تبليغاتX
هبوط ناتمام - دریغا امید
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

خیلی وقت است که هیچ اتفاق سیاسی نتوانسته احساس خاصی در من ایجاد کند. مراسم و عکس و مقاله و نامه های سرگشاده و ... که دیگر هیچ. یک روزهایی می­شد که دلم برای احساسات­ام تنگ می­شد و این تنها حس به یادگار مانده از دوران حضور احساس در فعالیت هایم بود. اما با ۳۰ سالگی دیگر دلم هم تنگ نمی شود. فقط مانده ام این وامانده ای را که نگذاشته از تک و تا بیفتم٬ چه بنامم. دغدغه؟(که این خود یک حس است!) عادت؟ بی­کاری؟ یا که نه٬ به قول احمد شده­ام "باکسر" قلعه حیوانات.

 

اما امروز یک طورایی شده ام. "طوری" که از یک مناسبت نشات می گیرد. آن هم برای منی که همیشه از هر کاری که برای مناسبتی باشد بدم می آمده. مثلن هیچ وقت دلم نخواسته  از شریعتی در ۲۹ خرداد یادی بکنم، اگرچه همیشه متاثر از او بوده ام یا دوست نداشتم برای ۲۷ خرداد چیزی بنویسم یا حرفی بزنم و تنها فراخوان رفقای وبلاگ نویسم را لبیک گفتم. یا این که هیچ وقت نه روز تولد خودم نه هیچ کس دیگری برایم مهم نبوده. تنها حسب ادب و رعایت عرف به کسی روز تولدش را تبریک گفته ام٬ کادو را هم دوست داشته ام زمانی بدهم که خودم دلم بخواهد. برایم هیچ لذت و ارزشی ندارد این که تابع "تقویم" باشم.

 

اما امروز دو خرق عادت داشته ام. هم احساساتی شده ام و هم این احساس از یک مناسبت نشات می گیرد. ۱۸ تیر برایم نوستالژی عجیبی است. آن زمان در تهران نبودم ولی در شهری که بودم حسابی آن را درک کردم. با تمام وجودم هم درک کردم. دست ها و پاهایم ٬ چشمم ٬ سرم ٬بازوهایم ٬ همه ی اعضای بدنم ۱۸ تیر را درک کردند و با هم یار دبستانی خواندند.

 

دوباره به هیجان آمده ام. دلم جمعی می خواهد برای یار دبستانی خواندن٬ دوباره توهم. می خواهم دوباره رفقایی را ببینم که چشمشان برق امید دارد و در مهمانی و تاکسی و پیاده رو و رستوران سنتی و هر جای دیگر با امید از راه های نرفته برای اصلاحات حرف می زنند و چه پرهیجان گپ می زدیم. زیر پوستمان خون با سرعت بیشتری می گشت و از "غیر قابل بازگشت بودن اصلاحات" حرف می زدیم. اصلن حاضر نبودیم حریف را عددی به حساب بیاوریم و هرچه می زدند و بلا به سرمان می آوردند٬ به حساب دست و پا زدن های آخرشان می گذاشتیم. همه با هم بودیم و حتا اگر کسی نان به نرخ روز خور بود٬ نانش را همین حوالی می جست٬ اگرچه خیلی ها هم به کاهدان زدند.

 

فردا 18 تیر است و می­دانم خبری نیست. شاید طبق عادت ساعاتی را دور دانشگاه پیاده گز کنم تا کمی خسته شوم و از این خستگی احساس رضایت کنم که لابد کاری کرده­ام. شاید هم در گوگل به جستجوی اخبار آن روزها پرداختم. شاید هم برای جلسه­ی اداری آماده شدم.نمی­دانم، هنوز روزمرگی تکلیف فردایم را روشن نکرده.

 

فردا روزی مثل امروز است و در تقویم هم خبری نیست. علی­اکبر موسوی در زندان است و این تنها خبری است در کنار سایر اخبار. همان طور که می­گویند هوا احتمالن خنک­تر می­شود. اما دل ما خنک نخواهد شد. دلم امیدی نزدیک می­خواهد.

 

با بچه­ها قرار گذاشتیم فردا شب فینال جام جهانی را با هم ببینیم. کاش بازی از عصر تا نیمه­های شب طول می­کشید تا بهانه­ای برای این حس دوباره بیدار شده بیاورم که به نفع فوتبال آرام گیرد. کاش فردا موسوی و دانشجوهای زندانی آزاد شوند، کاش فردا در اخبار هیچ اثری از احمدی­نژاد نباشد، کاش فردا کسی کتکمان بزند، ...کاش آن شب دانشجوها به بیرون نمی­آمدند، کاش خاتمی این­کاره بود، کاش می­دانستیم بها­ی فرصت سوزی را، کاش حد و اندازه­های خود و حریف را می­دانستیم ، کاش تجربه داشتیم، ... کاش امید امید امید ...

 

«ــ دريغا
اي‌کاش اي‌کاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
مي‌بود!»

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |