به او يك سپاس بزرگ و هميشهگي بدهكاريم به خاطر همهي خاطره هاي زيبايي كه در یادمان نشاند. حيف شد و ضرر كرديم. او حالا حالاها خاطره ساز بود و هنوز براي گفتن حرف ها داشت. حرف هايي كه از ما دريغ شد و به نظر نمي رسد كه ديگري براي روايت آنها به شايستهگي او بيايد. شايد "شايستهگي" كلمهي درستي نباشد. "مانند" او اگر بگويم شايد بهتر باشد. مثل علي حاتمي كه يگانه بود. برخي منحصر به فردند و تكرار ناشدني. سبكي براي خود كه در قالب و كالبدي ديگر يا طنز مي شوند و يا بي روح. لحن خسرو شكيبايي كه پس از هامون به زيور حالتي لكنت گونهي دل نشين آراسته بود و تا آخر با او ماند، انگشت اشارهاش كه هميشه هنگام بيان ديالوگ رو به بالا بود و گاه پيش از شروع سخناش رو به مخاطباش مي شد، سر تكان دادن ها و گيرايي چهرهاش هنگام سكوت و گوش كردن به حرف رل مقابلاش، كج ايستادنهايش با آن شانه هاي خاص، صداي خش دار، هول شدنها، آن حالت هاي خاص در اداي كلمات (مثل سريال خانه سبز و اداي جملهي "با مشت بزنم تو چونهاش") كه ساده ترين كلمات و جملات را روحي خاص و لطافتي شيرين مي بخشيد، قورت دادن حرف هایی که تا نوک زبان اش می آمدند و ادا نمی شدند، من من كردنها و خيلي حالت هاي منحصر به فرد ديگر كه او را متفاوت و دوست داشتني نگه داشت. او در چند نقش منفي هم كه ظاهر شد باز چهرهيي داشت كه دوست داشتني بود. اصلن از آن دسته افرادي بود كه دوست نداشتناش سخت بود.
او از جهتي ديگر نيز ويژه بود. كم ديدهام كه كسي را به خصوص در دنياي هنر اين گونه روشن فكر و عامي بپسندند و ارج نهند. جالب آن كه اين همه را او با كمترين كارهاي تبليغاتي و فقط با هنرش به دست آورد. مسالهيي كه مي تواند براي خيلي از هنرمندان و حتا فعالان در عرصه هاي ديگري چون فعاليت هاي اجتماعي و سياسي الگو باشد كه گمان مي كنند براي با مردم و در دل مردم بودن حتمن بايد سطحي يا لمپن و توده زده بود و يا براي روشنفكر بودن بايد طوري بود كه مردم عادي او را نفهمند. او اسير چنين دوگانه سازي هاي كاذب نبود تا فراقاش چنين حسرتي عمومي و ملي را دامن زند.
روحاش شاد و خاطره اش جاودانه باد.
ديشب در جلسهيي بودم كه آقاي محمدجواد مظفر مدير انتشارات كوير هم حضور داشتن. صحبت از جريان نوكيسهي حاكم بود كه ايشون رشتهي كلامو به دست گرفت و تعبير جالبيو براي اونا به كار برد. او گفت "حملهي كوليها به تمدن". منظورش اين بود كه اين جريان اي كاش لااقل مي فهميدن كه همهاش براي خودشونه و اينقد هول نزنن. براي يه بشقاب غذا 10 تا بشقاب ميريزن زمين. 100 تومن خرج ميكنن كه 10 تومن بخورن. يكي بايد به اينا بگه لااقل آروم بخوريد. ياد فيلم صمد آرتيست مي شود افتادم كه ميگفت بخوريد به مام تعارف نكنيد ... خوشمزيه؟دولپي بخوريد ... ما كوفت بخوريم ... شما بخوريد!!
مظفر ميگفت بدجور هول ورشون داشته همين جور اتلاف منابع ميكنن. يه نيگا به نحوهي برداشت از حساب ذخيرهي ارزي و بذل و بخشش به نهادهاي خودي و كليت سيستم مديريتي فعلي بندازين شمام متوجه ميشين.
بابا مصرف كنين ولي با حساب و كتاب؛ بخوريد ولي آروم. همهاش مال خودتونه، اين كولي بازيا چيه؟
صبح كه تو مسير اداره طبق معمول راديو ورزش گوش ميكردم منتظرش بودم. اصلن از صبح كه از خواب پا شدم همين جور دلم شور ميزد. كمي كه فكر كردم گفتم سوم تيره لابد به خاطر اون حالم ميزون نيس. ولي ميدونستم كه بالاخره پيش از آن كه فكر كنم اتفاق مي افتد. پشت چراغ قرمز دست كردم تو جيبم صدقهيي براي امروزم بزارم كنار كه ظاهرن دير اقدام كردم. بلايي به اندازهي 40 بلا نازل شده بود. اين بلا با صدقههاي مرسوم به نظر رفع شدني نبود. تراول درشت هم به سختي ميتونس جلوي اين بلا رو بگيره چه برسه به جيب تار بستهي ما كه تازه دير هم به فكر افتاده بود. راديو نزول بلا رو اعلام كرد. داريوش مصطفوي شد مديرعامل پرسپوليس.
موندم حالا چطور ميشه طرفدار تيمي موند كه مديرعاملش اين باشه؟ با چه رويي سرمونو بالا بگيريم و بگيم هوادار تيمي هستيم كه گلاب به روتون مديريتش اين تركيبه. ما هم كه مث استقلالي ها نيستيم كه ككمون نگزه كي مديرعاملمونه. (راستي شاهكار فتح الله زاده رو در برنامه 90 پنج شنبه ديديد؟ فردوسي پور پرسيد امسال تو فصل نقل و انتقالات باز هم بمب ميتركونيد؟ فتح الله زاده گفت: الان دورهي بمب گذشته. الان ميگن انرژي هستهيي حق مسلم ماست!!) تازه گل بود به سبزه هم آراسته شد. اين پسرك تازه به دورون رسيده و حدناشناس، آخوندي مدير روابط عمومي تربيت بدني هم تو هيات مديرهس. تازه از شرم علي پرويني بودن خلاص شده بوديم و با قطبي احساس كلاس بهمون دست داده بود كه اين عقب گرد بزرگ مث بقيه عقب گردها در ساير حوزه ها اتفاق افتاد. فقط مونده مايلي كهن بشه مربي و ديگه خلاص. اين جوري تماشاي بازياي پرسپوليس فقط يه چيز كم داره. اگه گفتيد چي؟ آ باريك الله؛ گزارش بهرام شفيع.
شايد سوم تير بهترين خبري كه ميشد شنيد همين مديرعامل پرسپوليس شدن مصطفوي بود. ما كه تو اين روز به بدتر از اين خبرا عادت كرديم، ايشا الله سال ديگه اين عادتمونو ترك كنيم.
عجب روز نحسيه اين 1+2 ت.ي.ر !
چند سال پيش يكي از مجموعه طنزهاي 90 شبي مهران مديري، شخصيتي داشت به نام آقاي نوروزي كه فكر كنم نقش شوهر خواهر مهران مديري را بازي ميكرد. همان سريالي كه لاله صبوري در نقش مريم همسر مهران مديري بود و بداهه گويي و پلاتو وسط بازي داشت.
تكيه كلام آقاي نوروزي به عنوان يك آدم متوهم، خود راي و البته زن ذليل در اين سريال "حرف، حرف نوروزيه" بود. در يكي از قسمت هاي اين سريال آدم خوارها نوروزي را دزديده بودند و طي تماس تلفني با خانوادهي او و مهران مديري درخواست پول زياد در قبال آزادي او ميكردند وگرنه او را ميخوردند. مهران مديري هم كه تازه از گير شوهر خواهر راحت شده بود هيچ رقمه كوتاه نميآمد و پيشنهاد آنها را رد ميكرد. سر آخر رئيس قبيله در تماس با مهران مديري رضايت به يك ساندويچ و بعد به يك بليت اتوبوس در قبال آزادي نوروزي داد. از آن طرف خط هم صداي خفيف نوروزي ميآمد كه ميگفت :حرف حرف نوروزيه" و اهالي قبيله هم حرف او را تكرار ميكردند. رئيس قبيله هم مستاصل از قبيله ي به هم ريخته اش راضي شده بود كه يك چيزي بدهد تا مهران مديري شوهر خواهرش را راضي كند كه برگردد. بدبخت زده بود به كاهدان و هيچ كس حاضر نبود نوروزي ربوده شده را تحويل بگيرد.
نتیجه: ما از این سریال نتیجه می گیریم که انتخاب سوژه برای آدم ربایی بسیار مهم می باشد.
همين جوري !