مهندس موسوی عزیز پس از مدتها بازداشت آزاد شد تا بالاخره خبری خوش هم به گوشمان برسد. زمانی با وی در سازمان توسعهی برق همکار بودم و این فرصت مناسبی بود تا بتوانم اکثر روزها ببینمش و یکباره ندیدنش آن هم به این صورت که او در بازداشت بوده باعث شده تا مترصد اولین فرصت برای دیدارش باشم. با مرام و معرفت سید خیلی حال میکنم و شنیدن خبر آزادیاش برایم خیلی شادیآور بود. انشا الله که دیگر از این مصایب خودش و خانوادهاش نبینند.
چند روزی بود که خبر آزادی قریبالوقوعاش را شنیده بودم اما خیلی مطمئن نبودم و گفتم شاید نوعی کرم ریختن باشد برای آزار بیشتر سید و کسانی که بیرون چشم انتظار آمدنش هستند اما خدا را شکر که عید فطر کنار خانواده است.
از جهتی دیگر هم خوشحالی مضاعفی دارم. معمولن جریان حاکم در پی بازداشت شخصیتهای موثر علاوه بر پروژهی توابسازی و ضایع کردن نیروها، دنبال به انفعال کشیدن یا رادیکال کردن آنهاست به نحوی که آنها را از حوزهی تاثیرگزاری خارج کند. اما مصاحبهای از مهندس که امروز صبح به نقل از روابط عمومی ادوار تحکیم منتشر شد از هیچیک از این آفتها نشانی نداشت و اینها همگی از پختهگی او در عین جوانی و آرمانگرایی زیبایش حکایت میکنند. پیش از این شایعاتی پخش شده بود که موسوی هم در صورت آزادی بنای شیوهی عبدالله نوری را دارد اما حالا کذب این شایعات معلوم شده و میتوان به او چون گذشته در این برهوت امید و حرکت و تدبیر دل بست.
سید، خدا قوت، دست مریزاد٬ آزادی ات مبارک
رفتن به سطح شهر جدی جدی به اعصابی فولادین احتیاج داره. از مسافرکش گرفته تا دستفروش و مغازهدار و عابر و سواره و... همه با هم دعوا دارن. من که صبح به صبح میزنم بیرون آیتالکرسی میخونم از ترسم.
چن سال پیش عباس عبدی پژوهشی دربارهی رفتار اجتماعی و فردی ایرانیان منتشر کرد که حالا عنوان دقیقاش خاطرم نیس اما یادمه به شدت تکان دهنده بود. بخشایی از اون پژوهش به همین مسالهی پرخاشگری و عدم اعتماد متقابل نزد ما ایرانیها پرداخته بود که آمار بدی رو نشان میداد. دنبالاش هستم، اگه کسی سراغ داره ممنون میشم بهم معرفی کنه.
خلاصه این که بدجوری اعصابام از دست همشهریان عزیز خورده. راست راست تو خیابون حق همدیگهرو میخوریم دو قورت و نیممون هم باقیه. (دو قورت و نیمو درست نوشتم؟) آدم جرات نداره اعتراض هم بکنه، می خوان آدمو قورت بدن.
این کامنتدونی ها رو هم ببینید از همین حال و هوا حکایت می کنه. بابا چه خبره؟
چه هوایی شده دیشب و امروز. جون میده واسه احیاء. یاد روزگار احیا گرفتنهام تو میدون ارک افتادم. اون وقتا بیرون مسجد میشستیم از ساعت هشت و نه تا ساعاتی از بامداد گذشته. حاج منصور هم که شده بود خدامون. باصداش ولولهای میافتاد تو دلمون "اللهم رب شهر رمضان ..."
اون وقتا ماه رمضون میافتاد تو چلهی سرمای زمستون. دو تا پتو میبردیم، یکی واسه زیرانداز و یکی دیگه رو میپیچیدیم دورمون و البته باز مث بید میلرزیدیم تا بعد با صدای حاجی گرم شیم و صورتمونو با اشکی که ازمون میگرفت گرمتر کنیم. شبایی هم میشد که حالمونو میگرفت. تو صحبتای قبل دعاش میرفت تو باقالیا و یه گیرایی میداد به این و اون که از حس خارجم میکرد و گاه تا آخر مراسم هم از تو لک بیرون نمییومدم. اینقدر هم ادامه داد که بالاخره از پای منبرش کم کم زدم بیرون.
حالا شبای احیام رفته رو سن کانون توحید. اگه بگم الان خیلی بیشتر حال میکنم چیزی به گزاف نگفتم، اما راست و حسینی این هوایی که امروز دیدم هواییم کرده برم یه جایی که سرپوشیده نباشه، مث همون سالای مسجد ارک. ولی فکرش هم به خندهام میندازه. راستی چه راه درازی است از کانون تا ارک! اگرچه دعاهام تو اون یکی دو دقیقه که قرآن رو جلوی چشممون میگیریم خیلی فرقی نکردن و دل همون دل است و اشک همون اشک و خدا همون خدا.
شاید امشب باز تو ارک علیه جماعت ما دعا کنن و جمعیتی هم بلند بگن آمین اما من امشب هوای اونجا رو هم دارم. ما که تو کانون براشون دعای خیر خواهیم کرد اگرچه این روزا به شدت به تز "مذهب علیه مذهب" دکتر شریعتی دارم فکر میکنم.
هر جا که بودید امشب حسابی ملتمس دعاتونم، چه تو ارک چه تو کانون چه تو مسجد محل و چه تو خونه و خلوت شبانه.
خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید.
از تو در شگفت هم نمیتوانم بود
که دیدن بزرگیات را، چشم کوچک من بسنده نیست
مور چه می داند که بر دیوارهی اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام.
تو، آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من، آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستادهای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانهی بچّگکان یتیم،
و در بازار تنگ کوفه؟
***
پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمیشناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری کهنه به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.
آه ای خدای نیمه شب های کوفهی تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستهی تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا نسل خدایی حجاز، «فیصله» یافته است؟
نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!
...
خرد به قبضهی شمشیرت بوسه می زند
و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
اما
چون از این آمیختهی خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد
***
شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را.
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است.
سحر از سپیدهی چشمان تو، میشکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز میایستد.
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازهی زندگی ست
هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست
...
هلا ای رهگذران دارالخلافه
ای خرما فروشان کوفه
ای ساربانان سادهی روستا
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید
از دیدگان معبری برای علی ساخته باشید
گیرم که هیچ او را نشناخته باشید
***
به پای تو می گریم
با اندوهی ،والاتر از غم گزایی عشق
ودیرینگی غم
برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم
با چشمانی ، یتیم ندیدنت
گریه ام ، شعر شبانه غم توست ...
***
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصولت حیدری را
دست مایه شادی کودکانه شان کردی
وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
واز آن دهان که هرای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید ،
آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصولت حیدری را
دست مایه شادی کودکانه شان کردی
وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
واز آن دهان که هرای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید ،
آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصولت حیدری را
دست مایه شادی کودکانه شان کردی
وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
واز آن دهان که هرای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید ،
آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟
چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!
به پای تو می گریم
با اندوهی ،والاتر از غم گزایی عشق
ودیرینگی غم
برای تو با چشم همه ی محرومان می گریم
با چشمانی ، یتیم ندیدنت
گریه ام ، شعر شبانه غم توست ...
***
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
وصولت حیدری را
دست مایه شادی کودکانه شان کردی
وبر آن شانه ، که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
واز آن دهان که هرای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید ،
آی تاریخ ، به تحیر ، بردرسرای ، خشک ولرزان نمانده بود ؟
هنگام که به همراه آفتاب
به خانهی یتیمکان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایهی شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید،
آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟
در احد که گل بوسهی زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
مگر از کدام بادهی مهر مست بودی
که با تازیانهی هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!
***
کدام وام دارترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست
***
دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
***
شعر سپید من ،روسیاه ماند
که در فضای تو ، به بی وزنی افتاد
هر چند ، کلام ازتو وزن می گیرد
وسعت تورا ، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم ؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی.
الله اکبر
آیا خدا نیز به تو در شگفتی درنمی نگرد؟
فتبارک الله ، تبارک الله
تبارک اللهُ احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی
علی موسوی گرمارودی
دلم یه شعر خیلی خوب میخاد که تا حالا نشنیده باشمش. کسی سراغ داره خریدارم. ترجیحن سپید باشه. با تشکر
عمران صلاحی دیشب درگذشت. خدایش رحمت کناد. به این بهانه شعری از او را آورده ام.
گوشه ی پارچهای برفی رنگ
شاخهها سبز شدند
روی هر شاخه گلی میرويد
مادرم مثل بهار
گوشه ی پارچه گل میسازد
غنچه میروياند
و نخ گلدوزی
شيره ی خام گياهی است كه در ساقه ی گلها جاری است
خواهرم توي حياط
دوست دارد كه گل از شاخه بچيند، اما گنجشكی روی درخت
خواب گل ميبيند
ذهن گنجشك پر از عطر گل است
روي ديوار حياط
گربهای آمد و گل پرپر شد
مادرم مثل بهار
گوشه ی پارچه گل ميسازد
نخ گلدوزی او كوتاه است
مادرم ميترسد
غنچهها وا نشوند!
باز سفرهی خوشگل افطار و صدای آسمونی شجریان که خدا رو صدا میزنه "ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب" و ما که زیر لب میگیم "اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا انک انت السمیع علیم" و یواشکی سر خدا منت میذاریم.
زولبیا بامیهها رو بگو که از پشت شیشهی قنادیها چه چشمکی میزنن و آقای قناد که تند تند صف مشتریهاشو راه میندازه و برا خودش برهکشون میگیره. من هم که میمیرم برای تماشای زندهگی آدما و رفتن تو بر حالتاشون. برخی حسابی گرسنه شدن و یک بند غر میزنن، یکی دیگه بیتوجه به دیگرون زیر لب وردی میخونه و جلوی صفیه که میگه "زولبیا کمتر بذار، بامیه بیشتر بریز". بچه که بودم فکر میکردم زولبیا بامیه خوردن صواب داره. نمیدونم حکمتش چیه که با ماه رمضون میاد و با ماه رمضون میره.
گشنهگی سر ظهر، داغ شدن موقع خالی بندییی که 11 ماه دیگهی سال مث آب خوردن میگیش، دلی که حس میکنی مهربونتر شده، دعاهای زیر لب، چن خط آیهای که صبح اول وقت با خودت میخونی، صدای زمزمهی ختم قرآن مامان بعد سحری، صدای شیرین کردن چایی که اگه با صدای اذون موذنزاده قاطی شه شاهکار میشه، لقمههای نون و خامه عسلی که پرستو میگیره، یاد شبای سرد احیاء تو میدون ارک (حالا که هوا بهتر از سالای قبل شده خودمونو منتقل کردیم به سالن گرم کانون توحید)، سریالهای جدید ماه رمضونی که حالا جای کارتون ملالآور زهره و زهرا رو برامون گرفتن، هوس گل کوچیکای بعد افطار و ... .
خدا رو شکر که امسال هم مهمونشیم. چقدر دوست داشتنیه این ماه رمضون.
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
