تبليغاتX
هبوط ناتمام
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

زنده ياد فرهاد مهراد

رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

پابه پای قصه در راهیم
    پا به پای کینه ی کاووس
پا به پای مکر سودابه
    برستیغ کوه چون آرش
    یا سیاوش در دل آتش
    یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها
     یا چو یوسف در ته چاهیم
ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم
ما چو طوفان های نا آرام در راهیم
            پا به پای اندوهان تلخ
            پا به پای بزم و  شادی ها
  نام زال پير
 چون پر سیمرغ در آتش
       نو شداروی شگفت نامرادی ها
 
ذوالفقار مرتضی دردست
بی امان پا در رکاب رخش
ازکویر و کوه
در پناه سایه سار نخل و گردو
      گرم پیکاریم
                  ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم
از زلال جاری اروند
تا سپید تارک الوند
      از سیاکوه تا دماوند
                   از ارس تا تنگه ی هرمز
              زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم
ما چه بسیاریم  بسیاریم بسیاریم ....

                                               شاعر سبز، عبدالجبار كاكايي

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

:

خبرچين هاي خورشيد

به رشد سريع درخت

مشكوك مي شوند

و زير نظر مي گيرند

ميزان مصرف نور را

در برگ هايش

بعد معلوم مي شود

كه آن درخت

از بدو رويش خود

تاريكي مصرف كرده است

اين گونه بوده است

كه به او نور مي تابانند        حتا در روز

بعد آن درخت

ياد مي گيرد

چگونه نور را     به تاريكي بدل سازد

و رشد مي كند مخفي

دوباره خبرچين ها ...

-----

اين گونه بوده است

كه به او تاريكي مي تابانند   حتي در شب.

دوباره آن درخت

دوباره خبرچين ها

دوباره ...

 ----

اين گونه بوده است

دليل حضور تبر

در انتهاي خبر

                      شعر از علي رضا حسيني (روايت شكسته)

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

اين روزها نوستالوژي هايي چون شعر شاملو و صداي فرهاد عجيب به دل مي نشيند. تجربه ي مشترك و درد مشترك، زمان و جغرافيا را بي معنا مي كند و نسل ها را پيوندي عميق مي زند. گويي بامداد اين شعر را حوالي همين روزها در سوگ ياران در بند ما سروده. البته مباد كه سرنوشت وارتان و نازلي ها را براي ياران دربندمان ببينيم ... مباد ...

«- نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

    در خانه، زیر ِپنجره گل داد یاس ِپیر.

    دست از گمان بدار!

    با مرگ ِنحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار ... »

نازلی سخن نگفت؛

                        سرافراز

دندان ِخشم بر جگر ِخسته بست و رفت ...

*

«- نازلی! سخن بگو!

    مرغ ِسکوت، جوجه ی مرگی فجیع را

    در آشیان به بیضه نشسته است!»

 

نازلی سخن نگفت؛

                       چو خورشید

از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت ...

*

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت ...

 

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود

گل داد و

          مژده داد: «زمستان شکست!»

                                                   و

                                                       رفت ...

 

زنده ياد، احمد شاملو
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

برف مياد، خدا كنه پرنده طاقت بياره

باد مياد ، خدا كنه بوي رفاقت بياره

عمريه ديوار هميم فاصله حرف آخره

پناه بال و پرمون، سقفاي بي كبوتره

تو گلدوناي خونگي داره مي پوسه ريشه مون

گنجشكك اشي مشي نك مي‌زنه به شيشه مون

عمريه پشت ميله ها ترانه خون قفسيم

خيس مي‌شيم ، گوله مي‌شيم ، اما به هم نمي‌رسيم

عكسِ پرنده مي‌كشيم رو پشت بوم نقاشي

شايد بياد رو بوم ما گنجشكك اشي مشي

كاشكي بياد آبي بشه، تو نقشاي كاشي بره

كاشكي بياد ماهي بشه، تو حوض نقاشي بره

زخما رْ مرهم بذاره، نقلِ حكيم باشي بشه

بياد و رنگ آبي حوضاي نقاشي بشه

 

معلم فراموش نشدنی ام عبدالجبار کاکایی

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

ميرشكاكحلقه­يي از شاعران و نيز فيلم­سازاني كه دو دهه پيش با حوزه هنري كار خود را آغازيدند گاه چنان چرخش­ها و سرنوشت­هايي داشتند كه آشنايان با پيشينه و افكار آن­ها را حيران مي­كند. از اين لحاظ در بين فيلم­سازان محسن مخملباف از سايرين برجسته­تر است. او كه توبه نصوح مي­ساخت و جلوي در مراكز مختلف مي­ايستاد تا با بد حجاب­ها برخورد كند تا به اين جايي رسيد كه اين روزها مي­بينيم. سوي ديگر حلقه­ي شاعراني بودند كه با يك فاصله­ي كوتاه از سرسلسله­داراني چون قيصر و سيد حسن حسيني، از بين­شان كساني چون يوسف­علي ميرشكاك برخاستند كه اين يكي تلاش كرد همچنان تند و تيز بماند و بنماياند (البته اگر از كساني چون علي­رضا غزوه فاكتور بگيريم كه تقريبن بر مدار اوليه­ي خود مانده­اند و اين هم نه به معناي حسن است و نه قبح). اگر امثال قيصر ره تكامل و يا بي­طرفانه­تر اگر بگويم مسير تغيير گرفتند كه البته قابل فهم­تر و در يك شيب ملايم و خطي اتفاق مي­افتاد و سيدابراهيم نبوي عزيز هم يكي ديگر از اين دسته است كه براي همه آشناست، اما امثال ميرشكاك همچنان تلاش بر تندروي داشتند و در مسير زيگزاگي كه طي كرده اند، همواره تلاش در جهت نمايش نوعي شدت و تصلب و راديكاليسم در رفتار داشته اند. از او نامه­يي كه به خاتمي در انتخابات 2 خرداد به تندي و به اصطلاح افشاگرانه نوشت و نيز مطالب تند و تيزش در نشريات صبح به مدير مسوولي مهدي نصيري (كه چند روز پيش يكي از كتاب­چه­هاي ضميمه­اش با نام ليبراليزم را به قلم فاطمه رجبي مرور مي­كردم، چه افتضاحي بود) و همچنين شلمچه و سپس جبهه به مدير مسوولي مسعود ده­نمكي و حتا مطالب بنيادگرايانه­اش در هفته­نامه به ياد ماندني مهر كه حوزه هنري در دوران زم منتشر مي­كرد (و چه لذتي داشت آن زمان خريدن و خواندن­اش) هنوز در خاطره­هاست. آن زمان شهره شده بود به ميرهتاك ولي انصافن قلم پرمايه و جان­داري داشت. در ايامي هم توفيق داشتم در انجمن ادبي كه در فرهنگسراي بهمن داشت حضور يابم. آن جا هم شاگرداني شبيه خود پرورش داده بود عجيب و غريب. به تقريب هيچ كدام چهره­هاي مذهبي نداشتند و يا حتا چندان متظاهر به شريعت نبودند ولي در بحث و شعرهاي شان در اين وادي مي­تاختند. يادم نمي­رود كه يك بار آن­ها را به بهانه ي نقد كتاب تازه از تنور درآمده ي يكي از جمع شان به محفل ادبي­يي كه آن زمان داشتيم دعوت كرديم. يكي از بچه­هاي ما نقد كوچك فني كرد و چشم­تان روز بد نبيند هوار هوار يك جواب­هايي به ما دادند فراموش نشدني. يك باره سر از استعمار پير در آورديم و اوووه ...، يادش به خير. (مرتضا رحيم نواز بايد خوب يادش باش. شايد مهدي افروز هم آن روز بود، يادم نيست.)

از حكايت اصلي دور افتادم. امروز وبلاگ تازه تاسيس ميرشكاك را يافتم. شنيده بودم كه مدتي را در انزواسیمین بهبهانی در تجمع زنان در 22خرداد بوده و اين سال­ها هم كم­تر جنجالي آفريد و آفتابي بود. خبرش را گاه از برخي محافل داشتم بي رفقاي گذشته­اش. گاهي كه ياش مي افتادم گمان مي كردم درون اين شاگرد مكتب فرديد دارد اتفاق­هايي مي­افتد. او كه شعر کسی چون شاملوي بزرگ را به بهانه­هاي ايدئولوژيك به تندي مي­نواخت و فراغت اش به ريختن شرنگ به جام عيش هنر و شعر اين سرزمين مي گذشت، امروز در رثاي بانوي غزل سيمين بهبهاني مي­سرايد و به او تقديم مي­كند بي آن كه چون گذشته به سبب باورها يا ارتباط­اش با كانون نويسنده­گان، قوت شعري او را ناديده بگيرد.

البته براي آن كه يك باره ناپرهيزي نكرده باشد شنيده ام كه اخيرن به مجلس هشتم پبشنهاد داده احمدي نژاد را رييس جمهور مادام العمر كنند! كه نفهميدم به شوخي گفته يا جدي چون نماينده گي مجلس هشتمي ها را هم مادام العمر خواسته است. به هر حال هيچ بعيد نيست كه يك باره غافل گيري ديگري از او رخ دهد. مانند آن زمان كه در اوج انصار حزب الله گري سر از هفته نامه بهمن مهاجراني درآورد و وقتي از آن بيرون آمد دوباره هتاكي ها را به مهاجراني و امثالهم آغازيد.

نه در مقام تاييد يا رد تغيير و نظري هستم كه خودم هم بسيار داشته­ام و نه مي­خواستم اين قدر روده­درازي شود. اين روزها خاطرات گذشته زياد تكرار مي­شود و ناخواسته براي معرفي اين شعر و اتفاق جالب، حرف­ها خودش آمد.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بكنيم

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 
مي‌شناسي ــ به خود گفته‌ام ــ
همان‌ام که تو را سُفته‌ام
بسي پيش از آنکه خدا را تنهايي‌ آدمک‌اش بر سر ِ رحم آرد:
بسي پيش از آن که جان ِ آدم را
پوک‌ترين استخوان ِ تن‌اش همدمي شود بُرَنده
جامه به سيب و گندم بَردَرنده
ازراه‌دربَرنده
يا آزادکننده به گردن‌کشي. ــ

غضروف‌پاره‌ی جُداسری.



مي‌شناسي ــ به خود گفته‌ام ــ
همان‌ام که تو را ساخته‌ام تو را پرداخته‌ام
غَرّه‌سرترين و خاک‌سارترين. ــ
مهری بي‌داعيه به راه‌ات آورد
گرفت‌ات
آزادت کرد
بازت داشت
بر پايت داشت
و آن‌گاه
 
  گردن‌فراز
 
  به پای غرورآفرين‌ات سر گذاشت.



مي‌شناسي، مي‌دانم همان‌ام.
 
 
احمد شاملو
نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

کسی

آن سوی میز

پشت عینک اش نشسته

و مرا با خط کش کج و معوج اش

                                      اندازه می گیرد

و من

      در قاب عینک او

                         می رقصم

 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

جیرجیرکی می خواند:

                              "جیر ٬ جیر"

برای من اما

                سی و دو حرف هم

                                          کافی نیست!

"علی رضا حسینی"

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

بر صليبم،

            ميخكوب!

خون چكد از پيكرم، محكوم باورهاي خويش.

بوده‌ام ديروز هم آگاه، از فرداي خويش.

 

مهرورزي كم گناهي نيست! مي‌دانم،

                                     سزاوارم، رواست.

 

آنچه بر من مي‌رسد، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهي كه زور و دشمني فرمانرواست.

 

مهرورزي كم گناهي نيست!

كم گناهي نيست عمري، عشق را،

                                      چون برترين اعجاز، باور داشتن.

 

پرچم اين آرمان پاك را

در جهان افراشتن.

پاسخ آن، اين زمان:

                       تن فرو آويخته!

                                          با ناي بي آواي خويش!

 

ساقة نيلوفري روييد در مرداب زهر!

اي همه گلهاي عطر آگين رنگين!

                                  اين جسارت را ببخشاييد بر او،

                                  اين جسارت را ببخشاييد!

 

جرم نابخشودني اين است:

                           -« ننشستي چرا بر جاي خويش؟»

 

جاي من بالاي اين دار است با اين تاج خار!

در گذرگاه شما،

                   اين تاج، تاج افتخار.

جاي من، تا ساعتي ديگر، ازين دنيا جداست،

جاي من دور از تباهي‌هاي دنياي شماست؛

اي همه رقصان

                  درون قصر باورهاي خويش!

 

فریدون مشیری

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

هوا هواي بهار است و باده باده‌ي ناب

به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب

 

در اين پياله ندانم چه ريختي اي دوست

كه خوش به جان هم افتاده‌اند آتش و آب

  

فرشته روی من اي آفتاب صبح بهار

مرا به جامي از اين آب آتشين درياب

                             فریدون مشیری

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

جدي باش!

و مگذار پيش از آن‌كه بميري

كركس‌ها بر جنازه‌ات بنشينند

برخيز و از خود سرابي بيرون بياور

                                        راه را بگير و برو

گاهي امتداد سراب

                        به رودخانه مي‌رسد

علی رضا حسینی

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |