۲۸ مرداد و امتداد دو خط موازي كه ظاهرن هيچ وقت به هم نمي رسند مگر به نزاع. ۲۸ مرداد و امتداد تقابل شاه و ملت، تقابل استبداد و آزادي، تقابل مصدق و دربار، آجان و سربازِ از پادگان و مرز به خيابان ريخته در برابر دانشجو و زن و مرد بي سلاح به پناهي گريخته، چماق شعبان بي مخ ها در برابر دست هاي خالي آزادي خواهان، سينه هايي مملو از عشق به آزادي در برابر سرب داغ، قداره بندي در برابر منطق، ذبح آزادي در برابر استبداد، قانون در برابر خودقانون بين ها و ... و صداي پر هيجان راديوي دولتي كه پيروزي انقلاب ! و گفتمان دربار را به ملت شادباش مي گويد و سرود پيروزي سر مي دهد و دادگاه هايي براي آزادي خواهان.
بيش از يكصد سال است كه دو خط موازي در برابر يكديگر در ايران به پر و پاي هم مي پيچند. ديدگاهي كه اسلام و ايران را با هم، تجدد و تشرع را با هم، آزادي و عرف و عفت را با هم مي خواهد و ديدگاهي كه آن ها را در يك كاسه جمع شدني نمي داند. بخشي از اين ديدگاه كه ايران را در برابر اسلام، تجدد را در برابر تشرع و آزادي اجتماعي را در برابر عرف و عفت به ميدان آورد راه به زباله دان تاريخ برد و حالا از همان سو، نگاهي در ظاهر در برابر آن و در باطن در كنار آن و با همان مشي كمر به نابودي ديدگاه اول بسته است.
هر دو نگاهِ تفكيك گرا و تك بين تا آن جا كه راي ملت در چارچوب شان بگنجد ملت را شريف مي نامند و به راي آن ها گردن مي نهند و آن گاه كه ملت راي ديگري دهند كودتا مي كنند. هر دو از "نخست وزير"ي مي ترسند. يكي كه نخست وزير مردم بود و دربار به آن گردن نهاد تا وقتي كه گردن دولتش را بشكند و ديگري نخست وزير امام كه رييس جمهور ملت شد و راي ملتش را برنتافتند.
خط سبز آزادي نوبتي به سنت زمانه، با انقلاب حق خود را باز ستاند و اين بار در امتداد همان خط مستقيم و به تجربه و فهم زمانه اش در مسيري ديگر در پي ستاندن حقش است.
دَوَرانِ تراژيكِ تاريخ، به ادامه دادنِ خود ادامه مي دهد.
شاكله ي اصلي هنرمندان كشورمان در جريان شكل گيري جنبش سبز نقش به سزايي را بر عهده گرفتند و بسيار مسئولانه و مردمي و ملي عمل كردند. طبيعي است كه فرهنگ ستيزان حاكم كينه ي عميقي از آن ها بر دل گرفته باشند و براي ايراد صدمه به آن ها از هرگونه تلاشي فروگذار نكنند. در اين باره حجم حملات و توهين هاي اخير به استاد بزرگ آواز ايران، استاد محمدرضا شجريان كه هر كدام از ما بسته به فراخورمان از لحظاتي تا عمري را با صداي ناب و آسماني او به زيباترين احساس ها دست يافته ايم، گوياي وقاحت و عزم جزم اقتدارگرايان براي خدشه به ساحت هنري و شخصيتي اين بزرگمرد نيك نام است. اين در حالي است كه همه مي دانيم و مي دانند كه استاد شجريان بر بلنداي بام هنر و آواز اين سرزمين به مقامي دست يافته كه در بين بسياري از عناصر و شخصيت هاي سترگ و هويت بخش فرهنگ اين سرزمين آريايي، جايگاهي ويژه داشته و خود به تنهايي یکي از عناصر هويت بخش ما شده است.
حال كه خبر مي رسد زشت صورتان و سيه سيرتان حاكم تصميم گرفته اند تا از حظ افطارهاي رمضان ما بكاهند و نيايش ربنا را از سفره هامان برچينند، پيشنهاد مي كنم هر تعداد كه مي توان سي دي و كاست ربناي استاد شجريان را تكثير و توزيع كنيم تا زمان افطار در پخش هاي خانگي و يا ماشين هايمان در خيابان ها با صداي بلند پخش كنيم تا هم رونق بخش معنوي دقايق افطارمان باشد و هم داغ بر دل آن ها كه هر زيبايي ذهن و روان آن ها را بر مي آشوبد، چه زيبايي هنر و چه زيبايي آزادي. رمضان امسال نواي استاد شجريان و ربناي او در امتداد الله اكبرهاي ما و هم سنگر ما در برابر استبداد است. اين گونه چه بسا كه صداوسيماي ميلي تن به شكست دهد و خود باني پخش ربناي ما چون سال هاي گذشته شود.
در همين راستا پيشنهاد مي كنم تماشاي فيلم «خاك آشنا» را نيز از دست ندهيد. اين فيلم ساخته ي بهمن فرمان آرا است كه در اين مدت همراهي خوب برای سبزها بوده. فيلم او روي اكران است و حالا نوبت سبزهاست كه با به فروش بالا رساندن آن، به نوعي ديگر پيام همبستگي خود را برسانند.
پ ن:ظهر امروز این خبر خوب روی خروجی ایلنا آمد:
دعاي ربناي شجريان به عنوان يك اثر ملي از تلويزيون پخش ميشود
ايشان چندي پيش يادداشتي نوشت با نام برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد. يادداشتي كه بسيار خوانده شد و بازتاب وسيعي يافت. من هم متاثر از اين نوشته نظر بلندي را در وبلاگشان گذاشتم كه همان را اين جا هم مي آورم.
سلام آقاي كاكايي
بعيد مي دانم كه مرا به ياد داشته باشيد. دانش آموز مدرسه ي نمونه ي ابن سينا كه سر حافظ خواني هاي شما در نمازخانه ي مدرسه، دل بسته ي شما شد. معلم فارسي ما بزرگوار ديگري (آقاي داوري) بود و من عاشق كلاس شما. از كلاس خودم به قصد كلاس شما جيم مي زدم و شما علاقه ي مرا به خودتان دانستيد. مديرمان آقاي بابايي پس از تذكري در نوبت بعد مرا دعوا كرد كه سر كلاس خودم نيستم و شما هم نوازشي به گوش من داديد كه توماني هفت صنار با اين سيلي كه فرزندتان خورده توفير داشت. همان باعث شد در كلاس هاي انجمن شهريار نيايم و گمان كنم كه استعدادم سوخت !
سالها بعد من در فرهنگسرايي كه حالا براي خودم در آنجا مديري شده بودم به همراه هم شاگردي آن سال هايم مرتضي رحيم نواز دعوتتان كرديم به بهاران و حكايت آن سيلي رفت و كتابي كه به جبران آن سيلي به من هديه كرديد و به خنده گفتيد كه به تربيت سنتي باور داريد. كتابتان را هنوز دم دست دارمش و يك شعر آن را كه با خاطره ي خوانش فوق العاده خودتان، گاه در برنامه هايي كه اجرا مي كنم، مي خوانمش:
ديري است با نام تو خلوت مي كنم اي خوب بالا دست
دارد چراغان مي شود با نام تو اين كوچه ي بن بست
من آن وقت ها بسيجي بودم و يكي از مزاحمان مردم در سر چهارراه ها و ايست بازرسي ها. خيلي هم احساس اعتماد به نفس و ايثار و نزديكي به خدا داشتم و مثل همه دوستان آن موقعم، بسيار فروتنانه خودم را معيار حق و باطل مي ديدم. آنچنان باد توي سرمان انداخته بودند و آنچنان اطلاعات غلط از مردمان نيك و مومن روزگار اما مخالف و منتقد در ذهنمان نشانده بودند كه خدا را بنده نبوديم و مومنان خدا را باور نداشتيم. مي توانستيم يا زهرا بگوييم و سيلي بزنيم، خداوكيلي هم اين كارها را مومنانه و از سر صدق و ايمان مي كرديم.
گذشت و روزگار جهتي ديگرم داد. همان طور كه يك سيلي در مدرسه مرا از انجمن شهريار دور كرد اين بار در جامعه شدم سيلي خورده و مسيري ديگر پيش رويم قرار گرفت. در روزگاري كه تازه به سيلي خورندگان پيوسته بودم و هنوز با سيلي زنندگان حشر و نشري باقي بود، دوباره شما را اتفاقي بعد چند سالي ديدم. اين بار جلوي تشكلي منتقد و سياسي كه تازه به آن پيوسته بودم. سلامي عرض كردم، شناختيد و نشناختيد، پاسخ سلامم داديد و بعد از آنكه فهميديد مبتلاي به سياست شده ام انذارم داديد كه از آنها فاصله بگيرم. گفتم: انتخابم نبود استاد، مبتلا شدم. سيلي خوردن ديدم، به درد آمدم، جلو آمدم خودم سيلي خوردم و حالا هم با انگيزه ي بيشتري مانده ام. از آن پس تا امروز هرچه بيشتر با سيلي خوردگان حشر و نشر پيدا كردم و هرچه از سيلي زنندگان بيشتر فاصله گرفتم، درد بيشتري فهميدم. با سيلي خوردگان و باتوم خوردگان و تعزير شدگان آشنا شدم و به گذشته ي خودم، نه شرمگين از خودم كه آن وقت هم بر پايه ي باور و فهم آن زمانم عمل مي كردم، كه شرمگين ديگران و نادم و متامل شدم. تنها از آنهايي كينه به دل گرفتم كه حالا مي دانم كه مي دانستند دروغ مي گويند و مرا با دروغ هايشان فريب مي دادند. آنهايي كه در جلوي صف بودند و هستند و سيلي مي زدند و سيلي مي زنند، كمتر از آن قماشند. آنها از قماش آن روزهاي منند، فريب خورده اي كه بر اساس باورش عمل مي كند. البته اذعان مي كنم كه عمل بر اساس باور در زمان ما به مراتب بيشتر از امروز و در زمان شما به مراتب بيشتر از زمان من بود. در چهره هاي ماها صداقت و البته كمي بلاهت برجسته بود ولي سيلي زنندگان امروز چشم دريده هاي بسياري دارند كه كلام و راه رفتنشان به لات ها بيشتر مي ماند تا فريب خوردگان عقيدتي.
غرض اينكه آنانكه چنين كلب هايي را پرورش مي دهند را بايد دريافت. خدا عمر دهد سيد هاشم آقاجري را، روزي در مجلسي به كلام شريعتي در تبيين سه گانه استثمار، استعمار و استحمار اشاره مي كرد و اضافه كرد امروز ضلع چهارمي افزوده شده به نام "استكلاب". استاد عزيزم، آنكه سيلي مي زند و پاچه مي گيرد كلب است، مشكل آن جايي است كه اين كلب ها را پرورش مي دهد. اين را گفتم كه پاسخ آن روزتان را بگويم كه چرا مبتلا به سياست شدم. سياستي كه به تعبير ارسطو در امتداد اخلاق است. حكايت سياسي شدن ما هم از ديدن همين سيلي ها آغاز شد. تا شنيده بودم باور نمي كردم، اگر باور مي كردم متاثر نمي شدم، تا وقتي كه ديدم، عزيزم را ديدم كه سيلي خورد، تا وقتي كه خودم هم سيلي خوردم و تا حدي فهميدم چه خبر است.
من ناراحت شدم كه پسر شما و برادر من جلوي پدرش و استاد من سيلي خورد، اما اگر استاد من و برادر من از اين رهگذر لحظه اي از حال سيلي خوردگان و مظلومان محجوب و بي شمار مطلع شده باشند و با آنها همدرد، اين همدردي را به آنها تبريك مي گويم و عرض مي كنم، هر روز در لباس شما فرزندان پاكي از اين سرزمين را سيلي زده اند و مي زنند ولي كانون استكلاب جاي ديگري است.
استاد، آنچه اين روزها در وسعت بيشتري مي بينيم، جماعت كوچك تري سال هاست در غربت و بي خبري و در ابعادي بسيار وحشتناك تر تحمل مي كنند. آنها سيلي مي خورند و سيلي مي خورند و سيلي مي خورند و صدايشان هم به جايي نمي رسد. استاد، مشكل اين جاست كه برخلاف تصور آقاي قزوه، اين ها استثنا نيست، قاعده شده است و من و دوستان امروزم كه غالبا همرزمان و هم لباسان ديروز شمايند، بناي مبارزه با اين قاعده را داريم.
آقاي كاكايي لباستان را پس بگيريد، من هم تلاش مي كنم پرچمم را پس بگيرم.

حس ناب قرار گرفتن در کانونی که حتم داری با آن همه دل شکسته و باور صادقانه و با اعتماد به حسی که دچار آن می شوی، امر قدسی در آن واقع است ... حس خوب زیارت، آن هم در این روزهایی که سینه مالامال درد است.
در پی برگزاری مراسم تنفیذ به افتخار احمدی نژاد، از آن جا که تصور حضور چهره هایی چون محمدرضا ساکت مدیر عامل باشگاه سپاهان، افشین قطبی (از همه بیشتر دلم برای او سوخت. بنده خدا هاج و واجه که این جا چه خبره یا چرا چند تا صندلی تاشوی رستورانی از سمساری ها برای این همه کارگزار کرایه نمیکنن)، مایلی کهن مربی باشگاه سایپا کرج، رضازاده ی همیشه در صحنه، احمد نجفی به عنوان نماینده ی پیشکسوت و برجسته ی جامعه ی هنری که فقط نان بازو از گلویش پایین می رود، واحدی (مجری صداوسیما) و از این قبیل به عنوان کارگزاران نظام نمی رفت، پست قبلی را اصلاح می کنم و عرض می کنم منظور بقیه ی کارگزاران نظام بود. این جا را ببینید.
جا دارد با عرض پوزش از همه ی بلبل های عالم، یادی کنم از یک بیت شعری که اگر اشتباه نکنم این طوری بود:
سعدی ببین که بلبل ز بی گلی
گل میخ دروازه به منقار می کشد
پابه پای قصه در راهیم
پا به پای کینه ی کاووس
پا به پای مکر سودابه
برستیغ کوه چون آرش
یا سیاوش در دل آتش
یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها
یا چو یوسف در ته چاهیم
ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم
ما چو طوفان های نا آرام در راهیم
پا به پای اندوهان تلخ
پا به پای بزم و شادی ها
نام زال پير
چون پر سیمرغ در آتش
نو شداروی شگفت نامرادی ها
ذوالفقار مرتضی دردست
بی امان پا در رکاب رخش
ازکویر و کوه
در پناه سایه سار نخل و گردو
گرم پیکاریم
ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم
از زلال جاری اروند
تا سپید تارک الوند
از سیاکوه تا دماوند
از ارس تا تنگه ی هرمز
زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم
ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم ....
شاعر سبز، عبدالجبار كاكايي
همسر عزيزم پرستو سرمدي، درباره بازداشتي هاي اخير به خصوص دو همراه و هم سنگر در بندش كه در هسته مركزي كمپين موج سوم در كنار هم بودند يعني محمدرضا جلايي پور و عماد بهاور و نيز دعاي كميلي كه پنج شنبه شب هاي اخير در دارالزهرا در ولنجك تهران برگزار مي شود يادداشتي نوشته كه در پي آورده ام.
حالا ديگر شب هاي جمعه هم براي خود حكايتي شده است. شب هاي اشك و آه آنهايي كه عزيزي در بند دارند و دعا خواندن نزديكانشان تا شايد تسلاي خاطري باشد در اين زمانه كه گويا براي آزادي آن اسيران كار ديگري از دست كسي ساخته نيست.
شب هاي جمعه در آن لحظات كه خانواده زندانيان و دوستانشان به درگاه خداي خود پناه مي برند تا شايد فرجي افتد احساس غريبي دارم، احساس مي كنم كه برادران در بندم محمدرضا و عماد مي شنوند صداي ما رفيقان نيمه راه را كه اين بيرون زندان ها مستاصل شده ايم حتي در تحليل آنچه كه بعد از انتخابات رخ داد.
هنوز هرچه با خود مرور مي كنم تا بتوانم تصوير دقيقي از آنچه كه بعد از انتخابات رخ داده را در ذهنم ترسيم كنم باز يك جاي كار مي لنگد. انتخابات برگزار شد، موج سبز حتي چند روز قبل از 22 خرداد هم نتيجه را معلوم كرده بود، پيروزي ميرحسين. در اين ميان جرم برادران در بندم محمدرضا جلايي پور و عماد بهاور لابد اين بود كه نسل مايوس سوم را به صحنه آورد. آنها را راضي كرده بودند كه در انتخابات شركت كنند و اين چنين شد كه ميليون ها نفر با صندوق ها آشتي كردند. خيابان ها مملو از شور و حالي شد از اميد سبز اين جوانان اما دستي آمد و اين اميد را نااميد كرد و نتيجه انتخابات را آنچنان خواند كه هيچكس در دنيا باور نكرد، حتي خودش. خب گناه برادران در بند ما در اين ميان چيست؟ آنها كه آنقدر آزاد نماندند تا حتي با خبر شوند از سيل خشم مردم، اعتراضات و كشتارها.
ما و برادران در بندمان اگر اتهامي داريم در برابر نسل سوم و صدها هزار پويشگر جوان استكه باور نمي كردند برگزاري انتخابات سالم را و ما به آنها باورانديم كه اگر حضور يابند كسي نمي تواند رايشان را مخدوش كند. اين اگر خطايي است و نياز به عذرخواهي دارد در برابر مادران و پدراني است كه فرزندان جوانشان اين روزها در خيابان ها و بازداشتگاه ها اسير خشونت كودتاگران هستند. جرمي در برابر حكومت رخ نداده است.
در اين شب هاي جمعه كه نزديكان زندانيان دعاي كميل مي خوانند، در آن لحظات كه از خدايشان مي خواهند اسيران را آزاد كنند، احساس مي كنم محمدرضا و عماد برادران در بندم در پشت ميله هاي آن زندان رسوا، آرام مي گيرند و دلهايشان براي تحمل اين روزها گرم تر مي شود. و فكر مي كنم كه شايد بازجويان آنها اين بار كه مي خواهند اتهامي را به آنها بقبولانند به ترديدهاي دلشان بيشتر بها دهند، چون به خوبي مي دانم كه اين بازجوها دلشان پر از ترديد است و هنگامي كه با محمدرضا و عماد مواجه مي شوندبه خوبي مي دانند به اين دو كه از بهترين هاي نسل من هستند و نسل من براي هميشه به وجود آنها خواهد باليد، اتهامات خنده دار جاسوسي و اغتشاش و انقلاب مخملي نمي چسبد. بازجوها خود مي دانند و از همين روست كه بر چشم برادرانم چشم بند مي زنند و آنها را را رو به ديوار مي نشانند تا محمدرضا و عماد شرم نگاه آنها را نبينند.
اين شب هاي جمعه كه دعاي كميل خوانده مي شود، نگاه فخرالسادات محتشمي پور را كه مي بينم كه از پس سالها تلاش و زحمت سرازير مي شود و بر استواري آن زن صبور گواهي مي دهد، با خود مي انديشم به ايماني كه هر لحظه در دلم راسخ تر مي شود؛ ايمان به اينكه فاطمه همسر محمدرضا و مريم همسر عماد در سن فخرالسادات محتشمي پور هرگز براي در بند بودن همسرانشان نخواهند گريست، چرا كه تا آن زمان حتما همه ما با هم، ما رفيقان نيمه راه و آنهايي كه هنوز اسيرند آزادي را براي اين سرزمين به ارمغان آورده ايم و آن روز حتما محمدرضاها و عمادها و فاطمه ها و مريم ها در نسيم روح نواز آزادي براي آباداني اين سرزمين تلاش خواهند كرد و حتما تمام رنج هاي فخرالسادات و تاج زاده به ثمر خواهد نشست.
اين شب هاي جمعه در دارالزهراء و نجواهاي نيايش كميل چنين روزهايي را نويد مي دهد.
:
خبرچين هاي خورشيد
به رشد سريع درخت
مشكوك مي شوند
و زير نظر مي گيرند
ميزان مصرف نور را
در برگ هايش
بعد معلوم مي شود
كه آن درخت
از بدو رويش خود
تاريكي مصرف كرده است
اين گونه بوده است
كه به او نور مي تابانند حتا در روز
بعد آن درخت
ياد مي گيرد
چگونه نور را به تاريكي بدل سازد
و رشد مي كند مخفي
دوباره خبرچين ها ...
-----
اين گونه بوده است
كه به او تاريكي مي تابانند حتي در شب.
دوباره آن درخت
دوباره خبرچين ها
دوباره ...
----
اين گونه بوده است
دليل حضور تبر
در انتهاي خبر
شعر از علي رضا حسيني (روايت شكسته)