گوش شيطون كر قراره ما هم سر و سامون بگيريم. شب تولد پرستو خانم سرمدی و شب عيد، ما به سادهترين صورت و زيباترين و مومنانهترين سيرت براي هم مبعوث شديم تا در فضايي بسيار خوب دوران رسميتر نامزديمونو شروع كنيم اگرچه چند صباحي بود كه قصهي ما تموم شده و هويدا بود، اما ديشب ديگرگونه بود و دلچسب. از حالا به بعد بايد فكر مراسم عروسي باشم كه يه دنيا كاره. چون تابلوام كتمان نميكنم كه خيلي خوشحالم و اميدوار. تو معرفي وبلاگم گفتم كه به معجزهي عشق ايمان دارم و حالا منتظر حضور بيشتر و بيشتر خدا در زندگيام هستم. به سادهگي مراسم ديشبمون باتون حرف زدم كه شما هم برامون دعا كنيد ضمن اينكه وبلاگ جاي خوبي براي كويريات و گفتگوهاي تنهايي آدم نيست ديگه!
راستي وبلاگ پرستو هم راه افتاد.با کادو تشریف ببرید سری بزنید.رفقا لینکو فراموش نکنن.
قابل توجه همهی شعبونا:
در سالروز کودتای 28 مرداد، شعبان جعفری (شعبون بی مخ) از عوامل کودتا درگذشت.خدایش رحمت کناد.
پ.ن: (این خبرو از چندتا اس ام اس دریافت کردم.اما هنوز در هیچ منبع معتبری تاییدش را ندیدم.)
ظاهرن تایید شد.
خبر درگذشت پدر عالم و بزرگوار مهندس سید علی اکبرموسوی را دیروز از طریق اس ام اس دریافت کردم، زمانی که ظاهرن خاکسپاری به پایان رسیده بود. خیلی متاثر شدم که در روزهایی که مهندس دربند جفا، تقاص آزادیخواهی و انجام صادقانهی تعهداتاش به مردم در مجلس ششم را میپردازد، چنین ضایعهای اتفاق افتاد. به طبع فکر میکردم فرزند را برای حضور در مراسم تدفین آزاد میکنند، اما دریغ از یک جو تقوا و مروت.
من جزء کسانیام که همیشه نگاه بدبینانهای به جماعت اقتدارگرا داشتم اما حتا من هم فکرش را نمیکردم که چنین رفتاری را از مدعیان عدالت و دیانت و اخلاق شاهد باشم.آخر با یک جانی قاتل هم چنین رفتاری سزاوار نیست چه رسد به مردی که روزی نمایندهگی مردم را در مجلس داشته و امروز هم دبیرکل یک تشکل قانونی است.
امروز از یک دوست خبرنگار در حوزهی قضایی مساله را جویا شدم که چرا تبدیل قرار برخلاف قول های قبلی انجام نشده، گفت مشکل اداری بوده. خندهام گرفت از این ساده دلی.بعد خبر داد که دیشب به مدت 3 ساعت موسوی را تحتالحفظ تا منزل پدری و سپس بهشت زهرا بردهاند و بازگرداندهاند و حتا هنگام دیدار با همسرش نیز مزاحمانه حضور داشتهاند.
خدا به مهندس موسوی و خانوادهی بزرگوارش صبر دهد.موسوی مومن است و راضی به رضای الهی.با حضور و بیحضور موسوی مراسم تدفین انجام میشد که شد.تنها داغ عدم حضور در روزهای پایانی عمر پدر و مراسم تدفین را به دل خواهد داشت که آن هم به لطف ایمان مهندس به تسلا می رسد. اما این رفتار از سوی مسئولان قضایی عاقبت خوشی را برای آنها تصویر نمیکند.در سر هرچه میپرورانند باشد اما سنت الهی را توان تغییری نخواهند یافت.کاش بدانند.
عصری با یه سری از دوستان قرار کوه دارم. همایش دین و مدرنیته هم هست که صبحش را نرسیدم برم.اما هوای قلیون دارم. هوس خودم کم بود این عکس بدآموز نشه ترم کرد که امروزو بزنم تو کار قلیون. نشیمن گاه دنیا ناپایدار باد. امروز فقط چای و قلیون. با جماعت مثبت عصر هم این کار شدنی نیست. اند خلافشون یه قاچ هندونه است.منم که حساس.
دربند نبود؟
امروز در ادارهای که مشغول به کارم برای پیروزی حزب الله میوه دادند(هوا گرمه شیرینی نمی چسبه). ما هم خوردیم.
نمی دانم آیا این جنگ پیروزی داشته یا نه. اگر داشته در چه بعدی؟سیاسی ، اقتصادی ، نظامی ، ... . سهم خانوادههایی که یتیم و آواره شدند از این پیروزیها چیست؟ حال و حوصلهی هیچ تحلیل سیاسی و پیچیدهای را ندارم. من هنوز در ماتم عکسها و گزارشهای جگرسوزی هستم که این روزها دیدیم و آنهایی که ندیدیم. نگاهام به این درگیری را هم نگفتم چون ... چه اهمیتی دارد؟
این شعر از عبدالجبار کاکایی را بخوانید.فهم آن از تحلیلهای سیاسی مهمتر است:
خوابه هنوز چشم عروسک من
با گل گیس کوچک حنایی
نفس بکش بذار که باور کنم
خوابی هنوز دختر مو طلایی
دستاتو دور گردنم حلقه کن
بریز رو شونه های من موهاتو
میخوام بازم را بری و بشنوم
صدای خش خش النگواتو
نفس بکش دختر مو طلایی
خنده بزن عروسک شکسته
خسته شدی بازم یه خواب شیرین
زلفاتو واکرده چشاتو بسته
منو بغل کن که میخوام بوکنم
عطر فرشته های آسمونو
می خوام ببوسمت شاید دوباره
وابکنی چشمای مهربونو
کی از تو بهتر میتونه بچینه
از تو چشام یه آسمون ستاره
نفس بکش دختر مو طلایی
نفس بکش نفس بکش دوباره
این چند روزه مرتب در فکر سید علی اکبر موسوی بودم. دیگه شورشو در آوردن. پس کی قراره آزادش کنن؟ امروز قرار بازداشت موقت دوماهه ی او به پایان می رسد و ما بی حساب یخ زدهایم. مردی که بیشترین تلاش را برای آزادی و کسب حقوق زندانیان سیاسی در ایران انجام داده حالا خود در زندان است و ما به زندهگی عادیامان مشغول. از این حرفها که بگذریم او بالاخره دبیرکل یک تشکل قانونی ، با اعضا و طرفداران قابل و نخبه است. تشکلی که جمهوری اسلامی به هرحال موجودیتاش را پذیرفته اما دبیرکل آن را بدون هیچ دلیل موجهی مدتهاست در بازداشت نگه داشته است. اگر امروز فردا آزاد نشد باید تحرک جدیای از سوی همگان برای آزادی مهندس صورت گیرد وگرنه این جماعتی که ما میشناسیم بی بروبرگرد همین معامله را با همهمخالفاناش خواهد کرد. منتظر رفقای خوبامان در ادوار هستم کاری کنند تا با همهی توان به کمک اشان بیاییم.
راستی جای مهندس در افتتاحیهی کنگره خیلی خالی بود. دوست نازنین ما هزینهی آزادی خواهیاش را میپردازد و برماست که به یاری او بشتابیم.
دیشب فیلم به نام پدر را دیدم.از قد وقوارهی دیگر فیلمهای حاتمی کیا کوتاهتر و نسبت به متوسط فیلمهای سینمایی ما بالاتر بود.فیلم داستانی ضدجنگ دارد.
دختری در حین اکتشافات باستانی بر روی مینی میرود که سالهای جنگ پدرش (پرویز پرستویی) در مناطق جنگی کار گذاشته است. همین موضوع دلیلی میشود برای صدور چند بیانیه از سوی دختر و نامزدش علیه پدر و دیگر همرزمش که به صورت اتفاقی وارد داستان فیلم میشود. پدری که روزی بر روی وجب به وجب خاک این زمین جنگیده و حالا درگیر جنگی اداری و قضایی برای ثبت بخشی از این خاک به عنوان معدن برای خود است.
موضوع مینهای باقیمانده از دوران جنگ که روزانه ۲/۲ نفر را به کام مرگ و قطع عضو میکشاند، دستمایهی خوبی برای فیلمی ضدجنگ است ولی به نظرم حاتمیکیای دوستداشتنی به قدرت سابقاش از پس آن برنیامده است. فیلم در جاهایی تصنعی میشود.به خصوص یکی دو سکانسی که دختر مجروح در اوج درد خطاب به پدرش بیانیه صادر میکند خیلی تو ذوق میزند. مشکل دیگر هم بازگشت حاتمیکیا به سخنرانی در فیلمهایش است، این بار البته از سوی نسل جوان.
نمیدانم چرا در این فیلم حاتمیکیا فرصتی برای دفاع به نسل جنگ نمیدهد یا اگر دفاعیهای هم برای آنها در فیلمنامه نوشته به شدت منفعلانه است.به نظرم رسید حاتمیکیا در دیدار با آقای خامنهای راست گفته که از نظر او دیگر حرفی برای گفتن در سینمای جنگ نمانده است. من البته به این حرف قایل نیستم ولی شاید توبرهی حاتمیکیا خالی شده یا اینکه اگر بخواهد باز از جنگ بگوید، حاتمیکیا در برابر حاتمیکیا قرار گیرد.
بازیها هم خیلی چشمگیر نیست و این به همان ضعف فیلمنامه برمیگردد. وقتی دو نسل در وضعیتی غیر قابل باور در مقابل هم قرار میگیرند، بازیها هم یخ میشود.
در گوشی عرض کنم، به نظرم فیلم حاتمیکیا به این دلیل به اندازهی دیگر فیلمهایش به دل ننشست که از دل برنیامده بود.حاتمیکیا هنوز به دلایل کافی برای نفی جنگ نرسیده.
گفتنیهای زیاد دیگری در این فیلم هست که توصیه میکنم خودتان ببینید. حاتمیکیا حاتمیکیاست و حتمن فیلمهایش ارزش دیدن دارد.
نوشته مهدی افروزمنش در این باره
اول روز خبرنگار را به همهی دوستان خبرنگارم تبریک عرض میکنم. دلم برای کار خبر لک زده و امیدوارم بتوانم دوباره برگردم. هرچند الان هم در موقعیت شغلیام گاهی دستی در خبر دارم.
اما بحث شیرین کنگرهی نهم جبهه مشارکت و چند سخن:
مکان برگزاری کنگره: سر جا خیلی مشکل داشتیم. هیچ ارگان دولتی حاضر به همکاری نبود. وزارت کشور چون کمی قولهای مساعد داده بودند را پیگیری کردیم اما سر دواندنمان. آخر سر رسیدیم به مجموعهی فرهنگی مذهبی امیرالمومنین که مدیریتاش با حجت الاسلام اشرفی اصفهانی است. مجموعهی تازهسازی که سالن نسبتن مناسبی دارد. اما امیدوارم گرمای سالن حالگیری نکند. سیستم سرمایشی اش هنوز راه نیفتاده. مشکلات دیگری هم دارد که در این اوضاع و احوالی که داریم باید خدا راشکر کنیم که همین هم جور شد.
انتخابات شورای مرکزی: هر دو سال یک بار در حزب انتخابات شورای مرکزی ،هیات داوری و انتخاب دبیرکل انجام میشود. فعلن همهی توجه درون و بیرون حزب به دبیرکل بعدی حزب است اما من فکر میکنم دوستان باید حواساشان بیشتر پی ترکیب شورای مرکزی باشد. دبیرکل مهم است اما شورای مرکزی مهمتر است.
هر حزب اصلاحطلبی باید دوپا باشد ، پایی در حاکمیت و پایی در جامعه. اما برای ما بهتر است تکیهی بیشترمان بر روی پای چپامان در جامعه باشد. دلایلاش را تایپام نمیآد که عرض کنم اما رفقای حق رای دار هوای کاندیداهای چپ پا را بیشتر داشته باشند.
دبیرکل: احتمالن بین میردامادی و رمضانزاده خواهد بود. من به لحاظ سیاسی به رمضانزاده نزدیکترم اما شرایط خاص حزب و کشور و مجموعه معادلاتی که در این بین وجود دارد باعث میشود که با میردامادی موافقتر باشم. به نظرم کار دوستان فراکسیون جوانان در حمایت از رمضانزاده کار خوبی بود که پیام لازم را به مرکزیت منتقل و موقعیت رمضانزاده را هم تقویت کرد اما بحث تجربه، ارتباطات درون حزبی، رفاقتهای عاطفی که در بزنگاهها بسیار به کار میآید، مدیریت، شناخت روی چیک و پوک حزب و برخی موارد دیگر دلایل من در حمایت از میردامادی هستند. البته میردامادی با برخی مطلوبهای من فاصلههایی دارد که چون درست نیست این نقدها را در اینجا مطرح کنم از آنها میگذرم، همان طور که نقدهایم به رمضان زاده را نگفتم.
راستی احتمال گزینه های دیگر را فراموش نکنید.شاید فردا شب همه مان سورپریز شدیم.
نکته: فعلن خوبی نامزدهای مطرح این است که وزن سیاسی آنها بر وزن تکنوکراتیکاشان میچربد. تا چندی پیش نگران انتخاب فردی کمتر سیاسی بودم که به نظر این امر مرتفع شده است. رمضان زاده پس از میردامادی نامزد دوم من است که اگر انتخاب شود هم بسیار خوشحال خواهم شد. اما ای کاش پارسال با استعفای دکتر خاتمی موافقت شده بود. چون تا حالا دبیرکل جدید جا افتاده بود. ما سال نسبتن آرامی را داشتیم که مناسب پوستاندازی درون حزبی بود. عیبی ندارد حالام دیر نشده.
هیات داوری: تا حالا بیکارترین رکن حزب بوده اما فکر میکنم در دورهی جدید بیشتر به کار آید. متاسفانه تا حالا که کسی آن را جدی نگرفته. امیدوارم تا فردا چند نفر آدم قوی کاندیدای آن شوند.
الپر هم درباره ی مشارکت حرف های جالبی زده
صد سالهگی مشروطه این امکان را بیش از پیش فراهم کرده تا در جریان مباحث آن روزگار قرار بگیریم. خیلی جالب و البته تامل برانگیز است که کشاکشهای فکری مطرح در دوران مشروطه تفاوت چندانی با زمان ما ندارد. گویی تنها زمان است که به جلو حرکت کرده و ظواهر زندهگی تغییر، اما سطح بحثها و موضوع جدلها کماکان پابرجاست. صد سال دعوا بین مشروطهخواهی و مشروعهخواهی. این مساله در برنامههایی که این روزها برگزار میشود هم خودش را نشان میدهد. مراسمی که دولتیتر است شیخ فضلالله نوریتر است و مراسم غیردولتی تر، مشروطهخواه تر. گویی شیخ بر سر دار به مشروطهخواهان میخندد که بیجهت کف نزنید، صد سال دیگر من مرده شما زنده، ببینیم حرف کدام ما بر سر کرسی مینشیند!
از این سو هم کماکان هستند کسانی که کشور را در شکل و قوارهی گعدههای منورالفکری خودشان میبینند و در خیال خودشان سر از تن دین در این جامعه میزنند و وقتی که دمشان چیده میشود، راهی سفارتخانههای فرنگ میشوند و... . از طرفی هم هنوز هستند کسانی که برای مشروطه میجنگند تا نان شود این هوا و کباب این هوا (دستاتان را در دو مرحله از هم باز و بازتر کنید) و اینگونه میخواهند اعتماد ملی را به سمت خودشان جلب کنند.
خیلی تغییری صورت نگرفته است. نمیدانم چرا جلو نمیرویم. هنوز باید رسالهی نایینی و نظرات آخوند خراسانی و دعواهای تقیخانها و شیخ فضلاللهها را ببینیم و تفسیر کنیم. صد سال است که موضوع دعوا عوض نشده و به قول احمدرضا دَوَران تراژیک تاریخ "آزادی ، هرج و مرج ، استبداد" ادامه دارد.
خداوکیلی جا دارد مدیران سیمای جمهوری اسلامی را برای این دستپخت عزل و حتا دادگاهی کنند. آخر این چه سلیقه ای است که آخر شب مردم را با انتخاب سریال نرگس برای پخش شبانه آن هم در بهترین ساعت خراب می کند. آدم خسته و مرده از کار روزانه می خواهد چند دقیقه ای را پای تلویزیون خسته گی در کند آن وقت باید بنشیند پای مصیبت های نرگس و نسرین و ضجه های آنها. نمی دانم چرا برنامه های طنز شبانه را جمع کردند. من که هیچ کدام جز کارهای مهران مدیری را نمی بینم ولی بالاخره می دیدم خانواده های زیادی را که فارغ از قوت و ضعف های آنها چند دقیقه ای را به دلقک بازی سریال های طنز می خندیدند و کمی سر حال می آمدند. تو را به خدا یادآوری نکنید که صدا و سیما هویت پخش کرده و اخبارش چنین و چنان است و انحصاری است و ... ٬ این یکی فرق فوکوله.
ديشب بابام عمل آنژيوگرافي داشت ومن به عنوان همراه پيش او بودم. اتفاق جالب ديشب در بيمارستان مصاحبتي دو سه ساعته با يكي از جانبازان 25 درصد جنگ بود كه دو سالي است عوارض شيميايي هم در بدناش ظاهر شده. از جنگ و انقلاب گفتيم تا رسيديم به انتخابات و سياست و بالاخره لبنان. جالبه كه او سال 61 در بلنديهاي جولان بوده و اطلاعات جالبي از جناحبنديها و حاشيههاي سياست در سوريه و لبنان داشت.
بحث انتخابات كه شد فهميدم طرفدار احمدينژاد است. مفصل با هم گفتوگو كرديم و من پس از سالها به ياد دوران حضورم در بسيج و دوستان زيادي كه از بروبچههاي جبهه و جنگ داشتم بحث مستوفايي از زاويهي دين و انقلاب و ارزشها با او انجام دادم. از آن بسيجيهاي والسابقون السابقون بود كه خداي سخن وری صادقانه بود. صداي گرفته كه گاه با سرفههاي ناشي از شيميايي شدناش به خسخس ميآفتاد، چشمهاي فوقالعاده مهربان كه موقع خيره شدن تا ته اعماق وجودت مينشست و حركات جذاب سر و دستاناش كه جذابيت مضاعفي به حرفاش ميبخشيد. و بالاخره انصاف. خدا وكيلي خيلي منصف بود و با توجه به هزينههاي زيادي كه براي نظام داده و اينكه به قول خودش خشك مقدس هم هست اما خيلي راحت حرف مخالف را ميشنيد و اگر جوابي داشت با چند بار تاكيد بر اينكه تنها نظر خودش را ميگويد كه ممكن است اشتباه هم باشد ارايه ميكرد.
آخر بحثامان خيلي به هم نزديك شده بوديم. او اشتباهات زيادي از اصلاحطلبان را براي من اثبات كرد و من متقابلن به خطاهاي جناح مورد علاقهي او پرداختم. ته اش به جايي رسيديم كه انگار دعواي زيادي با هم نداريم اما حداقل سوءتفاهمهايمان به اندازهي اختلافات واقعيامان است و شايد بيشتر.
مطمئنام كه ادامهي بحث ما به جاهاي بهتري هم ميرسيد. زیرآب احمدی نژاد را که پیشش زدم اما باور كنيد جا داشت با چند ساعت بحث ديگر عضو جبههي دموكراسي و حقوق بشرش كرد. در آخر بحثها به خطاي بزرگ خودمان در تمامي سالهاي اصلاحات فكر ميكردم كه چه توجيهي براي عدم ارتباطامان با اين جماعت داشتيم. امثال حاجي ... ديشب را با چند جوجه چماقدار كه هنوز ريشاشان در نيامده با يك چوب ميرانديم و هفتهاي هفت روز را يا دور خود حلقه ميزديم و يا با چند نفر ديگر كه انگار تنها راي آنها كيفي است و مملكت معطل آنها مانده تا لب تر كنند و در مقابل افاضات آنها بگويند سمعا و طاعتا. ديشب دوباره يادم آمد كه خيليها بودند كه با ارتباط با آنها ميتوانستيم راحتتر دموكراسي را به پيش ببريم و با هزينهي كمتر.
اشتباه كرديم ديگر.
ابراهیم نبوی در مورد کارگاه مفاهیم جنسیتی که پنجشنبهی گذشته در جبهه مشارکت برگزار شد در سایت روز آنلاین طنز جالبی نوشته که چون فیلتر است اینجا آوردم:
آموزش های سکسی سیاسی
حبهه مشارکت اسلامی یک کارگاه یک روزه آموزش مفاهیم جنسیتی برگزار کرد. در این دوره آموزشی مفاهیم جنسیتی زیر مورد بررسی قرار گرفت:
1) شیوه های اجماع و نزدیکی دو تشکیلات در هفته انتخابات.
2) روش های پیشگیری در جریان فشار از پائین و چانه زنی از بالا.
3) روش های اجماع با کارگزاران در صورت حضور هاشمی در صحنه انتخابات.
4) آموزش جلوگیری از عواقب افسردگی بعد از انتخابات.
5) آموزش شیوه های آرایش بدنه تشکیلات قبل از نزدیکی با جریان رقیب.
6) شیوه های نزدیکی با جریان راست
7) شیوه های برخورد با معامله جریان راست افراطی و بدنه کارگزاران.
قرار است این دوره ها بعدا به صورت تنگاتنگ با جریان رقیب دنبال شود.
پ ن:ابراهیم نبویه دیگه. من که نمی خوام زحمات بچه های خودمونو لوث کنم اما خب بامزه بود. اینا از تبعات پیشرو بودن ما و طنز در ادبیات نبویه!
پ ن 2: اين چند روزي كه از برگزاري كارگاه ميگذره دوستان زيادي از سر ناآگاهي و برخي آگاهانه نسبت به برگزاري آن و عنواناش ايراد گرفتهاند. ناآگاهان كسانياند كه فكر ميكنند موضوع كارگاه سكسولوژي و مسايلي است كه طنزگونهاش را ابراهيم نبوي نوشته. اما آگاهان كسانياند كه از برداشتهاي ناآگاهان نگران بودند و خب ما را انذار دادهاند. اين كه دوستاني ميگويند حزب"به جای برگزاری کلاس های آموزش سیاست و بین الملل و این حرفها می زند به کارگاه جنسیتی و موضوع دست نبوی بخت برگشته واخورده می دهد"ناشي از همين عدم شناخت از مفاهيم جنسيتي و قاتي كردن آن با مفاهيم جنسي است. بگذريم كه مفاهيم جنسي هم صرفن مسايلي از اين دست كه در طنز نبوي است، نيست. به همهي دوستان موافق و منتقد پيشنهاد ميكنم در دورههاي بعدي اين كارگاه شركت كنند تا ببينند اين موضوعات دقيقن با كار حزبي نسبت دارد و اصلن به مشاركت سياسي اجتماعي زنان در جامعه باز ميگردد.
باز هم قانا ، باز هم جنایت و مرگ. بشر حالت مریض سرطانی را پیدا کرده که ذره ذره خورده شدن از دروناش را میفهمد اما کاری از دستاش برنمیآید. غدهی سرطانی است این اسراییل، غدهی سرطانی است هر فرد یا جمعی که دواماش و موضوعیتاش تنها در جنگ و مرگ وخشونت تعریف میشود. این غدهها روز به روز بزرگتر میشوند و نای زندهگی را از انسان میگیرند. غدهها پراکنده شدهاند. گاه غدهای به جنگ غدهی دیگری میرود. اما دریغ از پایان هریک از آنها. آنها بیشتر و بیشتر میشوند و باز در کالبد بشر پراکنده.
در سایتها اخباری میخواندم از بمبهای جدیدی که ساخته شدهاند و چه کارا ! له میکنند ، هوای مغز و بدن را میمکند ، سرطانزا ، جنونآور ، همه جور مرگ و مرضی را شناسایی میکنند و عامل آن را در یک بمب جمع میکنند. اگر کسی به فکر پناهگاه باشد برای او هم فکری میکنند. بمبی که تا اعماق چند ده متری را نابود میکند. هیچ امانی را باقی نمیگذارند. تازه فکر نسل بعدی را هم کردهاند. یا مقطوعالنسل یا بچهی ناقص. فکر همه جا را کردهاند.
اکبر محمدی مرد. او اعتصاب غذا کرده بود اما چون با او همفکر نبودیم اخبارش را هم پیگیری نکردیم. حالا دیگر پدرش مجبور نیست صبح به صبح به خبرگزاریها زنگ بزند که به خدا حال پسرم خوب نیست. کسی که به او زنگ نمیزد. تازه خبرش هم که روی خروجی میرفت روزنامهها کار نمیکردند. ما هم در حزبامان مثل شما، مثل بقیه. همه یکی. شاید کمی با هم فرق کنیم. فعلن باید به تماشای پیشرفت غدهها در بدنامان بنشینیم. کی نوبت من میشود؟ کی نوبت تو؟
خلوتی میخواهم برای بالا آوردن هرچه خبر است.
پنجشنبهی گذشته در جبهه مشارکت کارگاهی برگزار کردیم با عنوان "آموزش مفاهیم جنسیتی". به لطف زحمت دوستان به خصوص خانم حقی و پژمان و نوشین و کمیسیون زنان حزب جلسهی خوبی از کار درآمد که نظرسنجی آخر جلسه هم از آن حکایت میکرد. اما نکتهای که من در این جلسه هم چون بسیاری جلسات فمینیستی دیگر میدیدم دفاع بد از حقوق زنان بود. به دهها دلیل رو و همهفهم میتوان تبعیض جنسیتی و برخی حقوق تضییع شدهی زنان را برشمرد و آنگاه به آنها اعتراض کرد و دنبال راه حل گشت. اما نمیدانم چه کاری که برخی دوستان فمینیست مسایلی را در این حوزه مطرح میکنند که گاه با صد من سریشم هم نمیشود چسباند. نفی تفاوتهای فیزیکی زن و مرد از این جمله است. این تفاوت که برای هیچ کدام ارزش محسوب نمیشود، در گذشته و حال یکی از بهانههای معمول برای انواع تبعیضها در خانه و جامعه علیه زنان و گاه مردان بوده است، اما راه حل آن که نفی این تفاوت نیست. تازه این تفاوت در صورت نگاه بیحب و بغض میتواند مبنایی برای زندگی بهتر باشد حتا در تقسیم کارها و گاه تفکیک نقشها. یا برخی سیاهنماییها. در همین کارگاه وقتی بحث در مورد زندگی زن روستایی شد برخی دوستان آنچنان روضهای میخواندند که هر که روستا ندیده بود فکر میکرد روستا جایی است که در آن مردان کاری جز کشیدن قلیان و چپق در قهوهخانه ندارند و تنها زن روستایی است که صبح تا شب بیاستراحت همهی بار خانه و معیشت خانواده را به دوش میکشد. البته تا حدی نزدیک به این ادعا در روستاهای برخی نقاط کشور مثل گیلان و مازندران واقعیت دارد اما واقعن در اکثر روستاهای دیگر کشور اینگونه نیست. یا ازبرخی دوستان دیگر تعجب میکردم که به نظرم نسبت به تحولات بسیار در روستاها که بیشتر آنها را دارای حداقلهایی مثل آب و برق و وسایل ارتباطی کرده، تجاهل میکردند. و خب از فرضها و گزارههای غلط نتایج غلط هم میگرفتند.
خلاصه اینکه این بحث دفاع از حقوق زنان که این روزها در بورس است به قدر کافی مسایل واقعی دارد که احتیاجی به آگراندیسمان نداشته باشد. دفاع بد باعث میشود مردم عادی توجهی به این حرفها نکنند و کل موضوع را دروغ بدانند. این جوری بده دیگه، نه؟
نوجوانی ام با شعر آمیخته بود و خیلی زود با شعر نو و نیمایی اخت شدم. اما سپید زمان برد تا به دلم بنشیند. زبان را هم خوب نمی شناختم. همیشه زبان فارسی برایم ابزاری بسیار ناکارامد و محدود بود که توان انتقال مفاهیم را ندارد. تا آشنایی با شاملو. او نگاه و درک مرا از زبان و شعر و ادبیات دگرگون کرد تا با همه ی تفاوت های فکری ام با او یکی از محبوب ترین شخصیت های زندگی ام باشد و این سایتی است که هر روز سری به آن می زنم.
از خیل شعرهای خوب او پیشنهاد می کنم "در آستانه"اش را بخوانید. دیروز سال مرگ او بود که انسان زاده شدن را تجسد وظیفه می دانست.
اولی را از وبلاگ جواد پیدا کردم. از طریق این دوتا بازم وبلاگ های فارسی آن سوی دیوار پیدا میشه.
