هر از گاهي توقف در ايست گاه بين راه فرصت خوبي است براي ديدن مسير طي شده و نگريستن به راهي كه پيش روست.
گاهي براي رسيدن نبايد رفت.
بعد از رسیدن این یادداشت شروع کردم چند خطی نوشتن، که همانجا متوقف شدم و نوشتن پاسخ برای این یادداشت را به وقت دیگری موکول کردم. من خود در اینجا هر روز و هر ساعت با فکر ایران و وضع اجتماع و سیاست و فرهنگ آن درگیرم و دستخوش احساس تحقیر و خشم از آنچه به اسم ایران انجام می دهند می شوم، حتی گاه دستخوش رویا یا امید می شوم، اما تلاش می کنم تا آنجا که ممکن است درست فکر کنم و واقع بین باشم ... امروز سعی می کنم چند خطی در جواب بنویسم.
این یادداشت بیشتر از آنکه پی بردن به واقعیتی باشد، عصبانیت از رد صلاحیت هاست. برای همین در مجموع معلوم نیست که پیشنهاد سیاسی آن چیست. آیا باید به خیابان بیاییم و با یک یک مردم از فاجعه رد صلاحیت ها صحبت کنیم یا درباره ناکارآمدی و ظلم حکومت؟ یا برایشان فواید دموکراسی را توضیح دهیم و حقوقی که از آن محروم شده اند و از آنها بخواهیم که حقشان را مطالبه کنند؟ یا به آنها بگوییم که دین آن چیزی نیست که حکومت می گوید؟ برای خاطر خدا هم که شده باید با حکومت مبارزه کنند؟
یک نوع درهم ریختگی نظری شدید در این نوشته وجود دارد که به نظر من جز آشفتگی در عمل و نظر چیزی عاید فرد نمی کند. از این نوشته تا همین حدی که هست، نه چشم اندازی ترسیم می شود، نه امیدی نوید داده می شود، نه «برنامه ای» بیرون می آید. این فقط یک نوع ابراز ناراحتی است. فرض را بر این بگذار که آقایان به جای اینکه رد صلاحیت ها را به عدم التزام به اسلام مستند کرده باشند صراحتاً به کاندیداها می گفتند که (همانطور که پیشنهاد خودت بوده) زورمان می رسد و می توانیم شما را رد کنیم، خب حالا که چی؟
دقت کن که الان هم دقیقاً همین حرف را زده اند و من و شما هم در همان وضع ناتوانی دربرابر این «زورمان می رسد» هستیم. اگر موازنه قدرتی وجود داشت این همه نیازی به تفسیر رادیکال مذهبی و قطبی کردن دوبارۀ ظلم و آزادی و مذهب علیه مذهب نبود. اتفاقی که برای نویسنده این متن افتاده آنست که دارد تلاش می کند ضعف خود در برابر قدرت زورگویی آنها را با رادیکال کردن مفاهیم مذهبی و ابزار قرار دادن آنها برای کسب قدرت روحی و اجتماعی بیشتر جبران کند و این مفاهیم، بله، هنوز برای بسیاری این قابلیت شهامت بخشی را دارند، اما جداً تردید دارم که همچنان بتوان از آنها برای راه انداختن یک جنبش اجتماعی استفاده کرد. ناخودآگاه جامعه امروز عقلانی تر از آنست که بخاطر ایده های مجردی چون خدا، یا دفاع از پایمال شدن مذهب توسط حاکمان، بدنبال یک شعار مذهبی بسیج شود. اما برعکس، دقت کن که اگر راهی باز شود و نارضایتی انباشته شده، روزنه ای برای بروز بیابد، شعارهای مذهبی هم ممکن است بتواند برای اعتبار زدایی از قدرت، روی آن موج عمومی دوباره جان بگیرد و مطرح شود. این مسئله دیگری است که نباید با اولی اشتباهش گرفت.
برای عده ای که قبل از این مورد نوازش مستقیم تر حکومت قرار گرفته بوده اند و طرد شده بودند، آزمون فیصله بخش پیش از این ها رخ داده است؛ دقت کن که این قطاری است که در هر ایستگاه عده ای را پیاده می کند. نسبی بودن اینکه امروز انتخابات مجلس هشتم برای کسانی مثل نویسنده این یادداشت «فیصله بخش اصلاح پذیری/ناپذیری» سیستم تلقی شده از آنجا معلوم می شود که فرض کنیم در این انتخابات عده ای از اصلاح طلبان تایید می شدند. آنوقت این همه عصبانیت بوجود نمی آمد و بجای نوشتن این متن، نویسنده احتمالاً در فوائد اصلاح طلبی تدریجی می نوشت و از امکان رسیدن به دموکراسی حداقلی با ادامه وضع موجود سخن می گفت. در حالی که به نظر من در همان شرایط هم، حتی اگر اصلاح طلبان رای می آوردند و تقلب هم نمی شد، کار چندانی در اصلاح سیستم از آنها بر نمی آمد...
در مجموع مشکل اصلی این یادداشت به نظر من آشفتگی نظری است. بنابراین در اینکه باید خیلی فراتر از بازی پارلمانی کاری کرد، می توان با نویسنده همراه بود و به اطلاع نویسنده رساند که چنین کاری مدتی است که از طرف خود جامعه، بصورت واکنش های حتی ناخودآگاه شروع شده است و چه بهتر که نیروهای ترقی خواه هم بصورت سازماندهی شده تر و با روشنگری نظری و برنامه ریزی در این «کار» اجتماعی فراتر از انتخابات مشارکت کنند. نکته خیلی جالب برای من، آن بود که آمیختگی خشم را با عقل در این یادداشت می دیدم. خشم نویسنده هنوز از آموزه های شریعتی تغذیه می کند، و عقل نویسنده از سنجش های مبتنی بر هزینه –فایده. از چنین درهم آمیختگی ای قطعاً مبارزه به سبک شهادت طلبانه انقلابی در نمی آید. این نشان می دهد که خشم در اینجا موقتی است، گرچه ممکن است به نفرت درونی و کینه هم تبدیل شود، اما چون آن آگاهی درونی به هزینه-فایده ها وجود دارد، این خشم هیچ گاه نیروی محرک یک فعالیت سیاسی نخواهد شد و چه بهتر که نشود. ظرفیت عقل ورزی از این جملات، بخصوص تعدیل های مکرر انتهایی آن بیشتر بر می آید تا ظرفیت اقدام قاطع یا مبارزه رودررو.
در مجموع برای کسی که دچار آزمون فیصله بخش شده است، یک دوره استراحت موقت باید تجویز کرد. مرحله بعدی به این راحتی و به این سادگی شروع نمی شود. باید فرصت دیدن و فکر کردن داشت. باید ازآن عاداتی که تا کنون انجام می شده و واکنش های ناشی از بی مهری مستقیم سیستم خلاص شد. برای دیدن ضعف سیستم و نقاطی که از آنها جبهه های جدیدی می توان گشود باید کمی از سیستم و عملکردهای روزمره آن فاصله گرفت. بعلاوه باید به سیستم فرصت داد تا درگیر بروز کامل ناکارامدی هایش شود که با این شتابی که در دفع دیگران دارد بدان دچار است. تنها با این فاصله گرفتن از امور روزمره است که برای کسی که تازه دچار آزمون فیصله بخش شده «بازی از دالان های حکومت به کوچه پس کوچه ها و دل خانواده ها» می آید.
کمی صبر کن و از این میدان دور شو، اگر بعد از شش ماه هنوز هم عصبانیت ناشی از رد صلاحیت ها باقی بود، باز هم صبر کن. اما اگر بعد از شش ماه عصبانیتت فروکش کرده بود، آنگاه میتوانی احتمالاً قضاوت کنی که دیگر تمایلی به مبارزه و هزینه دادن داری یا خیر؛ و اگر آنوقت علیرغم آنکه عصبانی نبودی، تمایلی به هزینه دادن داشتی، آنگاه می توانی مطمئن شوی که درآغاز یک راه تازه برای مشارکت در اصلاح امور مربوط به زیست جمعی ما در ایران قرار گرفته ای... این مسئله پیچیده تر از آنست که تنها با عصبانیت یا جنگ مذهب علیه مذهب حل شود. تدبیر و مشارکت وسیع شاید آن را حل کند. شناخت بضاعتهای موجود، زمینه های قدرتی که برای بارور کردن ایده های اصلاح طلبانه و ترقی خواهانه وجود دارد و سرمایه های در دسترس برای برآوردن آن اهداف جزو مراحل بعدی است که هنوز به درستی این ها را نمی شناسیم. این مبارزه، سازوبرگ می خواهد و هزینه دادن کور دردی درمان نمی کند... در این مورد و درباره «تناقض های بازدارنده تفکر منطقی» در این یادداشت کوتاه می توانم باز هم نظراتم را بگویم، اما مطمئنم زمان به حل آن تناقضات کمک می کند، حتی اگر به حل مشکل قدرت در ایران به این زودی ها کمک نکند...
به اصلاحات به گمانم باید بعنوان جزئی از یک شغل نگاه کرد، چنان که همه هر روز سر کار می رویم بدون اینکه بپرسیم این کار کردن ما به کجا می انجامد. درست است که آخر هر ماه حقوق می گیریم و زندگیمان می گذرد، اما از اینکه خود این شغل به کجا می انجامد کسی نمی پرسد. به اصلاحات هم باید اینطور نگاه کرد، کار در یک سازمان که درآمدمان از آن، خودشکوفایی بخاطر شرکت در امور سیاسی/اجتماعی است، اما زمانی برای پایان آن شغل متصور نیست جز بازنشستگی ناشی از «از کار افتادگی»...
کسی
آن سوی میز
پشت عینک اش نشسته
و مرا با خط کش کج و معوج اش
اندازه می گیرد
و من
در قاب عینک او
می رقصم