين نشريه ضميمه ايران مي بينيم بارها و بارها و به كرات مطالب علمي و آموزشي از زبان حيوانات و با لهجه هاي گوناگون چاپ شده و هرگز نيز شائبه توهين و تحقير براي كسي ايجاد نشده بود خصوصا كه در فضايي كه منطق طنز بر آن حاكم است هيچ چيز جدي نيست هموطناني كه كمي با حساسيت بيشتري به اين ماجرا نگريسته اند به خوبي دريافته اند كه مسائل حاشيه ايي همچون "بازي تيم تراكتورسازي و هما، برانگيخته شدن حساستهايي نسبت به شعار"ستاره پارسي " براي تيم ملي در جام جهاني و سوء استفاده تعدادي هرج و مرج طلب آشوبگر كه تلاش كردند تحصن صنفي دانشجويان دانشگاه تبريز را با اعتراضات قومي و جدايي طلبانه دامن بزنند " منجر به ايجاد اين بحران شد .
در همه دنيا مرسوم است كه يكبار عذر تقصير طلبيدن اهالي مطبوعات را دال بر برائت آنان بدانند اين در حالي است كه دست اندركاران "ايران جمعه " به محض ايجاد كدورت ، پيرو اخلاق حرفه ايي با تاكيد بر فقدان هر گونه سوء نيتي در چندين نوبت از هموطنان آذري زبان معذرت خواهي كرده و پوزش طلبيدند!
از سوي ديگر به عنوان يك خبرنگارو يك هموطن بسيار مايلم از شما بپرسم كه اگر اين سهو و خطا از جانب كاريكاتوريست و سردبير" ايران جمعه" كه يك نشريه ضميمه ايران است حادث شده پس چه ارتباطي به بيكار شدن هفت هزار نيروي زبده و حرفه ايي عرصه خبر و اطلاع رساني و خانواده هاي آنان دارد كه هم اكنون به عقوبت سهو اين دو تن ، دچار مشكلات مالي ، ناامني روحي و شغلي شده اند ؟
بر اساس نظر سنجيهاي انجام شده روزنامه ايران از روزهاي نخستين حضورش در جامعه مطبوعاتي كشور موجب پيشرفت معلومات و دانش عمومي و نيز پيشبرد اهداف قانون اساسي در كشور شده است و آيا بستن يك روزنامه معتبر و مقبول اذهان عمومي ، محروم كردن مردم از يك پنجره گشوده شده بر دنياي اطلاعات و آگاهي بخشي نيست ؟
"مانا نيستاني " و "مهرداد قاسمفر" نه جانيان بالفطره بلكه فرزندان اين سرزمينند ، آنان از كره مريخ نيامده اند و چراغشان در اين خانه مي سوزد آنان روزنامه نگاراني هستند كه رنج اعتلاي اين مرز و بوم را بردوش مي كشند و چرا كه اگر اين غم را نداشتند همانند بسياري از جوانان ديگر به مشاغل كم دردسرتري روي مي آوردند تا هم از نعمات اين دنيايي برخوردار باشند و هم ا ينكه ناچار نباشند به گناه نكرده در حبس بمانند و هر گونه توهين و افتراي ناروايي را متحمل شوند.
بسياري از نخبگان و اصحاب قلم و مطبوعات و افرادي كه به نوعي داراي مسووليت سياسي هستند و تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي كه مفتخر به قوميت و زبان آذري هستند با من تماس مي گيرند و ازشبهه ايجاد شده اظهار شگفتي كرده و اعتراف مي كنند كه هيچ اشتباه و يا توهيني در اين كاريكاتور نمي بيينند و خواستار بازگشائي روزنامه ايران و رها شدن دو روزنامه نگار زنداني هستند.
امروز روزهاي پايان خرداد ماه است و دو سه روزي به سالگرد تولد مهرداد(يكم تيرماه ) بيشتر نمانده است ، جيب كودكم را به اميد تراشه ايي زندگي مي كاوم ، وامانده ام به سوالات طاق و جفت او و پي جوييهايش در مورد پدرش چه پاسخي بدهم ، رو به قبله به سمت و سوي قبيله بي كسي مي ايستم همچون درخت نيايشگري كه به تمناي نمكي آب به دعاي آخرينش ايستاده باشد و با يقيني اندوهناك دعا مي كنم كه "مهرداد " روز تولدش به خانه برگرددد و چراغ خاموش خانه ام را روشن كند.
ايدون باد
"ماهرخ غلامحسين پور"
خبرنگار ايرنا و همسر روزنامه نگار در بند "مهرداد قاسمفر "
