"گشنهگي نكشيدي كه عاشقي از يادت بره". من البته گشنهگي كه عاشقي رو از يادم ببره نداشتم اما با مسايل ديگري دست به گريبان بودم كه كمي از وبلاگ دور شدم. حتا با همهي رفيق بازيهام، رفقا را اين روزها كمتر ديدهام.
اين روزها سرم خيلي شلوغ بود.از طرفي هم دست به كار تغيير شغل بودم كه خيلي فكر و حواسم را پرت خودش كرد. متاسفانه از پارسال كه در سازمان توسعه برق مهرورزي شدم تا حالا نتوانستهام جاي ثابت و اميدواركنندهيي به عنوان شغل پيدا كنم. اين مساله براي من كه معمولن به لحاظ شغلي اوضاع به نسبت راضي كنندهيي داشتهام كمي سخت است، اما نااميد نيستم و دارم ميجورم كارهايي را سروسامان دهم.
هواي كار مطبوعاتي هم باز به سرم پيچيده و دلم تنگ نوشتن و تنظيم خبر و مصاحبه گرفتن شده است اما نميتوانم به چشم شغل به آن نگاه كنم. به خصوص در حوزهي سياسي كه هيچ حسابي روي آن نميشود كرد. خلاصه همهي اين حرفها را گفتم تا بهانهيي براي دوريام از اين وبلاگ آورده باشم. انتظار ندارم كه كسي دلش براي خواندن پراكندهگوييهايم در اين جا تنگ شده باشد اما خودم اين وبلاگ را نسبتن دوست دارم. همين بهانه برايم كافي است تا رهايش نكنم.
ديروز براي اولين بار شنيدم كه وبلاگها ركن پنجم دموكراسياند (البته برخی هم نگاه ستون پنجمی به آن دارند). برايم خيلي جالب بود، امااز آن جا كه نگاهم به اين پديده خيلي شخصي است و هيچ نگاه آرماني و بلندي به آن ندارم، اين موضوع چندان تهييجام نكرد. وبلاگ هبوط ناتمام را دوست دارم به همين دليل باز هم خواهم نوشت. به قول تماشاچيها كه ميگويند "اول بشي، آخر بشي، دوست داريم"، من هم وبلاگ را چه ركن اول يا آخر دموكراسي باشد يا اصلن ربطي هم به دموكراسي نداشته باشد دوست دارم.
راستی چه خبر از دوستان؟
بابا من دعوت داشتم به یلدابازی و خودم خبر نداشتم.پس حداقل دو سه نفری هستند که منو دوست دارند.خدا رو شکر.حالا من هم زمان با روز اعدام صدام در این بازی شرکت میکنم.
1- اکثر خاطرات دوستان در پی اثبات شلوغی و شیطنتشان در دوران مدرسه و کودکی بود. حقیر در دوران دبیرستان یک بار از مدرسهیی که خودش تبعیدگاه اخراجیهای دیگر مدارس بود (دبیرستان بعثت)، اخراج شدم. تازه یک سال هم در آن مدرسه به دلیل عدم شرکت در امتحان خرداد و شهریور سابقهی ردی داشتم. در مدرسهی بعدیام یعنی سلمان فارسی هم نمرهی انضباطام طبق آییننامهی انضباطی زیر صفر یعنی 1- شد. بعد با ارفاق به 7 و سپس با التماس والدین و پارتیبازی به 13 ارتقا یافت. فکر کنم کل همه را خوابانده باشم. اگر نه باز هم بگویم که در نهایت دیپلمام را از یک مدرسهی شبانه در جنوبیترین نقطهی تهران با ضرب و زور گرفتم.حریف نبود؟
2- خفن حزب اللهی بودم. کودکیام قرآن و روضه را پشت سر هم میخواندم. بعد روضه را کنار گذاشتم و قاری ماندم تا چند سال پیش. از 11 سالهگی وارد کار تشکیلاتی آن هم از نوع بسیج شدم و تا حالا همواره کار تشکیلاتی داشتهام. خلاصه بگم تو کار جمعی و تشکیلاتی کلی ادعا دارم.
3- از 18 سالهگی دستم بیشتر تو جیب خودم بود اما خب بابا مامان هم هوامو داشتند. اگر چندبار مسقطی و بامیهفروشی در دوران 8-9 سالهگیمو حساب نکنیم اولین بار به طور جدی با مسافرکشی تا حدی خرج خودمو درآوردم.مسافرکشی سرشار از تجربه و خاطره است و اگر اهل توجه باشی برای خودش یک پا دورهی ارشد جامعهشناسی است. یک خاطره از آن موقع بگویم خوشمزه است. من به خاطر گذراندن کلاسهای موسسه ملی، زبان انگلیسیام خیلی خوب بود. به همین دلیل گاهی به بچه ها درس هم میدادم. یک بار یکی از دوستان برایم یک شاگرد خصوصی ردیف کرد و قرار شد برای اولین بار از تدریس خصوصی پول بگیرم. شاگرد آدرسی حول و حوش شهرزیبا داشت. تو مسیر آزادی به آریاشهر و شهرزیبا گفتم مسافری بزنم خرج بنزین و روغنو اقلکن درآرم. سر آزادی یه مسافر نوجوانی گفت دربست شهرزیبا.کلی حال کردم که هم یه کله میرم شهرزیبا که مقصدم هم بود و هم کرایه دربستی میگیرم. اما مسافرم از شانس رو دندهی چونه زدن بود که کرایه کم بده و من هم کوتاهبیا نبودم. خلاصه طرف نشست تو ماشین اما تا خود شهرزیبا سر اگر خاطرم باشه 50 تومن با هم کلی کل کل کردیم.من هم با اینکه مسیرم دقیقن با مسافره یکی بود کلی منت سرش گذاشتم که به خاطر اون مسیرمو دور کردم. اما هرچی جلوتر رفتیم دیدم مسیر طرف با من کاملن یکی است. وقتی کوچه هم با آدرسی که من داشتم یکی شد از بنده خدا پرسیدم حالا چرا دربست گرفتی گفت اگر معلم خصوصی نداشتم عمرن دربست نمیگرفتم. خلاصه اولین شاگرد خصوصیمو آروم و بیسروصدا در خونهاش رسوندم و ماشینو گرد کردم سمت خونه. شب هم تلفنی از باباش عذرخواهی کردم تا بهخاطر 50 تومن کلی ضرر کنم.
4- از کلاس سوم ابتدایی روزنامهخون حرفهای بودم. همه آرزویم هم این بود که روزی مثل بزرگترها بتوانم با یک حرکت سریع روزنامه را تو اتوبوس ورق بزنم و تا کنم. لا مصب مگه میشد؟
5- از بچهگی استعداد عجیبی در زنذلیلی داشتم. کلاس دوم راهنمایی برای درس پرورشی جزوهیی تهیه کردم با عنوان "آداب منزل". در آن جزوه نسبت به سن و سال و فرهنگی که در آن رشد کرده بودم چنان مواضع فمینیستی گرفته بودم که نگو و نپرس. همان وقت همه فهمیدند که آیندهیی از دست رفته دارم.
6- امام خمینی را از پدر مادرم بیشتر دوست داشتم. تو بسیج و انجمن اسلامی هم همچین رو مخمون کار کرده بودند که با اسم هر کدوم از نیروهای اپوزیسیون جلز و ولزم درمیومد. یادمه وقتی شنیدم که جایی نماز جماعت بوده و یکی از افراد نهضت آزادی پبشنماز وایساده کلی تحقیق کردم تا باورم شه استعمار من نماز هم میخونه. یک جایی هم گزینش میشدم وقتی ازم پرسیدند اگر ولی فقیه از تو بخواهد که خودت را در تنور بیندازی چه میکنی؟بیدرنگ و با صداقت تمام گفتم که این کار را میکنم. اووووه چی چی بودم من
7- این هم شعری از دوران نوجوانیام
گفتمش از عاشقی گفت نمیدانم که چیست گفتمش از درد یاران گفت ما را یار نیست
گفتمش ای ماه من آیا ندانی کیستم؟ من همان یارم که در فکرم به جز تو کار نیست
سالها از عشق تو صحرا شده ماوای من لیکن از دلسنگیات ما را به قلبت بار نیست
گفت ای طفلک تو بهر فتح قلب سنگ من هرچه شد کردی ولی فتحی تو را در کار نیست
آنچه من خواهم همه جاه است و مال است و مقام لیک در بیتت به جز مهر و وف غمخوار نیست
دیگر از گوشم توان گوش کردن رفت رفت چون که در این بادیه دیگر سخن از یار نیست
آخیش
حالا از پرستو٬ دکتر معین٬ دکتر خدایاری، مهدی افروزمنش٬ بهرام٬ پژمان شاه٬ آرش بهنام طلب٬ میثم زمان آبادی (امیدوارم به خاطر یلدابازی آزادش کنند)٬ علی سمیعی زاده و حمید سیدی دعوت می کنم بازی را ادامه دهند.راستی از جواد روح و اشکان و آقا مصفا رسته مقدم بابت دعوتشان از من ممنونم.
امروز بعد از مدتی فرصتی دست داد سری به وبلاگ ها بزنم.دیدم یلدابازی به راه است و هرکس چند نفری را دعوت به خاطرهگویی کرده اما چون هیشکی منو دوست نداره از من دعوت نشده بود. جهنم!
اما وسط این بازی گشتم و گشتم ببینم موضع دوستان وبلاگ نویس در مورد قطعنامهی 1737 شورای امنیت علیه ایران چیست. پیشبینی میکردم واکنشهای متعدد و البته متفاوتی را ببینم اما دریغ از یک مطلب درست و حسابی و لااقل موضعگیری. چندتایی هم که یافتم از قبیل رجزخوانی برخی بود که کسب فیض شهادت برایشان از سرنوشت کشور مهم تر است، اما موضع بروبچههای اصلاحطلب که باید قاعدتن متفاوت باشد یافت مینشد. حیران شدم، آنقدر که با الپر تماس گرفتم و جویای نظر وبلاگنویسها شدم با این امید که او آدرسی دهد اما او هم مثل من خبری از نقد و نظری دراینباره نداشت. گفت برای اکثر افراد موضوع از اهمیت چندانی برخوردار نیست،خودش هم به این مساله نپرداخته بود و آخر سر گفت که به آن فکر میکند.
فکر کردم شاید دوستان اصولگرا حق دارند که به امثال من مرعوب میگویند. وقتی این همه آدم برایشان موضوعی فاقد اهمیت است لابد من اشتباه میکنم که آن را بسیار مهم و سرنوشتساز ارزیابی کردهام. شاید هم نه؛ دستگاه تبلیعاتی جریان حاکم که در این چند سال اخیر به خوبی توانایی خود را در برهههای مختلف نشان داده توانسته تا از این موضوع در افکار عمومی سلب اهمیت کند. جالب آنکه وقتی پرونده از NPT به شورای امنیت رفت سروصدای بیشتری راه افتاد اما حالا که پرونده وارد مرحلهی تحریم شده کمتر نشانی از انعکاس اجتماعی حتا در سطح نخبهها شاهدیم و تنها عاشقان شهادت هستند که گویی به شامهشان همان بویی رسیده که به دماغ من.لذا آنها رجز میخوانند و من بیمناک از سرنوشت خود و میهنم.
اما اگر چند نفری این مطلب را خواندند چند نکتهی کوتاه عرض میکنم. اولن اگر تا حالا متن قطعنامه را نخواندهاید حتمن این کار را در اولین فرصت انجام دهید و ببینید که اگرچه تحریمها بیشتر حول مواد لازم برای فعالیتهای هستهیی است اما این مواد استفادههای چندمنظوره دارند و خلاصه سایر منظورها هم از این مواد محروم خواهند بود، ضمن اینکه حتا مباحث آموزشی و نیز برخی اقلام لازم برای ساخت موشک را هم در برگرفته است؛ چیزی که در خواستههای آژانس نبود ولی در این قطعنامه هست. ثانیا این تحریم حتم بدانید که بر سایر فعالیتهای ما که شامل تحریم نیستند اثر خواهد گذاشت چون ضریب ریسک را برای همکاری اقتصادی با ما بالا میبرد و چندین اتفاق بد دیگر که حال تایپاش نیست. ثالثا این که میگویند ما تا حالا هم تحریم بودیم یک شوخی بزرگ است. ما تاکنون هیچگاه با اجماع جهانی و تحت قوانین لازمالاجرای بینالمللی به این شکل تحریم نبودهایم. اجماعی که نهتنها روسیه و چین که کشور دوست، برادر، همسایه، مسلمان و غیر متعهد قطر هم به آن رای مثبت داده است. رابعا این تازه آغاز راه است و 60 روز پس از صدور این قطعنامه که حالا 4-5 روز آن گذشته در صورت عدم رعایت خواستههای آن از سوی ایران احتمالن تشدید خواهد شد. خامسا اگر تا حالا چشم امید به روسیه و چین داشتیم که مانع صدور قطعنامه علیه ما شوند از این پس حتا اگر مو به مو شرایط معقول و غیر معقول این قطعنامه را اجرا کنیم باز هم باید چشم به رای آمریکای جهانخوار در شورای امنیت باشیم که آیا بستن پروندهی ما را وتو میکند یا خیر. سادسا آن کسانی که میدانند به آن کسانی که نمیدانند توضیح دهند که فصل هفتم منشور شورای امنیت که ذیل آن قطعنامه علیه ما صادر شده است یعنی اینکه به اجماع دولتهای جهان، مایی که تا دو سه سال پیش منادی گفت و گوی تمدنها بودیم حالا تهدیدی برای امنیت جهانی محسوب میشویم و این را حتا قطریها هم تایید کردهاند.سابعا من فکر میکنم غیراخلاقی است اگر تصمیمی پرهزینه برای مردم گرفته شود و از آنها حمایت خواسته شود اما آگاهی کاملی نسبت به ابعاد آن تصمیم داده نشود که چه بر سرشان خواهد آمد.البته اگر آن زمان اکثر مردم باز هم پذیرفتند بقیه باید کوتاه بیایند و ساز مخالف در شرایط تهدید ملی نزنند.ثامنا رفقایی که مرا میشناسند خوب میدانند که آیا موضع من رعب است یا چیز دیگری، تاسعا آگاهی از سرنوشتی که حاکمان برایمان رقم میزنند حق مسلم ماست، عاشرا چیزی هم شما بگویید.
