تبليغاتX
هبوط ناتمام
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

مهندس موسوی عزیز پس از مدت­ها بازداشت آزاد شد تا بالاخره خبری خوش هم به گوشمان برسد. زمانی با وی در سازمان توسعه­ی برق همکار بودم و این فرصت مناسبی بود تا بتوانم اکثر روزها ببینمش و یک­باره ندیدنش آن هم به این صورت که او در بازداشت بوده باعث شده تا مترصد اولین فرصت برای دیدارش باشم. با مرام و معرفت سید خیلی حال می­کنم و شنیدن خبر آزادی­اش برایم خیلی شادی­آور بود. انشا الله که دیگر از این مصایب خودش و خانواده­اش نبینند.

 

چند روزی بود که خبر آزادی قریب­الوقوع­اش را شنیده بودم اما خیلی مطمئن نبودم و گفتم شاید نوعی کرم ریختن باشد برای آزار بیشتر سید و کسانی که بیرون چشم انتظار آمدنش هستند اما خدا را شکر که عید فطر کنار خانواده است.

 

از جهتی دیگر هم خوش­حالی مضاعفی دارم. معمولن جریان حاکم در پی بازداشت شخصیت­های موثر علاوه بر پروژه­ی تواب­سازی و ضایع کردن نیروها، دنبال به انفعال کشیدن یا رادیکال کردن آن­هاست به نحوی که آن­ها را از حوزه­ی تاثیرگزاری خارج کند. اما مصاحبه­ای از مهندس که امروز صبح به نقل از روابط عمومی ادوار تحکیم منتشر شد از هیچ­یک از این آفت­ها نشانی نداشت و این­ها همگی از پخته­گی او در عین جوانی و آرمان­گرایی زیبایش حکایت می­کنند. پیش از این شایعاتی پخش شده بود که موسوی هم در صورت آزادی بنای شیوه­ی عبدالله نوری را دارد اما حالا کذب این شایعات معلوم شده و می­توان به او چون گذشته در این برهوت امید و حرکت و تدبیر دل بست.

 

سید، خدا قوت، دست مریزاد٬ آزادی ات مبارک

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

رفتن به سطح شهر جدی جدی به اعصابی فولادین احتیاج داره. از مسافرکش گرفته تا دست­فروش و مغازه­دار و عابر و سواره و... همه با هم دعوا دارن. من که صبح به صبح می­زنم بیرون آیت­الکرسی می­خونم از ترسم.

 

چن سال پیش عباس عبدی پژوهشی درباره­ی رفتار اجتماعی و فردی ایرانیان منتشر کرد که حالا عنوان دقیق­اش خاطرم نیس اما یادمه به شدت تکان دهنده بود. بخشایی از اون پژوهش به همین مساله­ی پرخاش­گری و عدم اعتماد متقابل نزد ما ایرانی­ها پرداخته بود که آمار بدی رو نشان می­داد. دنبال­اش هستم، اگه کسی سراغ داره ممنون می­شم بهم معرفی کنه.

 

خلاصه این که بدجوری اعصاب­ام از دست هم­شهریان عزیز خورده. راست راست تو خیابون حق همدیگه­رو می­خوریم دو قورت و نیممون هم باقیه. (دو قورت و نیمو درست نوشتم؟) آدم جرات نداره اعتراض هم بکنه، می خوان آدمو قورت بدن.

 

این کامنتدونی ها رو هم ببینید از همین حال و هوا حکایت می کنه. بابا چه خبره؟

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

عجب بارونی بود. شما هم دیدید؟
نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

چه هوایی شده دیشب و امروز. جون می­ده واسه احیاء. یاد روزگار احیا گرفتن­هام تو میدون ارک افتادم. اون وقتا بیرون مسجد میشستیم از ساعت هشت و نه تا ساعاتی از بامداد گذشته. حاج منصور هم که شده بود خدامون. باصداش ولوله­ای می­افتاد تو دلمون "اللهم رب شهر رمضان ..."

 

اون وقتا ماه رمضون می­افتاد تو چله­ی سرمای زمستون. دو تا پتو می­بردیم، یکی واسه زیرانداز و یکی دیگه رو می­پیچیدیم دورمون و البته باز مث بید می­لرزیدیم تا بعد با صدای حاجی گرم شیم و صورتمونو با اشکی که ازمون می­گرفت گرم­تر کنیم. شبایی هم می­شد که حالمونو می­گرفت. تو صحبتای قبل دعاش می­رفت تو باقالیا و یه گیرایی می­داد به این و اون که از حس خارجم می­کرد و گاه تا آخر مراسم هم از تو لک بیرون نمی­یومدم. اینقدر هم ادامه داد که بالاخره از پای منبرش کم کم زدم بیرون.

 

حالا شبای احیام رفته رو سن کانون توحید. اگه بگم الان خیلی بیشتر حال می­کنم چیزی به گزاف نگفتم، اما راست و حسینی این هوایی که امروز دیدم هواییم کرده برم یه جایی که سرپوشیده نباشه، مث همون سالای مسجد ارک. ولی فکرش هم به خنده­ام میندازه. راستی چه راه درازی است از کانون تا ارک! اگرچه دعاهام تو اون یکی دو دقیقه که قرآن رو جلوی چشممون می­گیریم خیلی فرقی نکردن و دل همون دل است و اشک همون اشک و خدا همون خدا.

 

شاید امشب باز تو ارک علیه جماعت ما دعا کنن و جمعیتی هم بلند بگن آمین اما من امشب هوای اونجا رو هم دارم. ما که تو کانون براشون دعای خیر خواهیم کرد اگرچه این روزا به شدت به تز "مذهب علیه مذهب" دکتر شریعتی دارم فکر می­کنم.

 

هر جا که بودید امشب حسابی ملتمس دعاتونم، چه تو ارک چه تو کانون چه تو مسجد محل و چه تو خونه و خلوت شبانه.

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی­توانم بود

که دیدن بزرگی­ات را، چشم کوچک من بسنده نیست

مور چه می داند که بر دیواره­ی اهرام می گذرد

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت

و من، آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

 

چگونه این­چنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده­ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه­ی بچّگکان یتیم،

و در بازار تنگ کوفه؟

 

***

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی­شناختم

که عمود بر زمین بایستد

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری کهنه به پا کند

و مشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه­ی تنگ

ای روشن خدا

در شب های پیوسته­ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتی اذا مطلع الفجر

اگر تو نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز، «فیصله» یافته است؟

نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!

...

خرد به قبضه­ی شمشیرت بوسه می زند

و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید

اما

چون از این آمیخته­ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند

قالب تهی خواهد کرد

 

***

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و طوفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نفست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است.

سحر از سپیده­ی چشمان تو، می­شکوفد

و شب در سیاهی آن ، به نماز می­ایستد.

هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه­ی زندگی ست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گل­خند تو نیست

...

هلا ای رهگذران دارالخلافه

ای خرما فروشان کوفه

ای ساربانان ساده­ی روستا

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید

از دیدگان معبری برای علی ساخته باشید

گیرم که هیچ او را نشناخته باشید

 

***

به پای تو می گریم

با اندوهی ،والاتر از غم گزایی عشق

ودیرینگی غم

برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم

با چشمانی ، یتیم ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه غم توست ...

 

***

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصولت حیدری را

دست مایه شادی کودکانه شان کردی

وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

واز آن دهان که هرای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید ،

آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصولت حیدری را

دست مایه شادی کودکانه شان کردی

وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

واز آن دهان که هرای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید ،

آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصولت حیدری را

دست مایه شادی کودکانه شان کردی

وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

واز آن دهان که هرای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید ،

آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟

چگونه شمشیری زهرآگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟

چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!

به پای تو می گریم

با اندوهی ،والاتر از غم گزایی عشق

ودیرینگی غم

برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم

با چشمانی ، یتیم ندیدنت

گریه ام ، شعر شبانه غم توست ...

 

***

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصولت حیدری را

دست مایه شادی کودکانه شان کردی

وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

واز آن دهان که هرای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید ،

آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟

هنگام که به همراه آفتاب

به خانه­ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

و صولت حیدری را

دست مایه­ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

 

در احد که گل بوسه­ی زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده­ی مهر مست بودی

که با تازیانه­ی هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!

 

***

کدام وام دارترید؟

دین به تو یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وام­دار تو نیست

 

***

دری که به باغ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

 

***

شعر سپید من ،روسیاه ماند

                        که در فضای تو ، به بی وزنی افتاد

هر چند ، کلام ازتو وزن می گیرد

وسعت تورا ، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم ؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز به تو در شگفتی درنمی نگرد؟

فتبارک الله ، تبارک الله

تبارک اللهُ احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی

                                   علی موسوی گرمارودی

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

دلم یه شعر خیلی خوب می­خاد که تا حالا نشنیده باشمش. کسی سراغ داره خریدارم. ترجیحن سپید باشه. با تشکر

 

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

عمران صلاحی دیشب درگذشت. خدایش رحمت کناد. به این بهانه شعری از او را آورده ام.

گوشه ی پارچه‎ای برفی رنگ
شاخه‎ها سبز شدند
روی هر شاخه گلی می‎رويد
مادرم مثل بهار
گوشه ی پارچه گل می‎سازد
غنچه می‎روياند
و نخ گلدوزی
شيره ی خام گياهی است كه در ساقه ی گل‎ها جاری است
خواهرم توي حياط
دوست دارد كه گل از شاخه بچيند، اما گنجشكی روی درخت
خواب گل مي‎بيند
ذهن گنجشك پر از عطر گل است
روي ديوار حياط
گربه‎ای آمد و گل پرپر شد


مادرم مثل بهار
گوشه ی پارچه گل مي‎سازد
نخ گلدوزی او كوتاه است
مادرم مي‎ترسد
غنچه‎ها وا نشوند!

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

باز سفره­ی خوشگل افطار و صدای آسمونی شجریان که خدا رو صدا می­زنه "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب" و ما که زیر لب می­گیم "اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا انک انت السمیع علیم" و یواشکی سر خدا منت میذاریم.

زولبیا بامیه­ها رو بگو که از پشت شیشه­ی قنادی­ها چه چشمکی می­زنن و آقای قناد که تند تند صف مشتری­هاشو راه می­ندازه و برا خودش بره­کشون می­گیره. من هم که می­میرم برای تماشای زنده­گی آدما و رفتن تو بر حالتاشون. برخی حسابی گرسنه شدن و یک بند غر می­زنن، یکی دیگه بی­توجه به دیگرون زیر لب وردی می­خونه و جلوی صفیه که می­گه "زولبیا کمتر بذار، بامیه بیشتر بریز". بچه که بودم فکر می­کردم زولبیا بامیه خوردن صواب داره. نمی­دونم حکمتش چیه که با ماه رمضون میاد و با ماه رمضون میره.

گشنه­گی سر ظهر، داغ شدن موقع خالی بندی­یی که 11 ماه دیگه­ی سال مث آب خوردن میگیش، دلی که حس می­کنی مهربون­تر شده، دعاهای زیر لب، چن خط آیه­ای که صبح اول وقت با خودت می­خونی، صدای زمزمه­ی ختم قرآن مامان بعد سحری، صدای شیرین کردن چایی که اگه با صدای اذون موذن­زاده قاطی شه شاه­کار می­شه، لقمه­های نون و خامه عسلی که پرستو می­گیره، یاد شبای سرد احیاء تو میدون ارک (حالا که هوا بهتر از سالای قبل شده خودمونو منتقل کردیم به سالن گرم کانون توحید)، سریال­های جدید ماه رمضونی که حالا جای کارتون ملال­آور زهره و زهرا رو برامون گرفتن، هوس گل کوچیکای بعد افطار و ... .

خدا رو شکر که امسال هم مهمونشیم. چقدر دوست داشتنیه این ماه رمضون.

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  | 

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

 

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  |