از سال 1378 به صورت كامل و جدي وارد بازار كار شده ام. جايي كه در حال حاضر در آن مشغول به كارم دهمين جايي است كه در اين 8 سال تجربه مي كنم! اين يعني ناامني مطلق شغلي. جالب آن است كه در اين 10 تجربه فقط يك جا بوده كه تا حدي با مسوول مستقيم و سيستمي كه كار مي كردم ناسازگار بودم، آن هم جايي كه رفاقت قبلي با مسوول مستقيمام داشتم كه به هرحال با هم نساختيم و در نهايت استعفا دادم. در باقي موارد هم در كوتاه مدت رشد كردم و هم سيستم مربوطه ازم اظهار رضايت كامل داشت و دليل جداييام مسايلي چون اعزام به خدمت سربازي، اخراج سياسي، كم بودن حقوق و مزايا يا بسته شدن و تغيير رسانه در دوران خبرنگاري ام بوده.
اين سابقه در بخش هاي دولتي، عمومي و خصوصي بوده و هر كدام برايم تجربهيي. اما واقعيت اين است كه ديگر از جا به جايي خسته شدم. يك بار ديگر در آستانهي مواجهه با تغيير و تحولات در مجموعهيي هستم كه نمي دانم از تركشهاي تغييرات آن در امان خواهم بود يا نه. اين بار جايي را انتخاب كردم كه از پيش نه من كسي را در آن جا ميشناختم و نه كسي مرا. این طور فکر می کنم که ناشناسیم برای هم هرچند همه ی سابقه های مشعشع اجتماعی سیاسی خود را هم در فرم های استخدامی ام صادقانه و شاید هم ابلهانه آورده ام. بدم می آید که کاری را که فکر می کنم درست بوده پنهان کنم هرچند ممکن است دیگرانی خوششان نیاید. به هرحال منتظرم ببينم چه ميشود. انتظاري كه پيش تر هم تجربه كرده بودم اما دوران تجرد بود و مسووليت كم تر. اين بار حسي متفاوت دارم.
يادم هست چهارشنبه روزي در ماه مبارک رمضان از دفتر آقاي خاتمي تماس گرفتند كه فرداي آن روز که مصادف می شد با زادروز امام حسن (ع) بايد به دفتر ايشان مي رفتيم براي ايراد خطبهي عقد و تنها يك روز فرصت داشتم كه در محضر ثبت قانوني كنم و بسياري مقدمات ديگر را فراهم كنم. دم در محل كارم بودم كه اين تماس گرفته شد. ناگزير با مسوول مستقيمام تماس گرفتم و تقاضاي مرخصي يك روزه كردم. جريان را هم گفتم. از آن جا كه از ابتداي سال تا آن موقع كه بيش از 6 ماه مي گذشت فقط يك روز مرخصي رفته بودم اصلن تصور نمي كردم كه با مخالفت رو به رو شوم. حتا اگر مرخصي زيادي هم رفته بودم باز شرايط ايجاب مي كرد كه با من همراهي شود. اما تماس من با مسوول مستقيمام همان و شنيدن حرف هاي غير منصفانهي تند همان. (البته آن فرد كماكان دوست عزيز من است و فقط فهميديم كه نمي توانيم با هم كار كنيم). همان جا گفتم كه ديگر به آن جا نمي روم و نرفتم. هرچند پس از چند روز بنا بر تماس هايي از سوي افراد ديگري در سيستم آن جا مدتي بازگشتم و ... . القصه اين را مي خواستم بگويم كه آن روزي كه به ظاهر روز عقد و بايد روز شادي من مي شد به چنان روز اعصاب خورد كني تبديل شد كه هم آن روز شيرين را براي خودم تلخ كرد و هم آن انرژي منفي را ناخودآگاه به اطرافيانام منتقل كردم. يادم هست موقع خواندن خطبهي عقد به يكي از چيزهايي كه فكر مي كردم اين بود كه بايد كاري مستقل براي خودم دست و پا كنم. متاسفانه اوضاع بيكاري وضعيتي ايجاد كرده كه به كارفرما اجازهي تخطي از حدود و تا حدي زورگويي به نيروي كار را فراهم كرده. مسالهي گراني و تورم هم كه در اين بين قوز بالا قوز است. به همين دليل جربزهي كار مستقل و خصوصي راه انداختن قدرتي است كه اين روزها خيلي به كار مي آيد. به اين موضوع فكر مي كنم و دربارهي آن پرس و جو خواهم كرد تا ببينم خدا چه مي خواهد.
