تبليغاتX
هبوط ناتمام - 27 خرداد و چند پراکنده گویی حسب وظیفه
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

اعاظم وبلاغ امر نموده اند رعایا را به تکریم و تعظیم و تفسیر و تحلیل و تقصیس (قصه نویسی) و تخطیر (خاطره گویی) 27 خرداد سنه گذشته.

 

ما نیز حسب وظیفه اطاعت امر می کنیم و افاضاتمان را در قالب چند خاطره­ و نکته­ی کوتاه به عرض شریف ایشان می­رسانیم ، باشد که مقبول افتد:

 

1-   اولین بار که با دکتر معین مواجه شدم در روزهای پایانی آذر ماه 1383 بود. با او سلام و علیکی کردم و بعد چند دقیقه ای با دکتر شکوری­راد رییس ستاد جلسه ای دو نفره داشتیم. گفت نظرت در مورد دکتر معین چیه؟ گفتم آدم خوبیه اما من معتقدم باید آقا رضای خاتمی را کاندید می­کردیم یا حداقل یک نفر تشکیلاتی دیگر را. تحلیل مفصلی در آن باره داشتم که حالا جای پرداختن به آن نیست. گفت به هر حال جمع روی ایشان به جمع بندی رسیده ، حاضر به همکاری در ستاد هستی یا نه؟ یا علی گفتم و تا آخر هم پای آن ایستادم. اما آن روز از معین خیلی خوشم نمی آمد. البته نه اینکه بدم می­آمد. اصولا با دولتی­ها این طوری بودم.

2-   چند روز بعد اولین جلسه­ی شورای اجرایی ستاد را شرکت کردم. خبر داشتم که ستاد دیگر کاندیداهای احتمالی به طور جدی کارشان را شروع کرده­اند ، به همین خاطر فکر می­کردم در آن جلسه هم افراد تاثیرگذار زیادی باشند. اما فقط شکوری راد ، خانیکی ، سعید شریعتی ، عرب سرخی و حمید سیدی بودند. آن روزها هنوز معین حضورش را رسما اعلام نکرده بود. اما از بس دوستان شل بودند که صدای معین هم درآمده بود. بزرگان هنوز ماشین و راننده دولتی داشتند و صدای پای فاشیزم را نمی­شنیدند.

3-   قرار سفرهای استانی با اتوبوس "ایرانیان" را در ستاد تنظیم می­کردند. شنیده بودم در جریان انتخابات 2 خرداد بسیاری از بزرگان و صاحب نظران سیاسی آقای خاتمی را در سفرهای استانی­اش همراهی می­کردند. اما در لیست همراهان دکتر معین، بلندپایه ترین عضو مشارکت بنده بودم و از مجاهدین انقلاب محمود مرتضایی فرد! مصاحبه های معین و مشورت­های او را هم ما به اتفاق چند نفر  از دوستان روزنامه نگار دیگر انجام می­دادیم.

4-   من وقایع نگار تیم همراه بودم و طبعا بیشتر حواسم در پی حاشیه­های سفرها بود که بنا دارم به زودی آنها را با دوستان در میان بگذارم. اما یکی از آنها را بد نیست اینجا بیاورم. در یکی از شهرها که مورد استقبال حدود300 -250 نفر از مردم آن شهر قرار گرفته بودیم، مسئول ستاد معین با تلاش زیاد خودش را به اتوبوس رساند و با حرارت تمام گفت:"آقای دکتر چند روز پیش آقای...(یکی دیگر از کاندیداها) اینجا بودند ولی فقط 20 نفر به استقبال او رفتند. اما به خاطر تلاش دوستداران شما در ستاد این همه از شما استقبال شد" همه حرف او که به هرحال مسئول ستادمان در آن شهر بود را پذیرفتند. شک کردم ، چون معمولا در آن شهرها هرکسی که وارد می­شد به طور طبیعی به خاطر کنجکاوی مردم هم که شده حتما تعداد بیشتری حضور می­یافتند. از اتوبوس پیاده شدم و از چند نفر پرسیدم. همه گفتند به همان میزان شاید کمی بیشتر از آن بنده خدا هم استقبال کرده بودند. اکثر آن افراد استقبال کننده هم مشترک بودند! 

5-   یک شب در یکی از جلسات روزنامه نگاران در ستاد بودم. شمردم 10 نفر از افراد تاپ ستاد که به تنهایی می­توانستند یک جلسه مفصل با افراد زیادی را در گوشه و کنار شهر برگزار کنند ، جمع شده بودند که با 50 – 40 نفر به مدت سه چهار ساعت حرف بزنند. تازه این جلسه هر هفته به راه بود و جالب تر آنکه مثلا آخر جلسه بعد از کلی حرف زدن یک نفر تازه از در می­رسید و می­گفت چرا باید در انتخابات شرکت کرد؟ و بعد دوباره همه حرفها از اول شروع می­شد. انگار همه­ی واجدین شرایط رای دادن همان چند نفر به اضافه­ی چند تا آدم کم تاثیر تحریمی بودند که روز و شب ستاد صرف آنها می­شد.

6-   گفتم که روزهای اول خیلی از معین خوشم نمی­آمد. اما 27 خرداد که به پایان رسید او یکی از محبوب­ترین افراد برای من شد. می­گویند اگر می­خواهی کسی را بشناسی با او همسفر شو. من هم با چند نفر از جمله دکتر معین چند روزی همسفر شدم و فقط یک جمله می­گویم"حیف شد معین رییس جمهور نشد". او شایسته ترین بود.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |