تبليغاتX
هبوط ناتمام - هبوط پایان ناپذیر
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

چند وقتی است که با این وبلاگ خیلی حال نمی­کنم. چندبار مطالبی را نصفه نیمه تایپ کردم اما به دلم ننشست و از خیر ارسالشان گذشتم. امروز داشتم دلیل این امر را بررسی می­کردم فکر کنم فهمیدم علت اصلی این بی­رغبتی را.

 

چندی پیش فرمی مربوط به تحقیقی درباره­ی وبلاگ­نوسی پر می­کردم که دو تا از سوآلات­اش مرا کمی توی لک برد. یکی از سوآل­ها این بود که چقدر در وبلاگ­نویسی احساس آزادی می­کنید. سوآل دیگری که پاسخ­اش مرا به فکر فرو برد درباره­ی نسبت مطالب و محتوای وبلاگ­ام با شخصیت فردی­ام بود.

 

درباره­ی سوآل اول به این نتیجه رسیدم که خیلی از حرف­هایی که دلم می­خواسته بنویسم را ننوشتم. شاید خودسانسوری در جایی مثل روزنامه چندان عجیب و غریب نباشد. اما وقتی در سوم اسفند پارسال به پیشنهاد و کمک مهدی فخرزاده عزیز وبلاگ­نویسی را شروع کردم، فکر می­کردم خیلی فارغ­البال­تر از آن چه در این یک سال تجربه کردم، وبلاگ­نویسی کنم. بعد فاصله بین تصور اولیه با واقعیت باعث شد که تو ذوقم بخورد. شاید هم این حاصل حجم انبوه حرف­هایی بود که در سال 85 برای نگفتن و ننوشتن ما پیش آمد. بارها شد که سر موضوعی سیاسی یا اجتماعی به این بنده­ی خدا احمدی­نژاد گیر دادم اما وجدانن او را مقصر نمی­دانستم. شاید اصلن او را کاره­یی نمی­شناختم. اما خب بحث­ها را تا سطح او نگه می­داشتم تا وارد منطقه­ی ممنوعه­یی که شانی اجل از نقد و پاسخ­گویی دارد نشوم. یا گاهی عضویت­ام در حزب مانعی درونی برای بیان برخی نظراتم بود. وبلاگ­نویسی شخصی هم که به قول یک بزرگ­واری مثل رفتن به خیابان با شورت و زیرپیراهن است.

 

اما سوآل دوم ، نسبت مطالب ویلاگ با شخصیت فردی­ام. اعتراف می­کنم که فاصله­یی نسبتن زیاد بین خودم با مطالب وبلاگم هست. نه که در آن دروغ گفته باشم اما وقتی امروز وبلاگم را مروری گذرا کردم خودم را کم­تر دیدم. راستش این است که امروز در آستانه­ی یک ساله­گی "هبوط ناتمام" نمره­ی خوبی به آن نمی­دهم. دوستش دارم ولی نه خیلی ، یعنی اگر نباشد هم اتفاقی نمی­افتد. همان­طور که جریان کلی زنده­گی­ام این چند ساله چندان با مذاق­ام سازگار نبوده. به عنوان مثال این­قدر که در فضاهای سیاسی هستم و این­قدر که این وبلاگ را سیاست پر کرده، درونی سیاسی ندارم یا حداقل ربطی به سیاست ورزی ندارم.

 

به هرحال فردا اولین زادروز این وبلاگ است. وبلاگی که برایش نمی­میرم اما تقریبن هر روزه سری به آن می­زنم و از دیدن کامنت­های آن لذت می­برم. وبلاگی که در اولین پست آن چیزی را نوشتم که امروز در گوشه­ی بالا سمت چپ در معرفی خودم و این وبلاگ نوشته­ام:

 

"یادداشت های گاه به گاه فردی که در میانه­ی راه هبوط مانده است. مثل جامعه­اش و هر آن چه در اطراف­اش می­بیند. نه در بهشت آرامش قراری یافته و نه توانسته مقیم زمین شود. نه سودای رفتنی و نه میل ماندنی. در برزخ تردید و ایمان به معجزه­ی عشق ٬ به انتظار بازگشت یا رسیدن... ."

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  |