شاكله ي اصلي هنرمندان كشورمان در جريان شكل گيري جنبش سبز نقش به سزايي را بر عهده گرفتند و بسيار مسئولانه و مردمي و ملي عمل كردند. طبيعي است كه فرهنگ ستيزان حاكم كينه ي عميقي از آن ها بر دل گرفته باشند و براي ايراد صدمه به آن ها از هرگونه تلاشي فروگذار نكنند. در اين باره حجم حملات و توهين هاي اخير به استاد بزرگ آواز ايران، استاد محمدرضا شجريان كه هر كدام از ما بسته به فراخورمان از لحظاتي تا عمري را با صداي ناب و آسماني او به زيباترين احساس ها دست يافته ايم، گوياي وقاحت و عزم جزم اقتدارگرايان براي خدشه به ساحت هنري و شخصيتي اين بزرگمرد نيك نام است. اين در حالي است كه همه مي دانيم و مي دانند كه استاد شجريان بر بلنداي بام هنر و آواز اين سرزمين به مقامي دست يافته كه در بين بسياري از عناصر و شخصيت هاي سترگ و هويت بخش فرهنگ اين سرزمين آريايي، جايگاهي ويژه داشته و خود به تنهايي یکي از عناصر هويت بخش ما شده است.
حال كه خبر مي رسد زشت صورتان و سيه سيرتان حاكم تصميم گرفته اند تا از حظ افطارهاي رمضان ما بكاهند و نيايش ربنا را از سفره هامان برچينند، پيشنهاد مي كنم هر تعداد كه مي توان سي دي و كاست ربناي استاد شجريان را تكثير و توزيع كنيم تا زمان افطار در پخش هاي خانگي و يا ماشين هايمان در خيابان ها با صداي بلند پخش كنيم تا هم رونق بخش معنوي دقايق افطارمان باشد و هم داغ بر دل آن ها كه هر زيبايي ذهن و روان آن ها را بر مي آشوبد، چه زيبايي هنر و چه زيبايي آزادي. رمضان امسال نواي استاد شجريان و ربناي او در امتداد الله اكبرهاي ما و هم سنگر ما در برابر استبداد است. اين گونه چه بسا كه صداوسيماي ميلي تن به شكست دهد و خود باني پخش ربناي ما چون سال هاي گذشته شود.
در همين راستا پيشنهاد مي كنم تماشاي فيلم «خاك آشنا» را نيز از دست ندهيد. اين فيلم ساخته ي بهمن فرمان آرا است كه در اين مدت همراهي خوب برای سبزها بوده. فيلم او روي اكران است و حالا نوبت سبزهاست كه با به فروش بالا رساندن آن، به نوعي ديگر پيام همبستگي خود را برسانند.
پ ن:ظهر امروز این خبر خوب روی خروجی ایلنا آمد:
دعاي ربناي شجريان به عنوان يك اثر ملي از تلويزيون پخش ميشود
در شرايط دردآوري كه ميليون ها راي ملت به يغما رفته و از فرزندان پاك و دلاور ملت ده ها تن شهيد، صدها تن مجروح و تحت ضرب و شتم و تعداد كثيري در بند جور كودتاچيان به سر مي برند، رجوع به لنگرگاه هاي معنوي و ديني كه تقويت كننده ي نيروي مقاومت و انگيزه بخش تداوم مبارزه تا احقاق حق و سر جاي خود نشاندن ظالمان است، اهميتي بيش از پيش مي يابد.
هفته ي گذشته در كنار خانواده هاي اسراي كودتاي 22 خرداد و همراه با جمع زيادي از دوستان، مراسم دعاي كميل كه يكي از زيباترين و عميق ترين نيايش هاي معتبر ديني است، در دارالزهراء ولنجك تهران برگزار شد. در اين محفل دوستان علاوه بر بهره گيري از بركات معنوي دعا كه در فتنه هاي اخير احساس نياز به آن مي شد، فرصت يافتند تا در شرايط فوق امنيتي روزهاي پس از 22 خرداد تجديد ديداري كرده و از احوال هم باخبر شوند.
بنا بر نظر مثبت اكثريت دوستان، قرار شد اين برنامه در هفته هاي بعد نيز ادامه يابد كه با مساعدت دوستانه ي جناب حجت الاسلام محتشمي پور كه متولي دارالزهرا است، اين مجال بار ديگر فراهم شده تا دوستان از بركت جماعت و نيايش و تجديد ديدار بهره مند شوند. البته طبيعي است كه در اين گونه مجالس با توجه به شان مجلس و محذوريت هاي موجود، كسي انتظار بحث هاي داغ و تند سياسي نداشته باشد، هرچند هيچ جماعتي هم بي بركت اجتماعي نيست.
زمان اين برنامه فردا پنج شنبه ساعت 20:45 و آدرس آن هم از اين قرار است: ولنجك، ضلع جنوبي ميدان شهيد بهشتي، خيابان هشترودي، خيابان بيضاوي غربي، خيابان كيوان، پلاك 3، مجموعه فرهنگي دارالزهراء
به انتظار ديدار دوستان در اين محفل مبارك هستيم.
روزي باراني با ماشين در حال عبورم كه لاستيك ماشينام مي افتد در يكي از هزاران چالههاي پنهان در آب خيابانهاي تهران. عابري كمي خيس مي شود. مي ايستم تا عذرخواهي كنم اما پاسخ عذرخواهيام توهين است و چيزي نمانده تا كار به زدوخورد بكشد.
روز باراني ديگري، چالهي ديگري، عابر ديگري اما همان لاستيك ماشين من. بايستم براي عذرخواهي يا بروم؟
نتايج چند پيمايش سراسري و ارزيابيهاي صورت گرفته از سوي كارشناسان و جامعهشناسان، موضوع كاهش سرمايهي اجتماعي در ايران را به يكي از موضوعات جدي مورد توجه نخبهگان تبديل كرد. نتايج اين تحقيقات تا آنجا پيش رفت كه برخي چون عباس عبدي از فروپاشي اجتماعي سخن گفتند. در مقابل وي كساني كه بر نفي اين نظر برآمدند، اگرچه آن را رد كردند اما آنها نيز بر پايين بودن قابل توجه سرمايه اجتماعي تاكيد كردند. در اين بين سوآلي كه مطرح ميشد اين بود كه پس چرا متناسب با اين ادعا شاهد آشوبهاي خياباني و اجتماعي نيستيم و به قول دكتر جلاييپور كه همواره به عنوان جامعهشناسي خوشبين شناخته ميشود، اگر هم مشكلاتي هست، اينها همان مشكلات جامعهي مدرن است. به تعبير ايشان ما در يك جامعهي مدرن اما بدقواره زندهگي ميكنيم.
در مقام و توان داوري بين اين نظرها نيستم اما آنچه شاهديم بين اين دو سر طيف، هيچ نظري كه وضعيت اجتماعي ما را مطلوب بداند وجود ندارد. در پاسخ به آن پرسش كه چرا آشوبهاي اجتماعي نداريم نيز هميشه به عامل "چسب قدرت" اشاره شده است. قدرتي كه اگرچه خود در كاهش سرمايهي اجتماعي در ايران نقش برجستهيي داشته اما در عين حال توانسته جلوي بروز و ظهور خشن آن را در صحنهي جامعه بگيرد.
اتفاقاتي كه اين روزها در صحنهي فوتبال كشور ميگذرد، ماكتي از جامعهي ايراني را پيش رويمان تصوير كرده كه در آن چسب قدرت تا حدي وا رفته است. نبود فدراسيوني قوي كه بتواند جلوي بروز علني كاهش سرمايه اجتماعي در بخشي از جامعه – جامعهي فوتبال – را بگيرد موجب شده تا واقعيتها را بهتر ببينيم. اين فدراسيون آن قدر قوي نيست كه توان ايستادهگي برابر طغيان مربي و بازيكن و داور و مدير و تماشاچيها را داشته باشد اما عامل اصلي اين طغيانها هم نيست. مشكل اين است كه در فوتبال شبيه ساير عرصههاي ديگر جامعهي ايراني، اعتماد فرو ريخته و هركسي به بدترين شكل كلاه خود را گرفته و اگر بتواند كلاه از سر ديگري بر ميدارد. كسي ديگري را قبول ندارد و همديگر را به صفاتي ميشناسند كه آن صفات در نظرشان بدترين است. اين است كه آشوب ميشود.
كاش پيش از آن كه چسب قدرت خواهي نخواهي وا برود، اعتماد عمومي و سرمايهي اجتماعي احيا شود وگرنه آن چه در فوتبال ميگذرد تنها آينهيي از واقعيتهاي جامعهي ايراني است. پليس را چند دقيقه از سر چهارراهي برداريد ببينيد چيزي كمتر از آنچه مايلي كهن از روي سكوها و قلعهنويي از مايليكهن شنيد را ميشنويد يا نه.
مرتبط: فرق فوتبال و شعر ايرانی!
چند نكتهي پراكنده و بي ارتباط با هم دربارهي صداوسيما:
1- صبح امروز حدود ساعت 7:12 تا 7:15 روي موج راديو جوان با كيفيتي بسيار خوب ترانهي "اون قد و بالا رو ببين چه كرده" را با صداي جادويي! اندي گوش كردم. نميدانم تداخل موجهاي راديويي بود يا خطايي ناخواسته در پخش راديو. شنيدم كه چندي پيش صداي معين هم از يكي از شبكههاي راديويي پخش شده بود كه آن هم متوجه نشدم ناشي از خطاي پخش بود يا روي موج راديوهاي داخلي آمده بودند.
2- ديروز براي يكي از برنامههاي كودك سيما كه با حضور كودكان خردسال برگزار ميشود، دو نفر از دوستانام موفق شدند به هزار دردسر دو دختر 5 ساله و 5/4 سالهي خود را پس از مدتها پيگيري به اين برنامه بفرستند. توجه كنيد به سن اين كودكان كه تازه به نصف سن شرعي به تعبير فقهاي سنتي و حدود يك سوم سن شرعي به تعبير مراجع نوگراتري چون آيت الله صانعي رسيده است. نميدانم در ذهنشان چه ميگذشت هنگامي كه سر اين دختران خردسال به زور مقنعه ميكردند. كودكاني كه هنوز نميدانند فرق دختر و پسر چيست و با هزار شوق و ذوق از ساعت 6 صبح موهايشان را درست كرده بودند و حالا بايد پشت مقنعه پنهانشان ميكردند.
3- بحث برنامههاي سيما در روزهاي عزاداری تبديل به طنز شده است. تيتراژ برنامهيي مثلن ورزشي با تصاويري سريع و پرتحرك پخش ميشود ولي براي به ظاهر حرمت گذاشتن به مناسبت سوگواري، آهنگ كند و غمگيني روي تيتراژ ميگذارند و طنز تحويل تماشاگران تلويزيون ميدهند. متاسفانه براي ما عادي شده ولي مسخره است اين كار. ديشب در برنامهي ورزش دو فابيو بالا فوروارد برزيلي كه قرار است به استقلال بپيوندد را آورده بودند. فيلم بازي و گلهاي اين بنده خدا را با ريتمي تند پخش ميكردند و درعين حال مارش عزا روي تصاوير گلهاي او بود. به خودم گفتم كاش به او توضيح داده باشند چه خبر است اينجا وگرنه طرف ميماند اين معجوني كه دارد پخش ميشود نشانهي چيست؟ تصور كنيد يك نفر عزادار برود مراسم عروسي و او براي مشاركت فعال در عروسي تند و تند برقصد و صاحب مجلس هم همزمان براي همدردي با ميهمان عزادار، آهنگ نينواي حسين عليزاده را براي رقص عزادار محترم پخش كند؛ ميشود چيزي شبيه همين كاري كه روزهاي عزاداري در سيما انجام ميشود. البته دربارهي مناسبتهاي مذهبي و به خصوص مناسبتهاي عزاداري حرف بسيار است كه بررسي مفصل و جداگانهيي ميطلبد اما در چارچوب مقدورات و عرف رسمي فعلي نيز كارهايي كه انجام ميشود قابل دفاع نيست.
مرتبط از اون لحاظ: این هم البته نگاه محترم دیگری است.
يكي از كارايي كه در جووني چنباري مرتكبش شدم كتك كاري با دختربازاي با دز بالا بود. دو مرتبه به خاطر گير دادن واسه سوار كردن به ماشين، يه بار استمداد دختر همسايهمون كه از گير يه آدم سه پيچ نجاتش بدم و يه بار مزاحمت شديد يه سرباز داخل ماشين براي خانمي كه كنارش نشسته بود. در اين بين تو يكي از دعواها كتك ملسي هم خوردم.
بعدها كه در خيلي از جهات دچار دگرديسي به سمت مدرنيته و جامعهي مدني و خشونت زدايي و اينها رفتم احساس كردم كه بايد در اين رويه تجديدنظر كنم و اين اصلن كار خوبي نيست. خيلي فكر كردم، خيلي زياد خودمو ملامت كردم كه آخه اين چه كاريه پسر، تو رو هيشكي اين ريختي نميشناسه، از تو بعيده، گفتوگو ... و اينا.
ديشب تو خيابون شريعتي يه ماشين ريو گير داده بود خانمي رو سوار كنه. خيلي صحنهي زشتي تو خيابون شكل گرفته بود. اون زن بينوا هم كه از جوي عريض خيابون نميتونس بره پيادهرو، مستاصل اين پا اون پا ميكرد. ملت شريف هم كه مث بز بر و بر نيگا ميكردن. هرچي فك كردم ديدم هيچ كاري مدرنتر، مدنيتر و فرهنگيتر از همون كاري كه جوونيم ميكردم نيس. سر يارو داد كشيدم برو ول كن زن مردمو. گفت به تو چه فلان ... . ماشينو زدم كنار رفتم پايين گفتم آقاجون بزار دستتونو ببوسم ... نه ببخشيد ... اون يه ماجرا ديگه بود ... رفتم پايين كه ديدم اون خانم از پشت اوم ماشينه رفت اون ور خيابون و ريوهه هم يه ويراژ جلوي پاي من داد و رفت.
ديشب كه به خير گذشت اما خداوكيلي مزاحمت اين شكلي خيابوني رو هيچ رقمه نميتونم تحمل كنم. اين افراد بايد در خيابون بترسن از مزاحمت. به جد معتقدم اون غيرتي كه يه زماني تو وجودمون بود و مرد، خوب بود. اگه اون غيرت نمرده بود نه اين جور مزاحمتها اين قدر علني ميشد و نه مزاحمتهاي ديگهيي مث طرح امنيت اجتماعي كه خيابونها رو پادگان كرده و آرامشو از زن و بچهي مردم گرفته. این یه جور اون یه جور دیگه. خیلی از گیرهایی که همین پلیس تو خیابونا میده حاصل بی تفاوتی باقی مردمی که بی اعتنا از کنار مزاحمتشون واسه یه آدم دیگه رد میشن. ما بي غيرت شديم كه اين همه مزاحمت علني رو دوروبرمون ميبينيم و دم نميزنيم.
بر اساس مشاهدات و شنيدههاي زيادي كه داشتهايم بسياري از برخوردهاي پليس تو خيابونا فقط مصداق مزاحمته و بعيد ميدنم اون زماني كه مردم حساسيت بيشتري نسبت به هم و خودشون داشتن پليس اين جسارتا رو داشت. بيتفاوتي ماست كه هم لات و لوتا و هم بخشي از پليسو اينقدر رو داده. فعلن هم دارن پا به پاي هم خيابونا رو از آرامش و جلوه ميندازن.
خدا قسمت نكنه گير آدم گيري بيفتي كه از تخريب لذت ببره. مصيبتي است اليم كه ديروز بدجور گرفتارش شدم. انتهاي كار از پسش بر اومدم اما انرژي برد اساسي. به خاطر همين هم هنوز ول كن ماجرا نيس. ميخاد يه جوري بزاره تو كارم، چرا؟ چون همين جوريه بنده خدا. همون ماجراي نيش عقرب و اقتضاي طبيعته. از اونا که به قول دکتر کردان به خاطر یه دسمال "قیطریه" رو به آتیش میکشن. با بقيه هم همين طوره. اون از ديروز تا حالا منو ياد خيليا تو عرصههاي سياسي و اجتماعي ميندازه كه يه كار مشترك ساده باهاشون آدمو سرويس ميكنه؛ حس ميكني يه نفر كار و زندگيشو ول كرده زل زده بهت ازت آتو بگيره. يا خدا نكنه موضع منتقد بگيره. هدف تخريبه و از قبل تصميم دروني داره كه با هيچ توضيحي قانع نشه حالا تو خودتو بكش، مگه فايده داره؟
خيابانهاي شلوغ تهران تبديل به بحراني شده كه حل آن دست کم در كوتاهمدت كار دولت و شهرداري نيست. بحث از اين كه چرا اين طور شده و تقصير از كيست فايدهيي ندارد. اين من و شما هستيم كه چه سواره و چه پياده اين روزها ساعتهاي زيادي از عمرمان را در ترافيك يا كنار خيابان در انتظار تاكسي هدر ميدهيم و اعصابي هم براي ساعتهاي خارج از ترافيكمان نميماند. در اين وانفسا به نظر ميرسد كه بخشي از راه حل در اختيار هريك از ماست كه ماشيني زير پايش است.
من به عنوان يك ناظر بيروني گاهي اين صحنه را ميبينم شرم ميكنم كه سر تقاطعي، جايي، تعداد زيادي آدم پير و جوان از سرما در خود جمع شدهاند و دست رو به ماشينهايي دراز ميكنند كه خالي از مسافر و تك سرنشين يا حتا دو سه سرنشين هستند و به راحتي از مقابل انسانهايي كه وامانده در خيابان ايستادهاند، گاز ماشين را ميگيرند و ميروند. ديدن اين صحنههاي زننده تنها از فرط تكرار است كه عادي شده وگرنه خيلي زشت است. نميفهمم كه چرا نبايد من با ماشين پرايد باشد يا كمري يا زانتيا يا هر ماشين ديگري كه دارم با يك نيش ترمز دو تا آدم را در مسيرم سوار نكنم تا هم كمي از بار ترافيك كم كرده باشم و هم دو تا انسان را در سرماي اين روزها زودتر به مقصد رسانده باشم؟ كمي رحم در دل ميخواهد تا از كنار مسافران معطل ماندهي بيشمار كنار خيابان به آساني نگذريم. كاش نگذاريم تماشاي صحنههاي غيرانساني همين طور عادي شود. تصوير عبور خودرويي كه حتا يك نفر جا دارد از كنار انبوه آدمهايي كه اول صبح يا دم غروب كنار خيابان ميلرزند به خدا خيلي زشت است. حالا خدا نكند جايي باشيم كه بساط انتقاد از بالا تا پايين دنيا و مملكت باشد، از همه جلوتريم اما حاضر نيستيم كمترين قدمي را خودمان برداريم.
البته اين را هم بگويم كه اگر جايي ديديد آن مسافرها سهم مسافركشي هستند كه آن حوالي است و بالاخره با كمي معطلي سوار ميشوند، نان آن مسافركش را آجر نكنيد در غير اين صورت معطل نكنيد و سوارشان كنيد.
اگر اين پست را به 10 نفر ماشين دار بفرستيد یا ۱۰ مسافر را به مقصد برسانید تا آخر هفته خبر خوشي ميشنويد و اگر كوتاهي كنيد سرنوشت بدي در انتظارتان خواهد بود. از ما گفتن
انتشار عكسهاي بي حجاب گلشيفته فراهاني در حاشيهي اكران "مجموعه دروغها" كه او يكي از بازيگران آن بوده با موجي از واكنشهاي متفاوت روبهرو شده است. بررسي اين واكنشها از جهتهايي خيلي جالب است و حكايت از نوعي ناهنجاري جدي اجتماعي و فرهنگي در كشورمان و آشفتهگي در نظام ارزشي حكومتي و اجتماعي ما دارد.
در بين واكنشهاي عمومي كه در کامنت هایی از این دست ميبينيم بسياري از مردم عادي از گلشيفته بابت تيپي كه در اين عكسها دارد و اين كه موهاياش را صاف نكرده يا رنگ لباساش مناسب نيست و به رنگ پوستاش نميآيد ايراد گرفتهاند و برخي مثلن گفتهاند: "وقار یه زن ایرانی به شیک پوشیدن زیبا پوشیدن و صورت مرتب و آرایش موی زیباست ..." يا "وقتی به عنوان نماینده ایرانی ها ظاهر میشه دیگه نباید هر طور دلش میخواد بره شاید واقعا ادمی نباشه که زیاد به تیپش اهمیت بده ولی تو فرش قرمز باید شیک و خوش لباس و حالا که بی حجابه با یه مدل موی زیبا ظاهر میشد نه این طوری با این لباس که فوق العاده بد تو بدن نشون داده میشه و با این موها / کلا از تیپش و مدل موهاش واقعا بدم اومد " يا "معلومه برای آرایش صورت و موهاش آرایشگاهم نرفته، واقعاً ازش انتظار بیشتری می رفت" يكي ديگر هم از موضع وطندوستي گفته: "با این ریخت و قیافه دنیا فکر میکنه ما هنوز چیزی به اسم نرم کننده مو نداریم". اين تيپ بحثها در كنار يك سري دلنگرانيها از ممنوعالتصوير شدن اين بازيگر خوب كشورمان عمده نظرهايي هستند كه بخش زيادي از مردم عادي كشورمان دارند. از آن سو این گونه واكنشها را هم از بخش رسمي و حكومتي و البته بخشي از جامعهي مذهبي كشورمان هم داريم. این سایت كه سياستهاي دولت را نمايندهگي ميكند لفظ نيمه عريان را براي گلشيفته به كار ميبرد و از نظر آنها وي چنان گناهي مرتكب شده كه از ذكر نام او هم اجتناب ميكنند.
اين فاصلهي عجيب و غريب بين نظام ارزشی، مناسبات و هنجارهاي خصوصي و غير رسمي بخش قابل توجهي از جامعه با ارزشهاي حكومتي و رسمي كه گاه شكل اجتماعي هم گرفتهاند (مثلن افرادي هستند كه در محيط خانوادهگي و خصوصياشان حجاب شرعي را رعايت نميكنند و به آن اعتقادي هم ندارند اما هنگام قضاوت در مورد يك زن در محيط اجتماعي و حتا خارج از كشور مثل همين گلشيفته در حد گشت ارشاد حكم صادر ميكنند. اين به دليل تاثير حكومت بر فرهنگسازي و شكل دادن به باورها و نگاههاست.) نشان از آشفتهگي و چندگانهگي شديد در اين حوزه دارد.
چندي پيش با يك جوان آلماني كه براي تحقيق روي پاياننامهاش به ايران آمده بود و چند ماهي را در كشورمان با نگاه دقيق و كنجكاوانه گشته بود صحبت ميكردم. او در مدح ما ايرانيها از صفاتي مثل مهرباني، خون گرمي و مهماننوازي ياد ميكرد و در مقابل ريا و دوگانهگي رفتارها در محيطهاي خصوصي و عمومي را به عنوان نقطه ضعف ما بر ميشمرد. او به درستي ميگفت كه حتا افراد مدافع نوع پوشش اجباري در مراكز رسمي را در محيطهاي خصوصي و خانوادهگي خودشان هرچند با حجاب شرعي به گونهيي ميديده كه اگر شبيه به آن پوشش را كس ديگري در محيط بيرون داشت حتمن محكوماش ميكردند. البته منظور تفاوت طبيعي بين پوشش در يك محيط رسمي با يك محيط خصوصي نيست كه مثلن فلان آقا در منزل پيژامه ميپوشد و به طبع اين لباس براي بيرون از منزل مناسب نيست؛ بلكه منظور قضاوت ارزشي در مورد "حدود پوشش" است. اين كه زني در بيرون به كمتر از چادر يا مقنعهي كيپ و مانتوي بلند و گشاد رضايت نميدهد اما مثلن در ميهماني خانوادهگي بلوز و شلوار و روسري راحت تری دارد. اينها نوعي فريبكاري و ريای نهادینه شده در رفتار است كه در بسياري از مدلهاي رفتاري ديگر ما هم وجود دارد و البته من معتقدم حكومت در اين آشفتهگي نقش بسياري دارد.
به هرحال الآن گلشيفته با دو نوع انتقاد گسترده در داخل كشورمان مواجه است. يكي كساني كه به وز بودن مو و رنگ و مدل لباساش گير دادهاند و يكي حكومت و بخشهايي از جامعه كه به حجاباش. در بين دستهي اول هستند كساني كه به جد رعايت حجاب شرعي ميكنند ولي برايشان مهم نيست كه حجاب ديگري چه گونه باشد و در بين دستهی دوم نيز حتمن هستند كساني كه در همين حدي كه در عكسهاي گلشيفته ميبينيد به پوشش اعتقاد دارند يا آن را در "محيطهاي امن و مطمئن" رعايت ميكنند. اين معضل و بسياري مثالهاي ديگر رفتاري ما "مجموعه دروغها"يي هستند كه حاشيههاي اكران فيلم "مجموعه دروغها" يك بار ديگر به رخ ما كشيد. دروغهايي كه حتا خود گلشيفته هم در ايران گاه مجبور به بيانشان بود.
مرتبط: تاملي خاندني از جواد روح:تصویر ایران کدام است؛ احمدی نژاد یا گلشیفته؟
به اطلاع رانندهگان محترمي كه در مسير غرب به شرق بزرگراه همت در حال رانندهگي هستند ميرسانيم در اين مسير از قبل از تقاطع اشرفي اصفهاني تا تقاطع چمران شاهد ترافيك سنگين هستيم. در ادامهي همين مسير تا قبل از تقاطع مدرس همين ترافيك سنگين ادامه دارد و تا انتهاي بزرگراه همت تردد وسايط نقليه با كندي صورت ميگيرد. در مسير شرق به غرب اين مسير هم متاسفانه به دليل برخورد دو دستگاه خودرو با يكديگر خودروها تقريبا به حالت پارك در مسير توقف كردهاند (يعني راه برگشت هم نيست). متاسفانه در مسير شرق به غرب و غرب به شرق همت نيز مسيرهاي منتهي به بزرگراههاي مدرس، چمران و كردستان در طول اين مسير مسدود هستند(يعني در رو هم نداريد). براي همهي شما شنوندهگان عزيز لحظات خوشي را آرزومنديم.
آگهي: در این بازی شرکت کنید. جالبه
يك سري امور ملي هستند كه فرو كاستن آنها به يك موضوع جناحي و جرياني نه تنها پسنديده نيست كه نشانهي توسعه نيافتهگي يك جامعه است. به رسميت شناختن اختلافها و تكثر در يك جامعه ربطي به شكستن ارزشها و يا دستآمدهايي ندارد كه گسترهيي ملي دارند و متعلق به همهي ملتاند. از سوي ديگر مقابله با يك دستآمد ملي به اين بهانه كه فردي از جناحي كه متعلق به خودمان نميدانيم آن را كسب كرده به همين نسبت و شايد بيشتر نكوهيده است.
اين اتفاق تلخ متاسفانه دربارهي حضور هادي ساعي در رقابتهاي الپيك پكن از زمان انتخاب تا پايان رقابتهاي او و كسب مدال باارزش طلا ادامه يافت. ساعي قهرماني ملي است كه داراي گرايشهاي اصلاح طلبانهيي در امور اجتماعي و تا حدي سياسي است. او از ليست اصلاح طلبان به شوراي شهر تهران هم راه يافته است اما همواره سعي كرده به خصوص در عرصهي ورزش قهرماني و ملي اين مسايل را دخالت ندهد. انصافن در قبال او هم اصلاح طلبان و هم محافظهكاران تاكنون سعي كرده بودند حوزههاي ورزشي و سياسي اجتماعي اش را از هم تفکیک كنند. اما متاسفانه رنگ خوش مدال او در المپيك پكن به ناگاه همه را دگرگون كرد و به صرافت بهرهبرداري از اين افتخار ملي انداخت. اين رفتار توسعهنيافته ظاهرن حدي هم نميشناسد. از مقامات بالايي كه در اين گونه مواقع بلافاصله پيام تبريك ميفرستادند و فرد قهرمان را با نام كوچك خطاب ميكردند كه صحنه را ديدم و اين بار نديدند تا اس ام اس هاي مزخرفي كه پس از طلاي ساعي رد و بدل ميشد و تا روزنامههايي كه هريك بنا بر خط فكريشان تيتر و گزارشي خاص براي اين خبر پرافتخار ملي انتخاب كردند همهگي نگاه تنگ جناحيشان را به مقولات ملي نشان دادند. كسب موفقيت در رقابتهايي در سطح المپيك اتفاقي است كه هر چهار سال يك بار و به سختي براي يك تيم و يا يك ورزشكار ملي اتفاق ميافتد و به طبع انتظار ميرود از اين اتفاق نادر بيشترين بهرهبرداري ملي براي افزايش همبستهگي ملي و شور و نشاط عمومي استفاده شود. اما در اين بين روزنامهيي مثل اعتماد كه اصلاح طلب است تيتر ميزند "قهرمان اصلاح طلب آبرو خريد" و از آن سو روزنامههايي چون ايران و كيهان سعي كردند اين افتخار را مجزا از افتخارآفرين آن يعني ساعي و بيشتر متعلق به دستگاه ورزش كشور جلوه دهند و اينگونه بود كه ديگر از جهان پهلوان و اين گونه القاب خبري نبود و تيتر زدند "ورزش ايران طلايي شد".
از سوي ديگر تنگ نظري نزد مديران ضعيف ورزش كشورمان هم آن قدر زياد بود كه بين اين همه آدم ريز و درشت سازمان ورزش يك نفر در محل مسابقات ساعي و هنگام توزيع مدال پرافتخارترين مرد المپيكي كشورمان حضور تداشت. اين سطح از تنگ نظري كه صدر و ذيل در اين مملكت نمي شناسد است كه افق آيندهي اين مملكت را تيره و تار نشان ميدهد. آيا كشوري با اين سطح از ديدگاهها شايستهي پيشرفت است؟