برف مياد، خدا كنه پرنده طاقت بياره
باد مياد ، خدا كنه بوي رفاقت بياره
عمريه ديوار هميم فاصله حرف آخره
پناه بال و پرمون، سقفاي بي كبوتره
تو گلدوناي خونگي داره مي پوسه ريشه مون
گنجشكك اشي مشي نك ميزنه به شيشه مون
عمريه پشت ميله ها ترانه خون قفسيم
خيس ميشيم ، گوله ميشيم ، اما به هم نميرسيم
عكسِ پرنده ميكشيم رو پشت بوم نقاشي
شايد بياد رو بوم ما گنجشكك اشي مشي
كاشكي بياد آبي بشه، تو نقشاي كاشي بره
كاشكي بياد ماهي بشه، تو حوض نقاشي بره
زخما رْ مرهم بذاره، نقلِ حكيم باشي بشه
بياد و رنگ آبي حوضاي نقاشي بشه
معلم فراموش نشدنی ام عبدالجبار کاکایی
آن قدر در تغيير خودم دست دست كردم تا تغيير خودش را بر من تحميل كرد. هميشه به پيشدستيام نسبت به تغييراتي كه پيشارويم بودند ميباليدم و از آن بهرهها برده بودم ولي اين بار اعتراف ميكنم كه شكست خوردم. تلخي ماجرا آن گاه بيشتر ميشود كه تغييرات را مدتها بود درك كرده بودم اما نابخردانه آنها را ناديده ميگرفتم و احساسي عمل ميكردم. تغييراتي كه خيلي فوري و ناگهاني نبودند و مدتها بود زنگهاي هشدار آن را ميشنيدم. شدم مانند كسي كه بر سر فرد عزيزش كه دچار مرگ مغزي شده ايستاده و هنوز اميد به حيات او دارد. اين توهم را آن قدر كش دادم تا حالا مني كه اغلب تلاش ميكردم موقعيتها را رقم زنم، در موضع آچمز قرار گرفتهام. كمي سخت است اما واقعيت دارد. تجربهيي بود و گذشت، بيفايده كه نبود هيچ بهرههاي زيادي هم بردم. ياد گرفتم و حالا تلاش ميكنم تا فقط خاطرات خوبش بماند.
بسيار بردهام و حالا يك بار هم باختهام. از اين پس دوباره تلاش ميكنم تا خودم آينده را رقم زنم و منتظر محال نمانم. آرمانگرا ميمانم اما واقعبين، اين گونه هم خودم ميمانم و هم پيرامون را ميپايم تا بعد گلهيي نماند.
يكي از شبكههاي ماهوارهيي:
منچستر يونايتد، پرسپوليس انگليس است!
فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى وَاِنْ سَئَلْتُك َاَعْطَيْتَنى وَاِنْ اَطَعْتُكَ شَكَرْتَنى وَاِنْ شَكَرْتُكَ زِدْتَنى
باز موعدش رسيده. در برابر بزرگي نيايش عرفه دست و دلم مي لرزد. خدا را شاكرم كه باز فرصتي داده تا با حسين (ع) در عرفه هم نوا شويم. فرصتي كم نظير براي تمركز و شناخت از خود، قياس گويا با خالق و ارتباط با او؛ انت الذي ... اناالذي ... .
در گيرودار روزمرگيهاي روزافزون احساس نيازم به اين گونه فضاها بيشتر شده است. جلسهيي براي ساعت 2 تا 5 امروز در اداره گذاشتهاند كه فعلن در حال تلاش براي هوا كردن آنم تا ببينم چه ميشود. امروز به روال سالهاي گذشته در حسينيه ارشاد آيين نيايش عرفه برقرار است. از ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر شروع ميشود و سخنران آن دكتر ناصر مهدوي است. درست همزمان با جلسهي ما!
هرجا كه بودي اگر حالي بود و لطفي مرا هم دريغ نكن.
چند نكتهي پراكنده و بي ارتباط با هم دربارهي صداوسيما:
1- صبح امروز حدود ساعت 7:12 تا 7:15 روي موج راديو جوان با كيفيتي بسيار خوب ترانهي "اون قد و بالا رو ببين چه كرده" را با صداي جادويي! اندي گوش كردم. نميدانم تداخل موجهاي راديويي بود يا خطايي ناخواسته در پخش راديو. شنيدم كه چندي پيش صداي معين هم از يكي از شبكههاي راديويي پخش شده بود كه آن هم متوجه نشدم ناشي از خطاي پخش بود يا روي موج راديوهاي داخلي آمده بودند.
2- ديروز براي يكي از برنامههاي كودك سيما كه با حضور كودكان خردسال برگزار ميشود، دو نفر از دوستانام موفق شدند به هزار دردسر دو دختر 5 ساله و 5/4 سالهي خود را پس از مدتها پيگيري به اين برنامه بفرستند. توجه كنيد به سن اين كودكان كه تازه به نصف سن شرعي به تعبير فقهاي سنتي و حدود يك سوم سن شرعي به تعبير مراجع نوگراتري چون آيت الله صانعي رسيده است. نميدانم در ذهنشان چه ميگذشت هنگامي كه سر اين دختران خردسال به زور مقنعه ميكردند. كودكاني كه هنوز نميدانند فرق دختر و پسر چيست و با هزار شوق و ذوق از ساعت 6 صبح موهايشان را درست كرده بودند و حالا بايد پشت مقنعه پنهانشان ميكردند.
3- بحث برنامههاي سيما در روزهاي عزاداری تبديل به طنز شده است. تيتراژ برنامهيي مثلن ورزشي با تصاويري سريع و پرتحرك پخش ميشود ولي براي به ظاهر حرمت گذاشتن به مناسبت سوگواري، آهنگ كند و غمگيني روي تيتراژ ميگذارند و طنز تحويل تماشاگران تلويزيون ميدهند. متاسفانه براي ما عادي شده ولي مسخره است اين كار. ديشب در برنامهي ورزش دو فابيو بالا فوروارد برزيلي كه قرار است به استقلال بپيوندد را آورده بودند. فيلم بازي و گلهاي اين بنده خدا را با ريتمي تند پخش ميكردند و درعين حال مارش عزا روي تصاوير گلهاي او بود. به خودم گفتم كاش به او توضيح داده باشند چه خبر است اينجا وگرنه طرف ميماند اين معجوني كه دارد پخش ميشود نشانهي چيست؟ تصور كنيد يك نفر عزادار برود مراسم عروسي و او براي مشاركت فعال در عروسي تند و تند برقصد و صاحب مجلس هم همزمان براي همدردي با ميهمان عزادار، آهنگ نينواي حسين عليزاده را براي رقص عزادار محترم پخش كند؛ ميشود چيزي شبيه همين كاري كه روزهاي عزاداري در سيما انجام ميشود. البته دربارهي مناسبتهاي مذهبي و به خصوص مناسبتهاي عزاداري حرف بسيار است كه بررسي مفصل و جداگانهيي ميطلبد اما در چارچوب مقدورات و عرف رسمي فعلي نيز كارهايي كه انجام ميشود قابل دفاع نيست.
مرتبط از اون لحاظ: این هم البته نگاه محترم دیگری است.
يكي از كارايي كه در جووني چنباري مرتكبش شدم كتك كاري با دختربازاي با دز بالا بود. دو مرتبه به خاطر گير دادن واسه سوار كردن به ماشين، يه بار استمداد دختر همسايهمون كه از گير يه آدم سه پيچ نجاتش بدم و يه بار مزاحمت شديد يه سرباز داخل ماشين براي خانمي كه كنارش نشسته بود. در اين بين تو يكي از دعواها كتك ملسي هم خوردم.
بعدها كه در خيلي از جهات دچار دگرديسي به سمت مدرنيته و جامعهي مدني و خشونت زدايي و اينها رفتم احساس كردم كه بايد در اين رويه تجديدنظر كنم و اين اصلن كار خوبي نيست. خيلي فكر كردم، خيلي زياد خودمو ملامت كردم كه آخه اين چه كاريه پسر، تو رو هيشكي اين ريختي نميشناسه، از تو بعيده، گفتوگو ... و اينا.
ديشب تو خيابون شريعتي يه ماشين ريو گير داده بود خانمي رو سوار كنه. خيلي صحنهي زشتي تو خيابون شكل گرفته بود. اون زن بينوا هم كه از جوي عريض خيابون نميتونس بره پيادهرو، مستاصل اين پا اون پا ميكرد. ملت شريف هم كه مث بز بر و بر نيگا ميكردن. هرچي فك كردم ديدم هيچ كاري مدرنتر، مدنيتر و فرهنگيتر از همون كاري كه جوونيم ميكردم نيس. سر يارو داد كشيدم برو ول كن زن مردمو. گفت به تو چه فلان ... . ماشينو زدم كنار رفتم پايين گفتم آقاجون بزار دستتونو ببوسم ... نه ببخشيد ... اون يه ماجرا ديگه بود ... رفتم پايين كه ديدم اون خانم از پشت اوم ماشينه رفت اون ور خيابون و ريوهه هم يه ويراژ جلوي پاي من داد و رفت.
ديشب كه به خير گذشت اما خداوكيلي مزاحمت اين شكلي خيابوني رو هيچ رقمه نميتونم تحمل كنم. اين افراد بايد در خيابون بترسن از مزاحمت. به جد معتقدم اون غيرتي كه يه زماني تو وجودمون بود و مرد، خوب بود. اگه اون غيرت نمرده بود نه اين جور مزاحمتها اين قدر علني ميشد و نه مزاحمتهاي ديگهيي مث طرح امنيت اجتماعي كه خيابونها رو پادگان كرده و آرامشو از زن و بچهي مردم گرفته. این یه جور اون یه جور دیگه. خیلی از گیرهایی که همین پلیس تو خیابونا میده حاصل بی تفاوتی باقی مردمی که بی اعتنا از کنار مزاحمتشون واسه یه آدم دیگه رد میشن. ما بي غيرت شديم كه اين همه مزاحمت علني رو دوروبرمون ميبينيم و دم نميزنيم.
بر اساس مشاهدات و شنيدههاي زيادي كه داشتهايم بسياري از برخوردهاي پليس تو خيابونا فقط مصداق مزاحمته و بعيد ميدنم اون زماني كه مردم حساسيت بيشتري نسبت به هم و خودشون داشتن پليس اين جسارتا رو داشت. بيتفاوتي ماست كه هم لات و لوتا و هم بخشي از پليسو اينقدر رو داده. فعلن هم دارن پا به پاي هم خيابونا رو از آرامش و جلوه ميندازن.
خدا قسمت نكنه گير آدم گيري بيفتي كه از تخريب لذت ببره. مصيبتي است اليم كه ديروز بدجور گرفتارش شدم. انتهاي كار از پسش بر اومدم اما انرژي برد اساسي. به خاطر همين هم هنوز ول كن ماجرا نيس. ميخاد يه جوري بزاره تو كارم، چرا؟ چون همين جوريه بنده خدا. همون ماجراي نيش عقرب و اقتضاي طبيعته. از اونا که به قول دکتر کردان به خاطر یه دسمال "قیطریه" رو به آتیش میکشن. با بقيه هم همين طوره. اون از ديروز تا حالا منو ياد خيليا تو عرصههاي سياسي و اجتماعي ميندازه كه يه كار مشترك ساده باهاشون آدمو سرويس ميكنه؛ حس ميكني يه نفر كار و زندگيشو ول كرده زل زده بهت ازت آتو بگيره. يا خدا نكنه موضع منتقد بگيره. هدف تخريبه و از قبل تصميم دروني داره كه با هيچ توضيحي قانع نشه حالا تو خودتو بكش، مگه فايده داره؟
