تبليغاتX
هبوط ناتمام - تست هوش!!
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

فکرشو بکن، شب که خسته و مرده از سر کار برمی­گردی خونه و تو راه چرتکه میندازی چطوری خرج و برجتو تا سر ماه برسونی، یه دفه چشمت بیفته به یه چهره­یی که برات آشناس. زل بزنی تو چشاش و اونم از زل زدن تو هراس بیفته تو دلش و از چشاش بزنه بیرون. بعد تو فکر کنی این بابا چرا ازت ترسیده؟ ما که . . . هاااان یادت اومد. این چن روزه عکسشو توصفحه­ی اول روزنومه­ها دیدی. همونی که چن سال قبل هم به عنوان مفسد اقتصادی گرفتنش اما بعد معلوم شد خیلی هم مفسد نبوده بلکه به یه سری آدمای خوب که دغدغه­یی جز خیررسونی ندارن کمک­های ناچیز میلیاردی کرده. حالا ترس از چشای اون تو دل تو هم میریزه و دودو میزنه تو چشات

-          شششش ششهررام جججزایییری؟

 

طرف میخاد سریع فرار کنه اما یه لحظه وجدانت درد میگیره که این لامروت لاکردار فراریه. باید بگیرمش و تحویل قانونش بدم. به ردش میفتی و در حالی که برای اولین بار تو زندگیت احساس میکنی یکی هس که ازت میترسه و از دستت فرار میکنه از پشت سر مث زلیخا دست میندازی پشت یقشو می­گیری.

 

حالا تصویرو اسلوموشن کنید؛ شهرام جزایری با حرکتی لوند برمی­گرده به سمت تو و از خودش لبخند در میکنه. دستات شل میشن که یقشو ول کنی اما تو بر نفست غلبه میکنی و سعی میکنی نیگرش داری. شهرام بهت میگه . . . نمیدونم چی میگه. خلاصه یه حرف منطقی­یی میزنه دیگه. بعد از کار و بارت میپرسه.چی داری چیا نداری اما دلت میخواست داشته باشی. تو هم صداتو کلفت میکنی و میگی همه چی داری. بعد شهرام یکی از اون لبخندای ملیحشو میزنه که معنیش میشه خر خودتی. تو شرمنده­ی هوش و زکاوت شهرام میشی. اما میگی که اگرچه خیلی چیزا ندارم اما تو رو ولت نمیکنم. شهرام هم که حالا تونسته خیلی منطقی یقشو از دستت درآره بازم یه لبخند دیگه از خودش در میکنه تا خر تو خر شه. بعد با یه سری منطق­های استوار دیگه به تو ثابت میکنه که کارت اشتباهه و تو هم حق داری زندگی کنی و برای آرمانهای بزرگت باید مایه تیله داشته باشی و حرفای منطقی دیگه که من الان یادم نیس. بعدش هم در حالی­که بخشی از تراولای رنگ و وارنگشو از لای دلارای سبزرنگ جیب بغل کتش جدا میکنه دوباره بهت لبخند میزنه. منطق آخرشم میاره که نه برگشتن من به زندون واسه تو و این مملکت آب و نون میشه و نه من اونجا بمونم. اونقدی نمک­گیر دارم که بالاخره یکی از دم کلفتاشون حرمت نگه داره و بزاره برم. به من میگن شهرام جزایری نه برگ چغندر.

 

بعد به تو 30 ثانیه مهلت میده یا با سروصدا مامور خبر کنی یا خودش این کارو میکنه در غیر این­صورت هم اون به زن و زندگیش میرسه و هم تو مث باقی بزرگان که برای اهداف خیرشون از برکت عرق جبین شهرام­جان و خوان نعمتش متنعم شدن میتونی زندگی کنی. با خیالش که میشه حال کرد. نمیشه؟ حالا 30 ثانیه فکر کن و بعد جواب شهرام جزایری رو بده.  

نوشته شده توسط حسين نوراني نژاد در ساعت  | لینک  |